برای تماشای برخی از آثار سینمایی باید پیشینهی تصویری از فیلمسازی فرمگرا را در ذهن داشت. فیلم اول کارگردان ویتنامی، «بائو لو»، درست در همان مسیری گام برمی دارد که آثار «ویراستاکول» به مخاطب ارائه میدهند. این کارگردان ویتنامی در اثری کاملاً فرمگرا و وابسته به قابها و سکون تصویر و در نهایت جنگ بین بتن، رنگ سرد، پالت رنگی بر اساس خوراکیها و نور مصنوعی محیط سربسته بهسراغ مردی سیاهپوست با نام « باسلی» رفته است.
باسلی از نیجریه به ویتنام سفر کرده تا بهعنوان بازیکن فوتبال در تیمی محلی مشغول به فعالیت شود. او پسری نوجوان دارد که او را در خانه رها کرده است و حال همهی امیدش تأمین معاشیست که در پی آن است. اما پای او آسیب دیده و در نتیجه از تیم کنار گذاشته شده است. باسلی در یک آرایشگاه فعالیت میکند و حداقل از این راه سعی دارد شکستی را که در فوتبال داشته جبران کند. این چند خط آن چیزی نیست که شما از ابتدای تماشای این فیلم به آن برسید. کارگردان ویتنامی نزدیک به ۱۰۰ دقیقه شما را با دوربین ساکن در برابر میزانسنهای تقریباً لخت با کمترین کنش کاراکترها قرار میدهد تا در نهایت از طریق ۱۰ جمله در کل فیلم این پیشینهها را در باب کاراکترها بهدست آورید.
آقای لو در اثر خود با دو مفهوم سر و کار دارد و با آنها دستوپنجه نرم میکند. ابتدا رنج حاصل از شکست و فقدان، و دومین مفهوم لذت اجباری برای رسیدن به مدینهی فاضلهی ذهنی که بتوان برای لحظاتی این رنج را رها کرد. برای بسیاری از ما رخ داده که زیر تمام فشارهای ذهنی خود دنبال فرصتی میگردیم که همراه ذهنامان به سفری کوتاهمدت برویم و از این طریق برای لحظاتی رنج را به باد فراموشی بسپاریم. آقای لو درست روی این نقطه گام برمیدارد. او انتزاع ذهنی باسلی را تبدیل به کل روایت میکند و فقط از طریق چند قاب در ابتدا، میانه و انتهای فیلم مخاطب را به دنیای واقعی این مرد نیجریهای بازمیگرداند.
آنچه در لذتگرایی مد نظر کارگردان در فیلم بسیار تماشایی است، وابستگی شدید او به سکون دوربین و رنگهای سرد دیوارهها و کف بتنی است که از طریق آنها بتواند کانتراستی نرم را با گرمی نورهای مصنوعی ایجاد کند، و در نهایت فضای سکونت واقعی این کاراکترهاست که در یک قاب لو-انگل زاغهنشینی را برای ما تصویر میکند؛ همان قابی که دوربین با لو-انگل آسمانخراشی در حال ساخت و پلی مدرن را در پسزمینهی این خانههای نیمهویران تصویر میکند.
آقای لو در اثر خود و در این مدینهی فاضلهی ذهنی گویی باسلی و چهار زن میانسال ویتنامی را در بهشت عدن جای داده است. بهراحتی میتوان این را در ذهن تصویر کرد که گویی آنها در این بهشت عدن همچون آدم و حوا میزیند و در نهایت با حسادتی از جنس زنانه کمکم این دنیا از هم میپاشد. آقای لو در این بهشت عدن لذتگرایی را در سادهترین تصویر ممکن و از طریق دوربین ساکن به مخاطب خود ارائه میدهد. دوربین او همچون روی اندرسون حتی دچار پن یا تیلت نرم هم نمیشود و در عوض با سکون خود کاراکترها را وادار به پرفورمنسهایی در خط میان دنیای واقعی و بهشت ذهنیاشان میکند. در این فیلم که «مزه» نام دارد گویی همهی احساسات در این تخیل نقش دارند و این خوراکیها هستند که لذتگرایی این دنیای خیالی را چندبرابر میکنند. باید گفت آقای لو در اولین گام بلند خود در سینمای معناگرا و فرمالیستی مسیر درستی را در ادامهی راه ویراستاکول تایلندی انتخاب کرده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.