پوستر فیلم پرتره

پرتره‌ی شیطانی ناقص

پرتره
The Portrait
محصول ۲۰۲۳ – بریتانیا
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

«سایمون راس» در اولین تجربه‌ی بلند فیلمسازی خود باعث امیدواری مخاطب ژانر دلهره و رازآلود شده است. او داستان خود را با رخدادی در سال ۱۹۳۷ آغاز می‌کند. در این برش مردی را می‌بینیم که در یک جاده‌ی روستایی زنی را به فجیع‌ترین شکل کتک می‌زند و او را روی زمین می‌کشد. در همین حین برش‌های مستقیمی روی نقاشی قرار دارد که در حال کشیدن قلم‌موی آغشته‌به‌رنگ روی بوم نقاشی است و لحظه‌به‌لحظه قاب‌های بسته‌ی این بوم باز و بازتر می‌شوند. پس از این رفت‌و‌برگشت‌ها در افتتاحیه، در نمایی باز و از زاویه‌ی پرنده ماشین «سوفیا» و «الکس» را دنبال می‌کنیم که قرار است به عمارت خانوادگی الکس بروند. آقای راس اصلاً قصد ندارد در فلش‌بک‌ها دچار اطلاعات قطره‌چکانی به مخاطب شود، چون می‌داند روایت‌اش ضربآهنگ ملایمی ندارد. به‌همین سبب فلش‌بک‌های ذهنی سوفیا از رخداد تصادف تبدیل به کابوس‌های نیمه‌شب او شده است. الکس یک سال پیش و در حالی که با سوفیا در حال جر و بحث بوده‌، با یک ماشین برخورد می‌کند و اکنون دچار فراموشی و ترومای پس از حادثه شده است. سوفیا نیز که خود در حوزه‌ی علم مشغول به کار است، تصمیم گرفته الکس را برای مدتی به عمارت دوران کودکی‌اش بیاورد بلکه از این طریق نقصان حافظه‌ی همسر را مداوا کند.

آقای راس کل پرده‌ی دوم را تبدیل به تکه‌های کوچکی از پازل کرده است که پس از هر کابوس سوفیا و اطلاعاتی که اقوام الکس، بالاخص «مگ»، به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم در اختیار سوفیا قرار می‌دهند با پرتره‌ای کامل از روایت مواجه هستیم. مخاطب در نیمه‌ی دوم پرده‌ی دوم دیگر می‌داند که هر چه هست درون این پرتره جای دارد. او دائم مانند سوفیا از خود می‌پرسد که این پرتره چرا خود الکس است؟ گویا کارگردان با این رفت‌و‌برگشت‌های سوفیا به اتاق زیر شیروانی همین قصد را نیز دارد. آقای راس در این پرده نشان می‌دهد که چقدر مطمئن می‌تواند از جامپ‌کات‌ها و جامپ‌اسکرها استفاده کند. به‌لحظه‌‌ی نزدیک شدن سوفیا از روی کنجکاوی به پرتره توجه کنید که کارگردان چگونه پس از چند تقابلی که هیچ اتفاقی در آن‌ها رخ نداده، به‌یک‌باره سوفیا و مخاطب را شوکه می‌کند. این نوع نقطه‌گذاری‌های تکنیکی در یک روایت را کارگردانی رعایت می‌کند که قبلاً در این زمینه آزمون و خطا کرده باشد. آقای راس نیز پس از چند اثر کوتاه وارد این روایت بلند داستانی شده است.

اما مشکل روایت در جایی بروز می‌کند که کاراکترهای پیرامونی وارد زندگی سوفیا و الکس می‌شوند. به‌طور مثال دخترکی که به‌نوعی اجیرشده یا عروسک جنسی خویشاوند الکس است، خود کاراکتر مگ، کاراکتر بروکس که همان باغبان آثار هرزه‌نگاری است و اتفاقاً کارگردان هم بدش نمی‌آید نگاهی جنسی به سوفیا داشته باشد، «جن» که پلیس محلی و دوست سابق الکس است و در نهایت دوست سوفیا که از پشت لپ‌تاپ با او در حال مکالمه است، گویی همه‌ی این کاراکترها کاغذی هستند و قرار نیست اقدامی در جهت پیشبرد روایت داشته باشند. آقای راس برای ارائه‌ی یک روایت تمام‌و‌کمال نیاز است فیلم خود را کمی وسیع‌تر کند. شاید مخاطب سینمای دلهره از دیدن سکانس پایانی فیلم کمی لذت ببرد، اما این لذت زمانی چند برابر می‌شد که رازآلودگی آقای راس در همه‌‌جای این عمارت رسوخ می‌کرد و نه در تقابل‌های سوفیا با سلف-پرتره‌ای که قرار بود در نهایت در کالبد الکس رسوخ کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟