پولانسکی را سالها پیش کشتند
رومن پولانسکی نزدیک به یک دهه است که مرگ را تجربه میکند. این کارگردان ۹۰ سالهی لهستانی از معدود خاطرات انقلاب سینمای جهان از دوران کلاسیک خود به سینمای نو بود. پولانسکی را با آثار بسیار زیادی که هر مخاطبی را عاشق سینما میکنند میشناسیم و شاید در این شکی نیست که او یکی از اساتید سینمایی است. پس از رخدادهای سال ۱۹۷۷ و رابطهی جنسی او با «سامانتا گیلی»، پولانسکی تحت پیگرد قرار گرفت و به مرور مشخص شد که این رابطه از نوع تجاوز نبوده و صرفاً چون این دختر نوجوان زیر سن قانونی بوده، کارگردان مشهور باید به دادگاه برود. پولانسکی و پروندهی سامانتا از آن سال تا کنون ماجراهای بسیاری داشتهاند؛ از فرار پولانسکی از خاک ایالات متحده و شهروند فرانسه شدن تا باز شدن این موضوع فراموششده توسط هاروی واینستین معروف در ابتدای دههی ۲۰۰۰. آنچه در ماجراهای پولانسکی بیش از هر چیزی قابل توجه است، سوخت بزرگ فمینیسم افراطی است. این دسته که برخی از رسانهها را در دست خود دارند، بهراحتی میتوانند حملات خود را روی سوژهای جدید متمرکز کنند و او را به مرز نابودی بکشانند. بهطور مثال در سالهای اخیر این جماعت در فرانسه و جشنوارههای مختلف دیگر تاب و توان را از این پیرمرد رنجور گرفتهاند. پولانسکی در اثر جدید خود و شاید آخرین اثرش نشان از ذهن آشفتهی یک کارگردان سالخورده دارد و از سویی دیگر عشق او به سینما.
داستان پولانسکی در هتلی با نام «گستاد» در سوئیس میگذرد؛ همان جایی که محل سکونت این پیرمرد لهستانی است. همهی روایت در شبی رخ میدهد که قرار است از قرن بیستم وارد قرن بیستویکم شویم. داستان با برنامهریزی سخت مدیر هتل و جلسهاش با تمام کارکنان آغاز میشود و پس از آن کمکم مهمانهای هتل از گوشه کنار جهان وارد میشوند؛ از پورناستار معروف ایتالیایی تا دکتر جراح زیبایی و گروه مافیایی روس و مرد ثروتمندی که سالگرد ازدواج خود را با همسر ۲۸ سالهاش جشن میگیرد. پولانسکی سعی دارد کمدی سیاه خود را در بین جماعت و رخدادهای تصادفی پیشآمده بین آنها گسترش دهد. اما بستر روایت آقای پولانسکی زنگ زده است و هیچکدام از این کاراکترها پرداخت نشدهاند. داستان فیلم آن چیزی نیست که از فیلمسازی چون پولانسکی انتظار داریم؛ از موقعیتهای کمدی-ابزوردی که حتی مخاطب علاقهمند به سینمای پولانسکی را هم ناامید میکنند تا پرداخت به مقولاتی کنایی همچون جایگزینی پوتین بهجای یلتسین در شب سال نو که وصلهای ناجور در روایت است. آقای پولانسکی در این فیلم توان ندارد و این را میتوان در تکتک قابهای آن شاهد بود. کاراکترها و در هم آمیختگی قصههای یک شبهی آنها آنقدر قدرت ندارند که آشوب نهایی را ترتیب دهند. دوربین آقای پولانسکی در این اثر شاید فقط در همان سکانس آسانسور که مدیر و عوامل هتل بهاتفاق همسر آن مرد ثروتمند در حال انتقال جسد او به مرکز جشن هستند کمی چشم را نوازش میدهد، وگرنه این دوربین ناخوشتر از آن است که بخواهد این خردهروایتها را به مقصدی مشخص برساند.
فیلم «کاخ» نباید آخرین یادگاری پولانسکی در ذهن مخاطب باقی بماند. پولانسکی این اثر را با همکاری هموطن خود، آقای «اسکولیموفسکی»، نوشته است. اسکولیموفسکی در اولین فیلم بلند داستانی پولانسکی با نام «چاقو در آب» نیز همکاری کرده بود و چه بد که این پایان همچون آغاز همکاری آنها خوشایند نبود. پولانسکی دیگر تمام شده و این انتها را از «خدای قتلعام» حس میکردیم. او در دههی ۲۰۱۰ آثاری را روی پرده برد که کموبیش کارگردانی را تصویر میکردند که دیگر توان این همه توهین را از سوی جماعتی که در هر فرصتی و در هر جشنوارهای به او حملهور میشدند نداشت. شاید سامانتا خیلی دیر به حرف آمد و گفت: «من اون موقع اصلاً نمیدونستم که این رابطه با رومن غیرقانونیه و الان ناراحتم از این همه بیرحمی». نوشدارو پس از مرگ سهراب!
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.