پوستر فیلم گرگ اسنوهالو

کمدی‌ در وحشت از گرگینه‌ها

گرگ اسنوهالو
The Wolf of Snow Hollow
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳.۵
نویسنده سارا

زن و مرد جوانی برای تعطیلات به «اسنو هالو» آمده‌اند. اما در همان شب اول زن به‌طرز عجیب و فجیعی به قتل می‌رسد. هیچ سرنخی از قاتل نیست جز جای پاهایی شبیه به گرگ. قتل دوم هم اتفاق می‌افتد و همین امر نشان می‌دهد که پلیس باید با قاتلی زنجیره‌ای سروکار داشته باشد. «جان» افسر پلیس مسئول شهر است که با کمک دیگران سعی در یافتن قاتل دارد. او الکلی بوده و از همسرش نیز جدا شده است. پدرش که رییس کلانتری‌ست هم از بیماری شدید قلبی رنج می‌برد. از سویی تمام شهر و حتی همکاران‌اش اصرار دارند که قاتل باید یک گرگینه باشد که این‌گونه در شبی که ماه کامل است مقتولان خود را سلاخی می‌کند.
جان به عنوان پلیس شهر باید با تمام این مشکلات دست‌وپنجه نرم کند از این روست که او به انسانی عصبی با رفتارهایی هیستریک تبدیل می‌شود و همین رفتارها در قالب طنز، کمدی‌ای زیبا را پیش روی‌مان قرار می‌دهد که قطعاً از دیدن آن لذت خواهیم برد. حتی من به‌عنوان شخصی که هیچ‌گاه طرفدار خون‌آشام‌ها و گرگینه‌ها نبوده‌ام هم دیدن این طنز برایم دل‌انگیزتر بوده است. ادغام گرگینه و خشونتی که همواره از این نوع موجود وجود داشته است با طنزی زیبا و هنرمندانه یک تبحر است که کارگردان اثر توانسته است آن را به خوبی اجرا کند. اگرچه پایان داستان شاید چیزی دیگر باشد. فیلم پر از سکانس‌هایی با موتیف‌های رفتاری به‌جا و پر از طنز است که خنده‌ی شما را بلند خواهد کرد و در کنارش برای خنده و همه‌ی اتفاقات خود دلایلی را هم نشان‌تان خواهد داد؛ حتی اگر آن دلایل هم خنده‌دار باشند.
«جیم کامینگز» در نقش جان سهم بزرگی در این طنز دارد و در واقع تمام طنز داستان از اعمال و رفتار او نشأت گرفته است. اما دیگر بازیگران هم با نقش‌های خود و با شخصیت‌پردازی‌ خوبی که برای نقش‌هاشان صورت گرفته است، توانسته‌اند هم خود نقش بسزایی در بهتر کردن داستان داشته باشند و هم بستری ایجاد کنند تا جیم بتواند خود را به خوبی نشان دهد.
یکی از مهم‌ترین نکات فیلم که باید از آن نام برد موسیقی آن است. موسیقی‌ای کاملاً به جا برای تمام سکانس‌های آن و مخصوصاً سکانس‌های طنز آن؛ آنجا که جان در کنار مقتول دوم است و حرف‌های پلیس‌های دیگر درباره‌ی گرگینه بودن قاتل او را عصبی می‌کند و او رفتارهایی هیستریک را نشان می‌دهد یکی از این سکانس‌هاست؛ در اینجا علاوه بر بازیگری خوب جیم موسیقی‌ست که به این سکانس ابهت می‌دهد و هرچه بیشتر بیننده را به خنده می‌اندازد. در سکانس‌هایی دیگر نیز کارگردان از این گزینه استفاده کرده و چه خوب هم استفاده کرده است. روایت‌گویی داستان نیز بسیار زیباست و تقابل سکانس‌های طنز با سکانس‌هایی که خشونت در آنها دیده می‌شود مزیت دیگر فیلم است. در سکانسی که قاتل در حال کشتن مقتول خود است و فریادهای مقتول شنیده می‌شود، موازی با این سکانس و در بین آن، سکانسی از جان گذاشته شده که به‌خاطر حرف‌های دکتر از تشریح مقتول که چیزی پیدا نکرده است، در حال فریاد زدن و هجوم بردن به این دکتر است و در همین حین جان را در مراسم عزاداری مقتول نیز می‌بینیم؛ این سه تقابل و قرار دادن‌شان در کنار هم همراه با برش‌های درست و موسیقی‌ای که اشاره شد همه‌و‌همه توانسته‌اند یکی از سکانس‌های زیبای فیلم را رقم بزنند. سکانس‌های فیلم در این تقابل‌ها و برش‌های درست بیننده را جذب می‌کند و او را هوشیار نگه می‌دارند، چرا که با غافل شدن از فیلم در این سکانس‌هایِ پیچیده بیننده سرنخ را گم خواهد کرد و شاید گاهی لحظه‌ی خنده‌داری را هم از دست بدهد.
ژانر کمدی-وحشت لبه‌ی نازکی دارد که اگر کارگردان بر کار خود مسلط نباشد نمی‌تواند آن را به خوبی اجرا کند. اما در این فیلم کامینگز از تجربه‌های گذشته‌ی خود در عرصه‌ی کمدی که کم هم نیستند استفاده کرده و بار دیگر فیلمی زیبا را ارائه داده است که در عین خنده‌دار بودن می‌تواند وحشت نیز ایجاد کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟