او کیست؟
«پل» در نظر همکلاسیها، معلمان و خانوادهاش پسر نوجوانی آرام و درونگرا است. او اما دوست دارد بدون دیده شدن به خانههای غریبهها وارد شود، در وسایل دیگران سرک بکشد و با نگاههای خیره و ساکت همه چیز را بنگرد. «سیلاس»، همکلاسی دگرباش جدید، «دالا»، همکلاسی زیبا و بااستعداد و «آقای بولور»، معلم ادبیاتی که بر روی ویلچر مینشیند، حتی نابرادری کوچکتر پل همگی او را به عنوان یک رازدار میشناسند و سعی میکنند با او وارد رابطه شوند. پل اما هیچکدام از آنها را نمیبیند و نسبت به آنها هیچ احساسی ندارد. با این حال این را هم به آنها نشان نمیدهد.
«کریستین شفر» در اولین گام بلند خود بعد از ساخت چند فیلم کوتاه سعی دارد داستان یک نوجوان ابتدای راه جوانی را در روایتی رازآلود تصویر کند. سکانس ابتدایی فیلم «ابرهای ابرآلود» با نشان دادن پل که از درون تونلی در میان جنگل ظاهر میشود هم اشارهای به سریال پرطرفدار «دارک» دارد و هم میخواهد راز و رمزهای نهفته در رفتارهای او را نشان دهد. در سریال دارک شخصیتها به دنبال یافتن افراد حقیقیای بودند که گم شدهاند. افرادی که سالها به عقب برگشتهاند و در تلاش هستند تا دلیلی برای وجود خود بیابند. در فیلم «ابرهای تیره» اما پل به دنبال شخصی حقیقی نیست. او به دنبال خودش میگردد. خویشتنی که هر چه جلوتر میرود تاریکتر و سیاهتر دیده میشود. اما آیا پل واقعاً به دنبال خود است یا اینطور نشان میدهد؟ آیا او خود را شناخته و این دیگران هستند که او را نشناختهاند یا او نیز خود را نشناخته و در جستوجوی یافتن خود با دیگران به تعامل برمیخواهد؟ پل آیا اصلاً علاقهای به تعامل با دیگران دارد یا فقط برای پوشاندن کارهای خود دست به این کار میزند؟ شفر در طول روایت صد دقیقهای خود مدام ما را در مواجهه با سؤالات متفاوتی قرار میدهد. اتفاقات عجیبی رخ میدهد. کسی از بالای یک پل سنگ پرتاب میکند. جسد پسر نوجوانی در جنگل پیدا میشود و مردم شهر از کسی که نمیدانند کیست و مدام مزاحم است شکایت و ترس دارند. شفر در داستان خود گاه شک ما را به پل وارد میکند، گاه معلم ادبیات را در معرض ظن ما قرار میدهد و گاه هم دالا در برابر دیدگان ما محکوم میشود. حتی دیگر همکلاسیها و برادر کوچکتر پل نیز از دست ظن ما در امان نیستند. شفر به عمد در مسیر داستاناش آنقدر خود را از شخصیتها دور گرفته و حتی سکانسها و مکالماتی را که به نظر مهم هستند از برابر چشمان ما دور میکند و فقط برای ما نشانهها را قرار میدهد که مخاطب گیج از آنچه میبیند، نمیتواند به درستی به قضاوت بنشیند. شفر دقیقاً قصدش از این فیلم همین است. ما هرگز نمیتوانیم به قطع دربارهی ماهیت رفتاری انسانها حرف بزنیم. چه کسی میداند پل کیست و چرا دست به کارهایی میزند که نمیتوان آنها را درک کرد؟ در کیف دالا چرا عکس وجود دارد و معلم ادبیات چرا به پل علاقهای خاص نشان میدهد؟ «مکس» آیا بهطور قطع به دالا علاقهمند است یا همهچیز یک هوس زودگذر است؟ پل دگرباش است یا فقط قصد نزدیکی به سیلاس را داشته است؟
شفر دوربین خود را به دنبال پل به این سو و آن سو میبرد. دوربین او فقط نگاه میکند و ما را در کنار پل و دیگر شخصیتهای داستاناش قرار میدهد. این دوربین قرار نیست چشمی گویا باشد و تنها میخواهد آنچه میتواند را تصویر کند. دوربین شفر و مدیومشاتها و لانگشاتهایاش در کنار بازیگری بسیار خوب بازیگر نقش پل بهخوبی توانسته اثر داستان را بیشتر کند. «یوناس هولدنریدر» در این فیلم آنقدر خوب نقش پل را بازی کرده است که مخاطب به هیچ عنوان نمیتواند حتی یک سکانس را از قبل پیشبینی کند. رفتارهای یوناس توانسته شخصیت مرموز و عجیب پل را به بهترین نحو نشان دهد و این شخصیت را تا پایان برای ما غیرقابل درک کند. اتفاقی که شفر به عمد بر آن تأکید داشته است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.