«کوهارو» دختری جوان است که با پدر، پدربزرگ و خواهر کوچکتر از خود زندگی میکند. او شغلی کوچک هم دارد. کوهارو زندگی روزمرهای دارد و سعی میکند بدون حضور مادری که سالها پیش آنها را ترک کرده نقش مادر را برای همه ایفا کند. یک شب اما این زندگی به کل تغییر میکند. پدربزرگ سکته میکند. پدر که نوشیده است در مسیر رفتن به بیمارستان تصادف میکند و پلیس او را دستگیر میکند و از سوی دیگر مغازهی پدرش در آتش میسوزد. در همین بین کوهارو نامزد خود را هم میبیند که در حال خیانت کردن به او است. کوهارو بعد از تمام این اتفاقات زمانی که ناامید به خانه بازمیگردد مردی جوان را میبیند که بیهوش بر روی ریل قطار افتاده است.
«ریوهی واتانابه» پیش از ساخت اولین فیلم بلند خود با نام «طبع سیندرلایی» در تلویزیون به عنوان نویسنده و گاهگداری کارگردان اپیزودهای کوچک مشغول به کار بوده است. او در تجربهی اول خود هم کارگردانی و هم نویسندگی اثرش را برعهده گرفته. واتانابه اما در اثر اول خود نه توانسته روایت را پخته کند و نه توانسته از بازیگران در اختیارش استفادهی بهتری ببرد. او حتی پوستر فیلماش را هم مانند بسیاری از فیلمهای دلهره ساخته، درصورتی که روایتاش شاید آنقدر که رازآلود و هیجانانگیز است ترسناک و دلهرهآور نیست. شاید اولین اشتباه او هم این است که نمیداند قرار است روایتاش را چگونه پیش برد. او نمیداند میخواهد روایتی عاشقانه را تصویر کند یا داستانی رازآلود و هیجانانگیز یا ترسناک را بیان کند.
داستان واتانابه در پردهی اول درامی ساده و کلیشهای است که در آن یک دختر در اتفاقی نادر با مردی ثروتمند روبهرو میشود که میتواند تمام مشکلات مالی و اقتصادی او و خانوادهاش را حل کند. آنها خیلی زود عاشق شده و ازدواج میکنند. در پردهی دوم اما کوهارو متوجه اختلالات رفتاری دختر «دایگو» میشود. در این پرده مخاطب امیدوار میشود که در برابر روایتی روانشناسانه از روابط کودکان و والدین قرار گرفته است. دختری دبستانی مدام دروغ میگوید و خود را مظلوم نشان میدهد. او حتی باعث مرگ همکلاسی خود هم میشود. مخاطب در پردهی دوم نشانههای زیادی هم از روانپریشی دایگو میبیند و هم دخترش. حتی این روانپریشیها باعث میشود کوهارا هم سایههای شخصیتیاش نمایان شده و او نیز عادتهای عصبیکنندهای را نشان دهد. مخاطبی که از پردهی اول دچار خستگی شده، در پردهی دوم هیجان دیدن ادامهی روایت باعث میشود مشتاقانه منتظر دیدن دلایل این اتفاقات و البته نتیجهی آنها باشد. پردهی سوم اما برخلاف انتظار آنقدر مخاطب را ناامید میکند که او بعد از پایان آن از زمانی که در برابر این فیلم گذاشته پشیمان شده و حس خشم در دروناش نمایان میشود. واتانابه یک داستان رازآلود را در برابر مخاطب قرار میدهد، اما حتی یکی از رازهای آن را هم برای مخاطباش فاش نمیکند. مخاطب نه متوجه میشود دلیل رفتارهای دایگو چه بوده و نه رفتارهای دخترش. او هیچ پیشینهای مشخص از شخصیتها را در برابر مخاطب قرار نمیدهد. حتی مسیر داستان بهگونهای پیش میرود که مخاطب به مرگ همسر دایگو نیز شک میکند، اما چه فایده قرار نیست دلیلی برای آن هم پیدا شود. حتی شخصیت کوهارا با توجه به اینکه مادرش او را در کودکی ترک کرده باعث نمیشود او در پایان واکنشی آنچنان تهاجمی را داشته باشد، زیرا پرداخت شخصیت او نیز ناقص است. واتانابه گزارههای جذابی را وارد داستان خود میکند، اما همه را پا در هوا گذاشته و مخاطب نیز در پایان خود را جایی میان زمین و آسمان حس میکند و نمیتواند هیچ چیز از روایتی که دیده را درک کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.