زندگی بدون موسیقی میمیرد
«سلستین» مثل همیشه زودتر و پرشور از خواب سهماههی زمستانی بیدار میشود و به سوی اتاق «ارنست» میرود. او را از خواب بیدار میکند و خود به آشپزخانه میرود تا چیزی برای خوردن بیابد. اما چیزی در آشپزخانه نیست. پس سلستین برای آوردن ویلون ارنست به اتاق طبقهی بالا میرود تا ارنست با نواختن آن پولی برای خرید غذا کسب کند. در این میان ویولن از دست سلستین بر زمین افتاده و میشکند. ارنست «اکتاویس» را تنها کسی میداند که میتواند ویولن را تعمیر کند. اما اکتاویس در جایی دور و در شهر گیبریتیا زندگی میکند.
انیمیشن «ارنست و سلستین» در سال ۲۰۱۲ نامزد اسکار بهترین انیمیشن سال شد. در این انیمیشن موشی کوچک، سلستین، که در یتیمخانه زندگی میکرد در ابتدا توسط خرسی با نام ارنست مورد هجوم قرار میگرفت و ارنست تصمیم داشت گرسنگی خود را با او رفع کند، اما صداقت، شهامت و شور زندگی در سلستین نهتنها باعث شد ارنست او را نخورد، بلکه رابطهی عمیق دوستانهای نیز میان آنها شکل گرفت. در سال ۲۰۲۳ این دو کاراکتر دوستداشتنی بار دیگر توسط دو کارگردان تازهکار در ساخت انیمیشن بلند در روایتی جذاب به تصویر کشیده شدند. آقای «ژان-کریستوف راجر» بیش از این انیمیشن در ساخت چند سریال انیمیشنی همکاری داشته و خود یک انیمیشن بلند را هم ساخته است. اما همکار دیگرش آقای «جولین چنگ» اولین تجربهی کارگردانی انیمیشن بلند را در کارنامهاش دارد، اگرچه او نیز چند انیمیشن کوتاه را ساخته و در چند سریال انیمیشنی نیز همکاری داشته است.
آقای راجر و آقای چنگ با آشنایی کامل از دو شخصیت انتخابی خود توانستهاند روایت جدید دو کاراکتر خود را همسو با داستان گذشته قرار دهند و آن صمیمیت و صداقت موجود در قسمت اول را در این قسمت نیز وارد کنند. مخاطب با دیدن انیمیشن از همان ابتدا هیچ جداییای بین این روایت و روایت گذشته نمیبیند و بهراحتی میتواند وارد جریان داستان شود. سلستین خیلی سریع تصمیم میگیرد ویولن دوست خود را تعمیر کند و ارنست علیرغم میل باطنیاش برای بازگشت به زادگاهاش بهخاطر دوستاش راضی به رفتن میشود. مسیر رسیدن ارنست و سلستین به شهر گیبریتیا همانقدر شیرین و جذاب است که خود شخصیتهای روایت. گذر آنها از کوههای برفی و پروازشان بر فراز آسمان و در نهایت رسیدن به مقصد. اتفاقات اما در شهر گیبریتیا از مسیر رسیدن این دو به آنجا هم عجیبتر است و هم جذابتر برای دنبال کردن داستان. در این شهر قوانین عجیبی وجود دارد. کودکان باید مانند پدران و مادراناشان لباس بپوشند. شغل پدر یا مادرشان را برای آیندهی خود برگزینند و از همه مهمتر موسیقی در این شهر ممنوع است. حتی چراغهای راهنمایی در مسیر شهروندان وجود دارد که با تغییر رنگ شهروندان باید در مقابل آنها بدون هیچ دلیلی بایستند. ورود ارنست و سلستین به شهر اما نظم موجود و قوانینی که سالها در آن وجود داشت را بر هم میزند. قوانینی که هیچکس هم آنها را دوست ندارد و همه در خفا آن را نقض میکنند.
روایت کارگردانان این انیمیشن اگرچه جذاب و خلاقانه است، اما آنقدر بهسرعت طی میشود که مجالی برای تفکر به مخاطب نمیدهد. مخاطب نمیتواند عمیقاً وجود این همه قوانین بیخود و بیجهت را درک کند و احساس کند که بودن آنها در زندگی شهروندان چه اثر بدی خواهد داشت. شهر با این قوانین مرده است، اما کارگردانان نتوانستهاند این مرگ و سیاهی را به خوبی تصویر کنند، همین امر هم باعث میشود این انیمیشن علیرغم زیبایی تصاویر و داستان پر از خلاقیتاش نتواند چنان که باید مخاطب را متأثر کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.