پوستر فیلم مگالومانیاک (در روانشناسی هذیان خودبرتربینی تعبیر می‌شود)

شکوه فرم سینمایی در روایتی نفس‌گیر

مگالومانیاک (در روانشناسی هذیان خودبرتربینی تعبیر می‌شود)
Megalomaniac
محصول ۲۰۲۲ – بلژیک
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

سینمای اکستریم را شاید بیشتر در شرق آسیا و به‌خصوص ژاپن و کره‌ی جنوبی شاهد بوده‌ایم. در این سینما همه‌چیز در نهایت خود قرار دارد و کارگردان هیچ مرز سانسوری را برای خود متصور نیست. در میان فیلم‌سازان بزرگ شاید بتوان از کیم کی دوک در کره‌ی جنوبی نام برد که در سوررئالیسم خود به درون اکستریم هم سرک می‌کشید. اما فیلم «شهدا» محصول ۲۰۰۸ و «یک فیلم صربی» محصول ۲۰۱۰ دو نمونه از آن آثاری هستند که در سینمای اکستریم مخاطب را تا حد آزاری روانی پیش می‌برند. اما مگر می‌شود در سینمای دلهره فرم را در بالاترین حد خود تصویر کنی و در عین حال بدون آنکه پای‌ات بلرزد با ضربآهنگی پائین در روایت مخاطب را به دنیای خلق‌شده‌ات ببری؟ حداقل در بیشتر آثار سینمای اکستریم ما ضربآهنگی ملایم را شاهد نبوده‌ایم. آقای کریم الهاج در جدیدترین اثر خود و شاید مهم‌ترین و جهانی‌ترین آن‌ها قرار است از روی تیتر روزنامه‌های بلژیک در سال ۱۹۹۷ داستانی را ادامه دهد که مخاطب در آن به مرز جنون خواهد رسید. 

فیلم «مگالومانیا» پیرنگ خود را از اخباری شوکه‌کننده بین سال‌های ۱۹۹۶ و ۱۹۹۷ در بلژیک وام گرفته است. در این سال قاتلی بی‌نام که رسانه‌ها نام‌اش را «قصاب شهر مونز» نام نهاده بودند ۵ زن را سلاخی کرده و بدن‌های آن‌ها را در ۱۵ کیسه‌ی زباله در نقاط مختلف شهر قرار داده بود. کارگردان بلژیکی افتتاحیه‌ی اثر خود را با همین قاتل در همان سال آغاز می‌کند که در حال به‌دنیا آوردن نوزادی از شکم یکی از قربانیان خود است. پسر نوجوان‌اش به او خیره شده و مرد پس از تولد نوزاد، او را در آغوش این پسر نوجوان قرار می‌دهد و به‌آرامی فید-اوت و حال آن پسر نوجوان در قامت «فلیکس» و آن نوزاد در قامت «مارتا» قرار است ما را وارد دنیایی کنند که کارگردان کاملاً ذهنی آن را خلق کرده است. 

آقای الهاج در همان پرده‌ی اول به‌آرامی زندگی این خواهر و برادر را در برش‌هایی موازی در برابر ما قرار می‌دهد؛ فلیکس که همچون پدر تبدیل به شکارچی، شکنجه‌گر و قاتل زنان شده است. مارتا نیز در یک کارخانه‌ی کوچک نظافتچی است. روایت از همان ابتدا این دو را با کم‌ترین دیالوگ و بهینه‌ترین تصاویر شخصیت‌پردازی می‌کند. مارتا در دنیایی که فلیکس خدای آن است باید نقش فردی ساکت، مظلوم و گوش‌به‌فرمان را بازی کند. همکاران مرد با او شوخی‌های جنسی به‌صورت کلامی و فیزیکی می‌کنند، اما مارتا همچون عروسکی خاموش فقط تحقیر می‌شود و اشک می‌ریزد. 

این فیلم در دنیایی خلق شده است که کارگردان به‌صورت کاملاً انتزاعی آن را در ادامه‌ی داستان قصاب مونز تصویر می‌کند. فلیکس و مارتا هیچ‌کدام واقعی نیستند و هر دو انتزاعاتی هستند که آقای الهاج آن‌ها را به درون دنیای خودش دعوت کرده است. برای درک بهتر این دنیا توسط مخاطب باید گفت که کارگردان ما را در برابر قاب‌های بی‌نظیری قرار می‌دهد که اکثرشان در فضای یک عمارت گوتیک بسته شده‌اند. اگر اهل تماشای تابلوهای نقاشی بزرگان این هنر باشید، یا سری به موزه‌های بزرگ دنیا زده باشید در این اثر می‌توانید حضور بزرگانی چون «فن آیک»، «ولاسکز»، «فرانسیس بیکن»، و حتی «دلاکروآ» را حس کنید. قاب‌هایی که کارگردان در ضربآهنگ بسیار ملایم خود می‌بندد هر کدام با میزانسنی که عمیق‌ترین عمق میدان را دارند یقه‌ی مخاطب را می‌گیرند و او را به درون روایت می‌برند. رنج تصاویر درست در همین کادربندی درست سینماتوگرافی آقای «فرانسوآ اشمیت» به‌عنوان مدیر فیلم‌برداری اثر است. از سویی دیگر کارگردان سعی دارد ما را در برخی سکانس‌ها با دوربین روی دست دچار نوعی اضطراب و درک فضایی کند که این خواهر و برادر را در بر گرفته است. او حتی بین این دو دنیا با زاویه‌های دوربین خود و فرمی که برای آن‌ها در نظر گرفته تفاوت قائل می‌شود. به‌طور مثال در دنیای فلیکس ما با اکستریم‌لانگ‌شات‌ها و دوربین ساکن مواجه هستیم و در مقابل مارتا را با دوربین روی دست و مدیوم‌شات‌ها دنبال می‌کنیم.

اما آقای الهاج برای اینکه مخاطب حتی برای لحظه‌ای دنیای رئالیسم بیرونی و شهری را لمس نکند، مارتا را اسیر اسکیزوفرنی می‌کند و در نتیجه سوررئالیسم کم‌کم خود را هویدا می‌کند. او مارتا را تبدیل به دو نیم می‌کند تا مخاطب در میان راهروهای این فضای گوتیک سرگردان میان واقعیت، کابوس و رؤیاهایی از جنس دنیای کالیگولا شود. آقای الهاج در دنیای اکستریم خود هیچ مرزی را قرار نمی‌دهد و هر دو کاراکترش به‌راحتی در هر سوی آن گام برمی‌دارند. به آن صحنه‌ی درگیری بین فلیکس و همکاران مارتا در راهروهای عمارت دقت کنید. در این درگیری برای اولین بار شاهد برش‌هایی هستیم که روایت را دچار ضربآهنگی به‌شدت بالا می‌کنند. از سوی دیگر موسیقی متن به‌شدت اقتصادی فیلم باعث می‌شود فضای روایت از حالت مونوتون خارج شود. کارگردان به‌جای دست‌کاری در برش‌ها از موسیقی متنی استفاده می‌کند که هم تعلیق دارد و هم فضای فیلم را سیاه‌تر می‌کند. از سویی دیگر ترکیب داردنی در استفاده از دوربین باعث شده در برخی از سکانس‌ها شاهد درامی کاملاً انسانی شویم؛ از آن دست درام‌ها که مخاطب کاراکتر سرگردان را بی‌هدف مشاهده می‌کند و انتظار کار شگرفی از او ندارد. 

آقای الهاج در فیلم خود گویی سیطره‌ای وصف‌ناشدنی روی فرم و محتوا دارد؛ محتوایی که از همان ابتدا به ما گوشزد می‌کند که نباید در دنیای بیرون به‌دنبال نشانه‌هایی از آن بگردیم. او فقط تداوم نسل یک قاتل بی‌نام‌و‌نشان را تصور کرده و نتیجه‌اش تصاویری‌ست که مقابل چشم قرار می‌گیرند. تماشای برخی فیلم‌ها سخت است و این فیلم نیز در دسته‌ی آثار سختی قرار می‌گیرد که مخاطب باید برای تماشای هر رخدادی در آن آماده باشد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟