پوستر فیلم ترنکه لائوکن

سفر لائورا از اوستنده تا ترنکه لائوکن؛ خداحافظ، خداحافظ. من رفتم، من رفتم.

ترنکه لائوکن
Trenque Lauquen
محصول ۲۰۲۳ – آرژانتین، آلمان
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

خانم «لائورا سیتارلا» در فیلم سال ۲۰۱۱ خود با نام «اوستنده» سعی کرد روایتی کوتاه و مینیمال را از سفر دختری با نام «لائورا» به هتلی خلوت در اوستنده تصویر کند. او درون‌مایه‌ی اصلی روایت خود را به ماجراجویی لائورا پس از حس کسالت در این خلوت‌گاه اختصاص داده بود که کم‌کم مخاطب را وارد دنیای «پنجره‌ی پشتی» هیچکاک می‌کرد. خانم سیتارلا در فیلم اوستنده فرم تصویری خود را وابسته به اکستریم‌کلوزآپ‌ها و در مقابل آن‌ها به اکستریم‌لانگ‌شات‌هایی در کنار ساحل کرده بود و از این طریق تعلیق را وارد روایت آرام خود می‌کرد. اما گویا در این اثر ۸۰ دقیقه‌ای قرار نبود کار او با لائورای به‌دنبال ماجراجویی تمام شود. سیتارلا در اثر جدید خود باز هم از «لائورا پارادس» ‌در نقش لائورای ماجراجو استفاده کرده است. اما او این‌بار وارد شهر کوچک ترنکه لائوکن شده است و قرار است در ۱۲ بخش و طی چهار ساعت و بیست دقیقه مخاطب را درگیر روایتی بسیار عریض و تودرتو کند. 

خانم سیتارلا مخاطب را در بخش اول که «ماجرا» نام دارد همراه دو کاراکتر با نام‌های «رافائل» و «ازکیل» با همان چیچو می‌کند. آن‌ها در حال جست‌و‌جو برای پیدا کردن ردی از لائورا هستند. اگر در حین تماشای بخش اول به‌یاد ماجرای انتونیونی و گم شدن آنا افتادید، بگذارید ذهن‌اتان در همین مسیر باقی بماند. در هر حال خانم سیتارلا قرار نیست صرفاً روی این ماجرا بماند و بخش اول را همچون گزاره‌ای در برابر ما قرار می‌دهد که قرار است در ادامه و در بخش‌های دیگر فیلم لحظه‌به‌لحظه گسترده‌تر شود. 

در بخش اول سیتارلا بدون حضور لائورا و از طریق جست‌و‌جوهای رافائل و ازکیل، این زن جوان را یک زیست‌شناس معرفی می‌کند و نامه‌ای مرموز را زیر برف‌پاک‌کن ماشین مقابل چشم ازکیل قرار می‌دهد که روی آن نوشته «خداحافظ، خداحافظ. من رفتم، من رفتم». در این بخش همه‌چیز گنگ است و از دقیقه‌ی ۱۲ موسیقی کم‌کم آغاز می‌شود. 

در بخش دوم که مربوط به ازکیل است روایت گسترده‌تر می‌شود. در این بخش گویی به گذشته می‌رویم. در این فیلم برای گم نشدن در پس و پیش شدن زمان، جست‌و‌جوی ازکیل را در پی لائورا به‌عنوان زمان معیار یا همان زمان حال در نظر بگیرید. در بخش دوم کمی در گذشته سیر می‌کنیم و این درست همان زمانی است که مخاطب نیاز دارد تا لائورا و ازکیل را بشناسد. در سفرهایی که این دو به بیرون از شهر و پیدا کردن گونه‌های گیاهی دارند کمی با زندگی مستقل لائورا، فعالیت او در رادیو (این بخش بسیار مهم است) و تلاش او همانند همان لائورای سال ۲۰۱۱ برای سر در آوردن از هر موضوعی آشنا می‌شویم. اما در این بین کمی از گفته‌های گوینده‌ی رادیو با نام خولیانا را در مورد زندگی زیبای فلینی و برهنگی آنیتا آکبرگ می‌شنویم. لائورا در آن برنامه در حال گفتن از بانو گودایاوا است که برای رهایی مردمان از مالیات سنگین همسرش در شهر کاونتری عریان روی اسب در سطح شهر می‌چرخد.

در بخش سوم که به نامه‌ها و کتاب‌ها اختصاص دارد وارد زندگی عجیب‌و‌غریب لائورا می‌شویم. گویی اگر اوستنده را در سال ۲۰۱۱ ندیده باشیم، نمی‌توانیم با این زن جوان و کنجکاو در فیلم جدید خانم سیتارلا ارتباط برقرار کنیم. لائورا در این بخش به نامه‌هایی عاشقانه در میان کتاب‌هایی دست پیدا می‌کند که بین زنی با نام کارمن و مردی با نام پائولو رد و بدل شده است و نوعی نوشته‌های شهوانی را به ذهن می‌آورند. خانم سیتارلا در این بخش آن جملات نوشته شده‌ی روی نامه‌ای را که ازکیل در بخش اول پیدا می‌کند از زبان لائورا بلندبلند می‌خواند. لائورای جست‌و‌جوگر در این بخش همانی‌ست که کارگردان می‌خواهد؛ دختری که برای درک بهتر هر چیزی و هر اتفاقی دچار وسواسی ویرانگر است.

گویی در این فیلم انتهای هر بخش مقدمه ای زیبا برای بخش بعدی‌ست. در بخش چهارم که به همان جمله‌ی معروف اختصاص دارد مخاطب به‌مرور آماده می‌شود که به‌طور کامل در جریان ماجرای عاشقانه‌ی کارمن و پائولو قرار گیرد. طی بخش چهارم و پنجم (جاده‌ها) و ششم (کارمن زونا) روایت خانم سیتارلا هم ترانه دارد، هم سرگشتگی کارمن زونایی را که دل به جاده‌ها زده در خود دارد و هم نگاه‌های خیره‌ی ازکیل و لائورا را درون قاب جای داده است. مخاطب در این سه بخش و زمانی که یک ساعت و چهل و شش دقیقه از زمان فیلم گذشته بوسه‌ی ازکیل و لائورا را شاهد است. خانم سیتارلا در بخش ششم کاملاً از تکنیک دیزالو استفاده می‌کند تا ازکیل و برتینو را دچار این‌همانی کند. در این گذشته باز هم به گذشته‌ای در دهه‌ی ۱۹۶۰ می‌رویم و داستان عشق نافرجام کارمن و برتینو را شاهد هستیم؛ عشقی که کارگردان از طریق نامه‌ها به ما ارائه می‌دهد و دقیقاً در جایی که لائورا نتوانسته خط ربطی را از طریق نامه‌های گمشده پیدا کند، این داستان نیز دچار حفره می‌شود. روایت خانم سیتارلا آن‌قدر کامل و در عین حال مملو از حفره‌های روایی است که مخاطب دچار عطش را وارد بخش هفتم می‌کند. 

در بخش هفتم که رافائل نام دارد شهر ترنکه لائوکن تبدیل به همان کاراکتری می‌شود که کارگردان انتظار دارد. در سفری از میان بولوارهای شهر همه‌ی فاکتورهایی که برای ۲ ساعت دوم فیلم نیاز داریم به ما معرفی می‌شوند. نورمیتا همچون یک راهنمای تور محل اقامت لائورا، مناطق مختلف شهر، ساختمان‌های آن و در نهایت حتی شایعاتی که شهر را در بر گرفته بودند به رافائل معرفی می‌کند. در این شهرگردی هیچ نمای بازی از شهر نداریم و همه‌ی نماها از پشت شیشه‌ی ماشین هستند. در این بخش است که با معنای تحت‌الفظی ترنکه لائوکن با نام «دریاچه‌ی گرد» آشنا می‌شویم. خانم سیتارلا در انتهای این بخش با یک پن طولانی به‌سمت راست که از مقابل نمای بالایی ساختمان ترمینال شهر عبور می‌کند به رافائل و نورمیتا می‌رسد و با خداحافظ این دو ما را آماده‌ی ورود به ۲ ساعت دوم فیلم می‌کند. 

در قسمت دوم فیلم که با بخش هشتم آغاز می‌شود، خانم سیتارلا بخش دیگری از این ماجرا که در قسمت اول گذری از آن عبور کرده برای مخاطب تصویر می‌کند. در این بخش گویی دوباره قسمت اول را از زاویه‌ای دیگر در حال مرور هستیم. خانم سیتارلا در این بخش وارد زاویه‌دید خولیانا به‌عنوان مدیر بخش دریای خبر در رادیوی شهر می‌شود. حال داستان برهنگی آن بانوی بریتانیایی در قسمت اول را در دیالوگ‌های رودروی بین لائورا و خولیانان شاهد هستیم. روایت در پاره‌ی دوم آن‌قدر زیبا به پاره‌ی اول چفت شده که مخاطب برای لحظاتی که این داستان را درون استودیوی رادیو می‌بیند، کمی در ماشین ازکیل سر می‌کند و گویی باز هم از طریق رادیوی ماشین او به این دیالوگ گوش می‌سپارد. 

در بخش نهم که به‌نظر گره‌گشاترین بخش این فیلم است و دریای خبر نام دارد به ابتدای ورود لائورا به شهر می‌رویم. خانم سیتارلا در این بخش گویی دیگر داستان عشق مرموز و از طریق نامه‌ی پاره‌ی اول را به دست فراموشی سپرده و آن را همچون یک پرونده‌ی ناتمام رها کرده است؛ موضوعی که می‌توانیم آن را استفاده‌ای به‌جا از تکنیک روایی مک‌گافین بدانیم. او در این بخش که با مکالمه‌ی خولیانا و ازکیل آغاز می‌شود به تنهایی‌های پر از ماجراجویی لائورا می‌پردازد که گویی در کنار پرداخت به نامه‌های عاشقانه و شهوانی کارمن و نورمیتو به مقوله‌ی موجود عجیب‌و‌غریب دریاچه‌ی شهر نیز وارد می‌شود. خانم سیتارلا در این بخش زن مرموزی با نام دکتر الیسا را وارد داستان می‌کند که گویی همان جرقه‌ای است که لائورا را به‌کلی به جنون یافتن حقیقت می‌رساند. 

در بخش دهم برای اولین بار نمایی باز از شهر را هنگام غروب داریم و خانم سیتارلا قاب فیلم را گسترده‌تر می‌کند. مردمان شهر در این بخش و در پی شایعه‌ی پیدا شدن موجودی عجیب‌و‌غریب در دریاچه درون قاب فیلم قرار می‌گیرند و گویی همهمه‌ای درون قاب به‌پا می‌شود. مخاطب نیز که گویی همچنان در حال کنار هم چیدن تکه‌های پازل است از این گستردگی لذت می‌برد.

الیسا کل بخش یازدهم را به خود اختصاص می‌دهد و همان‌طور که در بالا اشاره شد برای روشن کردن آتش جنون جست‌و‌جوگری رائولا وارد داستان می‌شود. در بخش قبلی و این بخش با نمایه‌هایی از کلیشه‌های علمی-تخیلی سینمای گروه ب در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ روبه‌رو هستیم که خانم سیتارلا راه را بر همه‌‌ی این کلیشه‌ها باز می‌گذارد تا مخاطب بیشتر و بیشتر دچار پرسشگری شود. آن موجود عجیب‌و‌غریب راز سربه‌مهر این بخش است که رائولا و مخاطب را برای گذر از در چوبی طبقه‌‌ی بالای منزل الیسا به جنون می‌رساند. در این بخش چینش رنگ‌های سرد و گرم در پالت رنگی قاب‌ها را نوازش می‌دهد و گویی روایت تازه گرم شده است. این بخش مقدمه‌ی ورود به بخش پایانی داستان و سرگشتگی رائولای بدون پول در میان جاده‌هاست. رائولایی که در سکوت طبیعت خود را پیاده به دل جاده می‌زند و پازلی که از ابتدای فیلم قرار بود کامل شود، با سرگشتگی لائورا به انتها می‌رسد؛‌ سرگشتگی‌ای که با یک پن زیبا به چپ و دوباره برگشت دوربین به نقطه‌ای که لائورا پیش از حرکت دوربین مقابل مرداب دراز کشیده بود، منجر به آمیخته شدن این کاراکتر با طبیعت و خالی شدن قاب از حضور او می‌شود. 

خانم سیتارلا در این فیلم سعی کرده زمانی که در حال روایت گذشته‌ و گذشته‌در‌گذشته است برش‌ها را به‌گونه‌ای انجام دهد که مخاطب با انواع این تکنیک روبه‌رو شود؛ از برش‌های مستقیم تا فید-اوت و فید-این. او هنگامی که در حال روایت کنجکاوی و جنون لائورا برای یافتن راز الیساست، هنگام بازگشت به استودیو و نزد ازکیل و خولیانا چند جمله به عقب باز می‌گردد تا پیوستگی روایت کاملاً در هم تنیده شود. خانم سیتارلا در این دو اثر که به فاصله‌ی ۱۲ سال از یکدیگر ساخته شده‌اند نشان می‌دهد که تا چه حد وامدار تعلیق‌های هیچکاکی است. او در فیلم جدیدش حساب خود را با لائورای جست‌و‌جوگر صاف کرده است. این چهار ساعت و بیست و دو دقیقه آن‌قدر ساده است که نیاز به هیچ واکاوی‌ و تحلیلی ندارد و مخاطب را به سادگی در جریان زندگی زن جوانی می‌گذارد که قصد نداشت هیچ معمایی را بدون پاسخ بگذارد. افه‌های تکنیکی و فرمی خانم سیتارلا در این اثر قابل تحسین هستند. او به‌طور مثال از طریق شیشه‌های ماشین کمی به سینمای کیارستمی ادای دین می‌کند، از طریق قاب‌های در کمی به قاب‌های چهارچوب در فورد احترام می‌گذارد و در نهایت کل تعلیق فیلم را تقدیم سینمای هیچکاک می‌کند. خانم سیتارلا در چهار ساعت هم به‌لحاظ درون‌مایه، هم فرم بصری و روایی تاریخ سینما را در می‌نوردد و در عین حال استقلال روایی خود را حفظ می‌کند. فیلم ترنکه لائوکن شاید زمانی ترسناک داشته باشد، اما روایتی به شیرینی عسل دارد که هر مخاطبی را می‌تواند درگیر هیاهوی آرام خود کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟