دلهرهی جنوب شرق شخصیت دارد
ژانر دلهره در سینمای شرق آسیا دچار هویتی فرمی و روایی شده است. در مرورهای بسیاری در باب این آثار عنوان کردیم که سینماگران این منطقهی جغرافیایی بهخوبی از فولکلورهای داستانی و لوکیشنهای بکر خود در جهت ارتقای سینمای دلهره استفاده میبرند. باید قبول کرد که سینمای کشورهایی چون فیلیپین، اندونزی و تایلند در ژانر دلهره بهخوبی از پتانسیل جغرافیایی خود استفاده میکنند تا مخاطب این ژانر را بیشتر و بیشتر بهسوی آثار خود جلب کنند. این کار و این نگرشها نهتنها اقتصاد سینمایی کشورهای مذکور را دچار پویایی میکند، بلکه درآمد حاصل از آن میتواند به ارتقای سینمای هنری این کشورها نیز بیش از پیش یاریرسان باشد. حال آقای «کیو استامبوئل» در جدیدترین اثر خود بهسراغ یکی دیگر از دلهرههای فولکلور اندونزی رفته است.
فیلم همچون کلیشههای این ژانر با افتتاحیهای آغاز میشود که شرور داستان را مقابل چشم مخاطب قرار میدهد. دو دختر جوان با ترس به درون اتاقی میروند که دختری سفیدپوش دراز کشیده است. آنچه در همین سکانس افتتاحیه باعث میشود مخاطب ژانر دلهره به ادامهی آثار امیدوار شود، چهرهپردازی و استفاده از جلوههای ویژهی متناسب با روایت و در نهایت نورپردازی و برشها و بهخصوص جامپاسکر بهموقع است.
داستان در باب نوهی زنی ثروتمند است که دچار یک طلسم شیطانی شده است. نام این شیطان «سانگارتوری» است که کالبد این دختر را به تسخیر خود درآورده است. راه رهایی از این موجود شیطانی این است که ۱۰۰۰ روز جسم این دختر جوان را قبل از غروب آفتاب غسل دهند. آقای استامبوئل شاید روایتی ساختارمند را مقابل چشم مخاطب قرار ندهد، اما او ترس را بهخوبی میشناسد. تنها فاکتوری که روایت او را قابل تماشا میکند، همین توانایی در انتقال ترس است.
کارگردان اندونزیایی سعی دارد از طریق دختر جوانی با نام «سیری» مخاطب را درگیر اثر کند. شخصیتپردازی ابتدایی او از این دختر جوان تا جایی خوب پیش میرود که او مجبور است برای مصاحبه به عمارتی مجلل در شهر خود برود تا در ازای پول بیشتر خدمتکار آن عمارت شود. گویی کارگردان پس از آن تصادف دیگر سیری را فراموش میکند و بهیکباره دچار تعجیلی ناخواسته برای وارد کردن کاراکتر خود به ماجرای اصلی میشود. اینگونه نیمهکاره گذاشتن شخصیتپردازی ضربهی زیادی به یک روایت میزند و همین اتفاق برای این فیلم نیز گریزناپذیر است. آنچه باعث میشود تا این فیلم نتواند پتانسیل درونمایهای خود را بیشتر و بیشتر به رخ مخاطب این ژانر بکشاند. آن چیزی که باعث میشود بیشتر حسرت بخوریم این است که کارگردان گویی با همین بهرهی خوبی که از چهرهپردازی و جلوههای ویژه میبرد ارضا میشود و دیگر نه به کاراکترها و نه روند روایت کار دارد.
فیلم «هزار روز» بهراحتی میتوانست یکی از آثار قدرتمند دلهره در سال جاری لقب بگیرد، اما کارگردان و نگاه ناپختهاش به روایت باعث هدر رفتن این پتانسیل شده است. شاید اگر آقای استامبوئل قادر بود همهی جنبههای روایت خود را بهیکاندازه دچار انسجام کند، فیلم جدید او گام بزرگی در کارنامهی فیلمسازیاش محسوب میشد. اما هیچکدام از این «ای کاش»ها رخ نداده و در نهایت با اثری روبهرو هستیم که در کمال احترام، فقط سعی دارد مخاطب ژانر دلهره را کمی بترساند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.