همهامان توماس را دیدهایم
«ایرا ساکس» را از سال ۱۹۹۷ و با فیلم «دلتا» میشناسیم. او یکی از کارگردانهای مستقل سینمای آمریکاست که طی سه دهه و با آثار معدودی که روی پرده برده مخاطب جهانی سینما را متوجه دنیای فیلمسازی خود کرده است. ایرا ساکس از خانوادهای یهودیست و در عین حال به جامعهی الجیبیتیکیو-پلاس تعلق دارد و این تناقض در زندگی شخصی او، بهرغم هنجارهای مذهبی و عرفی، در آثاری که طی این سالها روی پرده برده مشخص است. ساکس در فیلم «چراغها را روشن نگه دار» بهنوعی خلاصهای از دنیای شخصی خود را روی پرده برده است و مخاطب با تماشای آن فیلم بهراحتی میتواند با زندگی این فیلمساز ارتباط برقرار کند. ساکس در فیلم جدید خود باز هم به دنیایی سر زده که قبل از ورود به آن همهامان، با توجه به انبوه زبالههای هالیوودی و جشنوارهای طی این سالها، نسبت به آن گارد داریم.
ضربآهنگ بالای فیلم، روند سریع رخدادها و بهنوعی نقطهگذاریهای ساکس در این روند باعث میشوند مخاطب تا نیمهی روایت همچنان در گوشهی رینگ این روایت گیر کند و منتظر ضربهی بعدی ساکس باشد. اما ساکس تا انتهای فیلم این روند را ادامه میدهد و بهمحض آمدن تیتراژ پایانی مجبور میشویم با ضربآهنگی ملایم در ذهنامان بار دیگر این رخدادها را مرور کنیم. فیلم «گذرها» سه ضلع دارد؛ «توماس»، «مارتین» و «آگاته». توماس کارگردانی آلمانی، مارتین یک ناشر انگلیسی و در نهایت آگاته که یک معلم فرانسوی است. همهی رخدادهای فیلم نیز در پاریس اتفاق میافتند. ساکس از همان ابتدا تکلیف خود را با مخاطب روشن میکند. توماس و مارتین زوجی همجنسگرا هستند و متوجه میشویم که دیگر نیازی نیست از طریق این دالان وارد یک مثلث عشقی شویم. افتتاحیهی روایت با فیلمبرداری اختتامیهی فیلم جدید توماس ما را متوجه وسواس فکری و تندمزاجی این کاراکتر میکند. ساکس بدون فوت وقت و در سکانس بعدی و مهمانی پس از پایان فیلمبرداری هر سه کاراکتر را در یک قاب تصویر میکند و مکالمهای سریع بین آنها شکل میگیرد؛ توماس از مارتین درخواست میکند با یکدیگر برقصند، اما مارتین تمایلی ندارد و در نتیجه آگاته قبول میکند تا بهعنوان پارتنر همراه او برقصد. ساکس در همین دو سکانس شخصیتپردازی خود را انجام میدهد و بهسادگی و در کمترین زمان ممکن ما را به درون روایت میبرد.
توماس در این فیلم گویی بخشی از تجربههای زیستهی ما و هر آنکس که میشناسیم است. بگذارید کمی این گزاره را بسط دهیم. شاید این جمله را بارها از زبان دوستاناتان شنیدهاید که «فلانی رو توی آبنمک گذاشته تا اگه به مشکلی خورد برگرده پیشش». این جمله را معمولاً در باب مردان و زنانی میگویند که هنوز به هویت عشقی خود پی نبردهاند و نمیدانند قرار است بالاخره چه کسی را بهصورت دائم و متعهدانه در زندگی بپذیرند. در نتیجه سعی میکنند حداقل دو گزینه را در زندگی شخصی خود داشته باشند و اتفاقاً هر دو را به یک چشم و با جملات یکسان عاشقانه نگاه دارند تا بالاخره تکلیفاشان با خودشان روشن شود. توماس درست در همین جایگاه تبدیل به کاراکتر اصلی فیلم میشود و مارتین و آگاته را همزمان در آبنمک عشقی که خودش هم نمیداند تعریفاش چیست نگاه میدارد. توماس در نگاه ساکس فرصتطلب نیست، فاسد نیست و حتی انسانی شیاد هم نیست. او همان کسی است که بهراحتی و زمانی که با خود خلوت میکند موضعاش را تغییر میدهد و با توجه به شرایط آن لحظهی خود به آغوش مارتین یا آگاته پناه میبرد. ساکس حتی برای لحظهای هیچکدام از کاراکترهای خود را دچار پیشقضاوت نمیکند و اتفاقاً مارتین و آگاته را تبدیل به انسانهایی صبور میکند که تماشا میکنند و پس از مطمئن شدن از نابسامانی توماس بهصورت همزمان او را ترک میکنند. درام آقای ساکس بدون حتی یک نمای اضافی و لایی و فقط با نقطهگذاریهای دقیق ما را به درون زندگی این سه نفر میبرد و شاید فقط دو سکانس طول بکشد تا هر سه کاراکتر را بپذیریم. روایت آقای ساکس با زبانی ساده از پیچیدگیای در زندگی انسان میگوید که شاید خیلی کم در سینما به آن اشاره شده است و حداقل اینقدر دقیق تصویر نشده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.