«نوس» بهراحتی زندگی خود را از کودکی تا زمان حال برای دختری که در برابرش نشسته است، «رناتا»، تعریف میکند. او از علاقهاش به بمب از زمان کودکی میگوید و اینکه چطور در بزرگسالی تبدیل به کسی شده که با ساختن بمب و منفجر کردن آنها هم به لذتی وافر رسیده و هم مردی غیرقابل دسترس شده است. در همین حین یک پلیس به همراه همکاراناش برای دستگیری نوس به درون همان کافه میآیند.
در مرور فیلم «جهان کوچک» که مدتی پیش در کانال قرار دادیم دربارهی آقای «پاتریک وگا» و پیشینهاش کمی صحبت کردیم. از اینکه او علاقهی زیادی به خرج کردن و ساختن فیلمهای هیجانانگیز و پر از خشونت و رابطهی جنسی دارد و تمام کارهایاش را هم با همکاری یک نویسنده انجام داده است. اتفاقی که شاید یکی از دلایلی باشد که فیلمهایاش هرگز از حد متوسط بالاتر نرفتهاند. درواقع عدم پرداخت درست شخصیتها و توجه به جزئیات داستانی توسط او و نویسندهی فیلمهایاش باعث این اتفاق شده است. وگا در فیلم «پیتبول» انگار مرور گذشتهی ما را خوانده باشد. او در این فیلم دیگر نه با نویسندهی همیشگیاش همکاری کرده و نه نویسندهای جدید را برگزیده است. او فیلم خود را خود نویسندگی کرده و تصور کرده این امر باعث میشود بتواند فیلماش این بار مورد توجه واقع شود. اما ای کاش قبل از ساخت این فیلم خودش یک بار، فقط یک بار، نوشتهاش را میخواند تا میتوانست عبث بودن و باریبههرجهت بودن داستاناش را بفهمد. انگار وگا با هیجانی وصف نشدنی مانند پسربچهای که مادرش به او اجازه داده با اسباببازی جدیدش بازی کند شروع به نوشتن کرده و بدون فکر کردن به محتوا و آن چیزی که قرار است ارائه دهد فقط و فقط نوشته است. نوشتهای که فاقد یک داستان منسجم و روایتی با منطق روایی است.
وگا در فیلم خود هرگز برای لحظهای هم ضربآهنگ را پایین نمیآورد. مدام اتفاقات پشت سر هم بدون اینکه ربطی به هم داشته باشند رخ میدهند و زمانی برای پرداخت شخصیتها و برقراری ارتباط مخاطب با آنها وجود ندارد. نوس یک بمبگذار و خلافکار بزرگ است که بدون هیچ احساسی همه چیز و همه کس را منفجر میکند. برای اولین بار یک زن را میبیند و عاشقاش میشود. زن هم بدون هیچ تعللی تمام عشق و زندگی خود را علیرغم جنایتکار بودن نوس به او میدهد. در سوی دیگر با پلیسی روبهرو هستیم که برای مجازات کردن جنایتکاران از انجام هیچ کاری دریغ نمیکند. یک سوم ابتدایی داستان با شکست پلیس فقیر در برابر نوس ثروتمند تمام میشود! یک سوم دوم فیلم یا همان پردهی دوم با گم شدن چندین سال از زندگی این دو شخصیت آغاز میشود و وگا هم هیچ دلیلی برای توضیح آن نمیبیند. پسران این دو نفر بزرگ شده و هر یک با توجه به نوع بزرگ شدناشان در حال زندگی هستند. پسر نوس با پول پدر راحت زندگی میکند. رناتا بیمار است و نوس دارای یک امپراتوری بزرگ است. زندگی پلیس ماجرا اما مانند گذشته در فقر و بیپولی میگذرد. پسرش ناراحت از این فقر و نداشتن ماشینی جدید علیرغم دانشگاه و درسی که میخواند برای ثروتمند شدن دست به دزدی میزند و همین امر باعث میشود پدرش و نوس بار دیگر در مواجهه با هم قرار بگیرند. این پیرنگ حتی بر روی کاغذ هم مضحک است. اتفاقات سطحی و احمقانه و شخصیتهای بیهویت و بیاساس پایهی داستان را تشکیل میدهند. پردهی سوم و اتفاقات آن هم آنقدر مضحک و بدون منطق روایی هستند که مخاطب هر بار با دیدن هر اتفاق به آنها خواهد خندید. وگا با این فیلم نشان داد او هیچ درکی از مفهوم روایت و داستان ندارد و هر چه هم تا کنون انجام داده به خاطر همان نویسندهای بوده که ما در مرور گذشته به آن ایراد گرفته بودیم. آنچه دیده میشود آن است که وگا از آن کارگردانانی است که به جای پیشرفت در مسیر خود پسرفت میکنند و مشخص نیست قرار است در آینده چه اتفاقاتی برایاشان رخ دهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.