پوستر فیلم کشور ناشناخته

سفری جاده‌ای برای رهایی از رنج فقدان

کشور ناشناخته
The Unknown Country
محصول ۲۰۲۳ – ایالات متحده
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

ایالات متحده‌ی آمریکا مملو از خاطرات تلخ و شیرین اقوام مختلفی‌ست که در طول دهه‌ها و قرن‌ها برای هویت خود جنگیده‌اند. گاه برخی از فیلمسازان به درون روایت‌هایی می‌روند که رنج حاصل از ورود مهاجران به آمریکای شمالی را تصویر می‌کنند؛ از بومیان گرفته تا سیاه‌پوستانی که تبدیل به اسباب‌بازی‌های جدید در دستان سفیدپوستان جاافتاده در ایالات متحده شدند. اما در کنار این رویکردهای مملو از رنج، هستند کارگردان‌هایی که زندگی را از چشم یک انسان می‌نگرند و بدون توجه به رنگ و پوست در باب برخی از مهم‌ترین مفاهیم انسانی صحبت می‌کنند. فیلم «کشور ناشناخته‌»ی خانم «موریسا مالتز» روایت‌گر چنین داستانی است.

در این فیلم از همان ابتدا همراه زنی با نام «تانا» می‌شویم که سوار بر ماشین خود شده تا از مینیاپولیس به‌سوی داکتوای شمالی رهسپار شود. او قرار است در جشن عروسی دخترخاله‌ی خود شرکت و در این بین کمی هم در غم از دست دادن مادربزرگ سوگواری کند. خانم مالتز در روایت خود به‌خوبی مخاطب را همراه کاراکتر اصلی می‌کند، اما ماشه‌هایی که باید برای جان بخشیدن روایت خود کشیده شوند کمی دیر عمل می‌کنند. در نتیجه مخاطب همراه کاراکتری سرگردان به درون جاده‌ها می‌رود. این سرگردانی از آن جهت ضعف محسوب می‌شود که غم درون چشم‌های تانا تا زمانی که سوگ گذشته را از درون مکالمات این کاراکتر با دیگران تشخیص می‌دهیم، موجب سرگردانی چندباره‌ی مخاطب تا قبل از رسیدن تانا به داکوتا می‌شود. گویی موتور فیلم زمانی به‌لحاظ درون‌مایه گرم می‌شود که تانا نزد اقوام خود می‌رسد. تا قبل از این دائم با سرگردانی کاراکتری مواجه هستیم که گویی از هر مرد غریبه‌ای می‌ترسد و با خنده‌ای ملیح و مملو از یأس پاسخ دیگران را می‌دهد. شاید باید این ترس را در نگاه فمینیستی و ملایم خانم مالتز جست‌و‌جو کرد. بازی با نورها و تابلوهای نئونی و آسمان خاکستری و زمین برف‌اندود نیز از دیگر نشانه‌های فیلم تا رسیدن کاراکتر اصلی به داکوتاست.

زمانی که تانا به داکوتا می‌رسد، گویی ورق برمی‌گردد و مخاطب کم‌کم با این کاراکتر هم‌ذات‌پنداری می‌کند. در کنار این پرداخت خوب، نباید از گذرهای کارگردان به افرادی معمولی در سفر جاده‌ای تانا چشم پوشاند که چگونه در ۳ تا ۵ دقیقه زندگی خود را روایت می‌کنند. گویی تانا در این سفر آمریکا و تاریخ‌اش را مرور می‌کند و در پس زندگی سالخوردگانی که در حاشیه‌ی جامعه هستند در جست‌و‌جوی تعریفی برای زندگی کنونی جوان‌های این کشور است.

بخش سوم روایت خانم مالتز در تگزاس می‌گذرد؛ جایی که تانا قصد دارد در محل عکس یادگاری مادربزرگ با باقی خاطرات او خداحافظی کند. در این بخش تانا در آخرین مرحله‌ی سوگ یعنی بدرود نهایی به‌سر می‌برد و به‌همین سبب گردش شبانه‌ی او با سه جوان که در یک رستوران با آن‌ها آشنا شده تبدیل به بدرود نهایی‌اش با خاطرات تلخ گذشته می‌شود. خانم مالتز در این روایت سوگ را در سفری جاده‌ای تعریف می‌کند و در کنار آن کاراکتر بومی خود را همچون یکی از مالکان این کشور به درون اجتماعات مختلف می‌برد و گاه او را همچون زنی بی‌پناه دچار شک‌ها و تردیدهایی در باب مردانی می‌کند که در مسیرش قرار می‌گیرند؛ از آن مرد پمپ بنزین تا دو مردی که در لینکلن و در حاشیه‌ی جشنواره به او آزار کلامی می‌رسانند. اما روایت خانم مالتز چون از ابتدا سعی دارد دچار تلفیق درام-مستند شود، از هر مناقشه‌ای چشم می‌پوشاند و کاراکتر اصلی خود را به مقصد نهایی می‌رساند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟