پوستر فیلم پوزه‌بند

حیف و فقط حیف

پوزه‌بند
Muzzle
محصول ۲۰۲۳ – ایالات متحده
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

شاید واژه‌ی حیف در این مرور برای شما بسیار آشنا باشد، چرا که در مرورهای بسیاری از آن استفاده کرده‌ایم و آن هم حاصل حسرتی بوده که پس از تماشای یک فیلم در ما ایجاد شده است. فیلم جدید آقای ««جان استالبرگ جونیور» همه‌ی فاکتورهای تبدیل شدن به یک اثر قابل تأمل را در خود دارد، اما این کارگردان توانی بیش از آن چیزی که در تصاویر این فیلم شاهد هستیم ندارد.

داستان فیلم با دو زاویه دید آغاز می‌شود. «جیک» به‌عنوان نیروی پلیس شهر لس‌آنجلس مشغول گشت‌زنی است و با سگ خود در حال مکالمه است. لرزش دوربین در برخی نماها نشان از زاویه‌دید سگ دارد و مخاطب کمی زمان می‌خواهد تا بتواند بین این دو زاویه‌دید تفکیک قائل شود. در کمتر فیلمی دیده‌ایم که محله‌ها و خیابان‌های شهرهای بزرگ ایالات متحده اینگونه بدون روتوش در برابر ما قرار بگیرند. آقای استالبرگ در ابتدای فیلم خود سعی دارد خیابان‌های عریض لس‌آنجلس را از طریق دوربین خود و در حین مکالمه‌ی جیک و سگ‌اش در برابر ما قرار دهد و همین نگاه مستند‌گونه و گرفتن کانتراست رنگی از پالت رنگ قاب‌ها باعث زنده‌تر شدن تصاویر می‌شود. پس از این گشت‌زنی و رسیدن جیک و سگ‌اش به محل حادثه‌ای که گزارش داده‌اند، فیلم کم‌کم قرار است روایت اصلی خود را در برابر مخاطب قرار دهد. ماشینی در گوشه‌ای پارک شده و راننده فرار کرده است. جیک با استفاده از بویایی سگ پلیس متوجه می‌شود در صندوق عقب مواد مخدر جاسازی شده است. تا اینجای روایت که همچنان در سکانس دوم آن به سر می‌بریم، فیلم همچنان زنده است. سگ پلیس متوجه حضور یک فرد می‌شود. پس از شروع تیراندازی شاهد تعقیب‌و‌گریز بین جیک و فرد مجرم هستیم و کارگردان همچنان بخشی از نماها را به دهد و همین باعث می‌شود مخاطب احساس کند در حال تماشای یک تعقیب‌و‌گریز واقعی است.

فیلم درست پس از شلیک جیک به فرد مجرم دیگر از تب‌وتاب می‌افتد و گویی کارگردان نمی‌داند چه درون‌مایه‌ای را باید پیش بگیرد؛ ترومای پس از حادثه، میل به خودکشی، زندگی عاشقانه یا یک اثر صرفاً جنایی و اکشن. استالبرگ سعی دارد هر کدام از این درون‌مایه‌ها را در سکانسی مجزا پیگیری کند. اما مشکل اینجاست که این تکه‌ها به یکدیگر متصل نمی‌شوند تا کل واحدی را در این اثر شاهد باشیم. جیک به‌عنوان کاراکتر اصلی گویی باید در هر سکانس وارد فازی جدید شود تا کارگردان همه‌ی آن درون‌مایه‌ها را درون ظرف این کاراکتر بریزد. آقای استالبرگ به‌خوبی توانسته شهر لس‌آنجلس را تبدیل به یک کاراکتر در روایت خود کند، اما رابطه‌ی بین جیک و محیط پیرامون را نمی‌تواند در نظر مخاطب تبدیل به داستانی پرکشش کند. به‌طور مثال اولین تقابل جیک و گروه مخوف زیرزمینی و پیگیری‌های او در باب این باند آن‌قدر خلاصه است که در زیر آوار درون‌مایه‌های دیگر مدفون می‌شود. به‌همین سبب است که سکانس اکشن پرده‌ی سوم، علی‌رغم بدیع و پرهیجان بودن، قادر نیست مخاطب را راضی نگاه دارد و در نتیجه اثر همچون غذایی نپخته به پایان می‌رسد. آقای استالبرگ مواد اولیه‌ی خوبی داشته و اتفاقاً ادویه‌ی مناسبی هم به این مواد اضافه کرده است، اما صبر او در ورود به یک داستان گیرا و منسجم کم بوده است.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟