چه حیف شد
«ایوو» کودکی نوپا است که پدرش را در یک آتشسوی بزرگ از دست میدهد. مادرش که در آن زمان حامله بوده، در اثر شوک وارده فرزند خود را ناقص بهدنیا میآورد. سالها میگذرد و ایوو با مادر و خواهر بیمارش زندگی میکند. مادر با پختن کیک خرج زندگی را میدهد. تا اینکه یک روز اتفاقی عجیب رخ میدهد و فری که مادر با آن کار میکند بهطور ناگهانی ناپدید میشود. بعد از آن است که هر روز یکی از وسایل همسایهها گم میشود.
فیلمها میتوانند به عنوان یکی از راههای ایجاد هیجان و یافتن ماجراجوییهای ناب نام برده شوند. کشور لهستان چندین سال است برای خلق هیجان و سینمایی ناب تلاش میکند. او در ساخت فیلمهای هیجانانگیز برای بزرگسالان موفق بوده و آنقدر تجربه کسب کرده و البته هنوز در حال کسب بیشتر آن است که توانسته این مخاطب را از خود راضی کند. این سینما حال با کسب این تجربیات سعی دارد مخاطبان دیگر را هم مجذوب خود کند. آن هم مخاطبی که سهم زیادی را در بدست آوردن گیشه به خود اختصاص میدهد. در ایالات متحده و هالیوود کمپانیهای فیلمسازی برای جذب مخاطب نوجوان سعی دارند با کاهش خشونت فیلمهای مخاطب بزرگسال آنها را به خورد مخاطب نوجوان خود هم بدهند. اما در سینمایی چون سینمای کشور لهستان که برای یافتن بهترینها تلاش میکند این اتفاق امری عجیب و غیرحرفهای محسوب میشود. این سینما میداند برای ماندگار شدن باید به تمام مخاطبان خود احترام بگذارد، پس سعی میکند برای هر قشر مخاطبی فیلمی متناسب با آن را بسازد. فیلم «آسیاب سیاه» را میتوان یکی از اولین فیلمهای نویی دانست که سعی دارد برای نوجوانان هیجانی خاص و رازآلود را ایجاد کند.
با دیدن سکانسهای ابتدایی این فیلم شاید مخاطب تصور کند با فیلمی کلیشهای و تکراری مواجه است که در آن قرار است یک زندگی روتین از مادر یا حتی پسری نوجوان تصویر شود. پسری که مدام از مادر خود ناراحت است، زیرا مادر به دلیل بیماری خواهر باید به او بیشتر توجه کند و زمان کافی برای بودن با پسر خود را ندارد و پسر هم برای انتقام از مادر یا دیده شدن توسط او دست به کارهایی میزند که در نهایت برای مادر مشکلاتی ایجاد میکند. اما این اتفاقات رخ نمیدهد. ما با داستانی جدید روبهرو هستیم که بهخوبی میتوانست با تمرکز بیشتر بر داستان به اثری ماندگار تبدیل شود. بعد از چند سکانس ابتدایی اولین نقطه عطف داستان رخ میدهد و درست از همینجاست که دیگر مخاطب نمیتواند روایت را رها کند. فر مادر گم میشود. یکی از پسران همسایه بعد از ورود به آسیاب سیاه قدیمی که در نظر روستاییان نفرین شده است ناپدید میشود و رفتهرفته صداهایی شنیده میشود که بسیار بلند و عجیب هستند. مسیر روایت به آرامی مخاطب را وارد اتفاقات خود میکند. روابط میان ایو و خانوادهاش و نیز دوستاناش به خوبی شرح داده میشود و مخاطب میتواند به راحتی با آنها همراه شود. بازیگران، به ویژه بازیگران اصلی که همگی نوجوان هستند، با بازی خوب خود این همراهی را راحتتر هم میکنند. همهچیز تا پرده آخر خوب است و مخاطب کنجکاو دانستن چرایی رخ دادن این اتفاقات مشتاقانه روایت را دنبال میکند. اما بهناگاه در این پرده همهچیز از هم میپاشد و بهنظر میرسد کارگردان نمیداند باید چگونه داستان خود را تمام کند. روایت حیف میشود و مخاطب نمیتواند دلیل درست رخ دادن اتفاقات را در نهایت هم بفهمد. منطق روایی داستان در پایان دچار مشکل میشود و همین امر ارزش آن را کاهش میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.