تن، سرخوردگی، میل جنسی و در نهایت جنون
در طول تاریخ سینما آثار بسیار زیادی را شاهد بودهایم که حول درونمایهی سرکوب میل جنسی و پیامدهای آن تصویرسازی کرده بودند. خانم «ناتالی آلوارز مسن» در جدیدترین اثر خود سعی دارد از طریق کاراکتری با نام «کلارا» در یک منطقهی روستایی دورافتاده در کاستاریکا بهسراغ این درونمایه برود.
خانم آلوارز در سکانسهای ابتدایی سعی دارد مخاطب را وارد بازی شاعرانهی کلارا با اسب سفید خانواده با نام «یوکا» کند. در سکانسهای بعدی کمکم دنیایی که این زن چهلساله در آن زیست میکند واضحتر میشود. کلارا بهاتفاق مادر و خواهرزادهاش زندگی میکند. مادر انسانی فوق مذهبی و مخالف هرگونه روابط خارج از عرف است و «ماریا» خواهرزادهی ۱۵ سالهی کلاراست که او را همچون خواهر بزرگتر میبیند و سعی دارد همیشه مراقب احوال او باشد. آنچه کارگردان در شخصیتپردازی کلارا به ما نشان میدهد کمی نقص فیزیکی این کاراکتر در مهرههای کمر است که مادر با هر گونه عملی جراحی مخالفت دارد، چرا که بههمراه اجتماع کوچکی از مذهبیون اعتقاد دارد که کلارا نظرکردهی مریم مقدس است. کارگردان حتی این تقدس را در چند سکانس تصویر میکند و نشان میدهد که چگونه برخی از این مردمان برای شفا به نزد کلارا میآیند. از سویی دیگر کلارا بهشدت دچار انزواست. او دختری چهل ساله است که گویا کمی دچار اوتیسم نیز هست؛ یا شاید سندرومی ذهنی که دیگر کارگردان اشارهای به آن ندارد. اما هر چه هست کلارا دیگر همچون انسانی عادی در میان جمعهای خانوادگی مورد پذیرش قرار نمیگیرد و همه او را مانند یک کودک نظاره میکنند.
ورود کاراکتری با نام «سانتیاگو» این نظم شکننده را بر هم میزند. هم ماریا و هم کلارا گویی بهلحاظ جنسی جذب این مرد جوان میشوند. سانتیاگو نیز به هیچکدام از آنها نه نمیگوید و به این دو نفر اجازهی ورود میدهد. اما ماجرا برای کلارا متفاوت است. کارگردان پس از این اولین رویارویی دیگر روایت را در مسیر تنخواهی پیش میبرد. او سکانسهایی را از تماشای معاشقه در تلویزیون و تلاش کلارا برای خودارضایی کنار مادر و ماریا و در ادامه فلفلاندود کردن انگشتان او توسط مادر را تصویر میکند. هر چه حضور سانتیاگو در اطراف خانهی آنها پررنگتر میشود، گویی کلارا نیز گامی دیگر به مرز جنون نزدیکتر میشود. دیگر از آن کلارای آرام خبری نیست. حال این دختری که با شمردن خانهها مسیریابی میکرد و ماریا را همچون دختری کوچک در آغوش میگرفت، تبدیل به رقیب حسود او شده است. همه در حال تدارک برای جشن تولد ۱۵ سالگی ماریا هستند و کلارا نیز دوست دارد مانند بقیه لباس بپوشد و آرایش کند. این تمناهای ساده در کلارا بیشتر و بیشتر میشوند و پردهی دوم تبدیل به عصیان خفیف او علیه حصاری میشود که طی سالها حول او چیده بودند.
خانم آلوارز در اثر خود سعی دارد جنون کلارا را از طریق رها کردن یوکا به دل طبیعت مقابل چشم مخاطب قرار دهد. کلارا گویی بخشی از خود را در یوکا میبیند و مقاومت او در برابر فروش این اسب سفید در پس تلاشهای او برای آرام کردن غلیان جنسی و شوریدن علیه دیکتاتوری مادر است. خانم آلوارز کلارای تنها را تبدیل به مجنونی میکند که با عناصر چهارگانه همهی خود را بروز میدهد؛ او از باد برای زنده کردن سوسک و جلب نظر سانتیاگو استفاده میکند، از خاک برای پرورش این بیداری جنسی خود بهره میبرد، از آتش برای رها شدن از این حصار و در نهایت از آب برای یکی شدن با طبیعت استفاده میکند. دنیای آرام و ساکت کلارا در این اثر هیجانی نهفته در خود دارد که مخاطب در پس این همه آرامش و سکون همان هیجان را میبیند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.