شعارزدگی محض در مدینهی فاضلهی کن لوچ
کیست که سینما را تماشا کند و حتی برای یکبار نام «کن لوچ» را نشنیده باشد. این کارگردان بریتانیایی از اواخر دههی ۱۹۶۰ در سینما زیست میکند. طی این دههها آثار بسیار زیبایی از او را شاهد بودهایم که در قالبهایی چون «رئالیسم ظرفشویی» (kitchen sink realism) به خلق اثر پرداخته است. در رئالیسم یا همان مکتب ظرفشویی کارگردانها به لایههای پائین جامعه میروند و کاراکترهای خود را از میان جوانان از همه جا بریده پیدا میکنند. کن لوچ در کنار این بازنمایی واقعگرا از جامعهی بریتانیایی در لابهلای آثار خود سوسیالیسم را نیز فریاد میزند. او یکی از افراد تقریباً مهم جامعهی هنری بریتانیا در حزب کارگر است و این را میتوان در مصاحبهی مستندگونهی یک ساعتی او با «جرمی کوربین» به وضوح تماشا کرد. بسیاری از سینمادوستانی که بهتازگی و طی سالهای اخیر به سینما علاقهی جدی پیدا کردهاند، کن لوچ را با «من، دنیل بلیک هستم» میشناسند. حال آقای لوچ در جدیدترین اثر خود باز هم به شمال انگلستان و شهرستان «دارِم» رفته است.
کن لوچ فیلم را با دیالوگهایی توهینآمیز از سوی مردم محلی نسبت به مهاجران سوری روی شاتهای فریزشده تصویر میکند. پس از چند شات و شروع حرکت دوربین متوجه میشویم که این شاتها را دختر سوری تازهواردی با نام «یارا» از طریق دوربین عکاسیاش گرفته است. لوچ کمکم کاراکتر اصلی خود را با نام «تی جی» به مخاطب معرفی میکند. او صاحب میخانهی «الد اوک» است که برخلاف دیگر ساکنان این منطقه با آغوش باز از پناهنگان سوری استقبال میکند.
سابقهی لوچ و دو دوست صمیمی او با نامهای «پل لاورتی» و «ربکا اوبراین» در مقام نویسنده و تهیهکننده در حرکتهای اجتماعی و سیاسی رادیکال بر کسی پوشیده نیست. حال این سه نفر قرار است بیش از پیش سوسیالیسم ذهنی خود را تبدیل به مدینهای فاضله در قاب سینما کنند. کن لوچ در فیلم «من، دنیل بلیک هستم» با داستانی تأثیرگذار کاراکتر دنیل بلیک و دنیای پیراموناش را میساخت. اما او در فیلم جدیدش تی جی را رها میکند و صرفاً از زبان این کاراکتر همچون لیدر یک گروه اعتصابکننده شعارهای مد نظر خود را راهی ذهن مخاطب میکند. آقای کن لوچ در فیلم خود برای مخاطب داستان نمیگوید. او شهر و دغدغههای اقتصادی و مشکلات معیشتی مردماش را سینمایی تصویر نمیکند. نمیتوان صرفاً از زبان دختری که صبحانه و ناهار نخورده به درک مشکل معیشتی رسید. آقای لوچ در تصویر کردن این دنیاها کم سابقه ندارد، اما در این اثر چیزی از آن کن لوچ پر از تکاپو و ساختارمند را شاهد نیستیم. او حتی در ابتدای فیلم سعی دارد ضدقهرمانهایی را نیز برای روایت خود پرداخت کند، اما در میانهی راه همهاشان را رها میکند و صرفاً به همان دنیای سانتیمانتال ذهنیاش میپردازد. در دنیای فیلم جدید آقای لوچ صرفاً با رویاپردازی کارگردانی مواجه هستیم که انتظار دارد جامعهی انسانی اینگونه رفتار کند، اما طریق رسیدن به این هدف را بیان نمیکند و حتی بیان مسئله نیز ندارد. او فقط چند خانوادهی مهاجر سوری را تصویر میکند که در برخی لحظات مورد هجوم مردمان محلی یا مورد سرزنش آنها قرار میگیرند، اما فقط این تکصحنهها را نشان میدهد و حتی برای لحظهای به فکر دراماتیزه کردن آنها نمیافتد.
این کن لوچ با آن مرد سوسیالیست و فعالی که طی این دههها دیدهایم متفاوت است. زبان او در فیلم آخرش صریح نشده، بلکه بیشتر شبیه رویابافی کودکانهای شده که سعی میکند آن را با صدای بلند فریاد بزند. در این فیلم نشانی از قابهای یک فیلمساز بزرگ وجود ندارد. برای درک بهتر این موضوع بهتر است فیلم متأخر برادران داردن را در بلژیک مشاهده کنید که چگونه میتوان با مقولهی مهاجرت و پناهندگان یک روایت سینمایی ساختارمند ساخت.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.