«نلی» به خاطر بدهیاش به عنوان رقصنده در یک کلاب کار میکند. «مارکوس» با دیدن او عاشقاش شده و او را فراری میدهد. نلی به همراه مارکوس به مجموعه فرهنگی بزرگی با سالن تئاتر و سینمای روباز میرود، جایی که مارکوس همسایهی زوجی دگرباش است. آنها در این مجموعه که «برادوی» نام دارد با پرداخت مبلغی به نگهبان آن زندگی میکنند. مارکوس و زوج دگرباش خلافکارانی هستند که با جیببری خرج و مخارج خود را میدهند و ورود نلی و رقصنده بودن او باعث رونق گرفتن کار آنها میشود. نلی در برابر دیدگان مردم میرقصد و حواسهای آنها را به خود جلب میکند و از سوی دیگر مابقی گروه جیب مردم را میزنند.
«کریستوس ماسالاس»، فیلمساز جوان یونانی، با کارهای کوتاهاش در فستیوالهای زیادی نامی برای خود دستوپا کرده است. او در اولین فیلم بلند سینمایی خود با گذری به کوچهپسکوچههای یونان و ورود به تئاتر قدیمی و متروک شهر و سینمای روباز آن داستان دختری با نام نلی را روایت میکند که در مواجهه با آدمهای متفاوتی قرار میگیرد. نلی دختری زیبا و باهوش است. او خوب میرقصد و میتواند به سرعت توجه همه را به خود جلب کند. به همین منظور او میتواند به خوبی گروه کوچک اما قدرتمند جیببر شهر را حمایت کند. پسری جوان با نام «یوهانس» با ورودش اما باعث بر هم زدن تعادل گروه میشود و از سوی دیگر مارکوس هم رفتهرفته رفتارهای دیکتاتوری خود را نشان میدهد. روایت فیلم ماسالاس با ضربآهنگی تند آغاز میشود. رفتهرفته از سرعت خود میکاهد و به یکباره دوباره اوج میگیرد. اما فیلم او به آهستگی تمام میشود و سرنوشتی شاید بیشازاندازه خوشبینانه را برای شخصیتهایاش رقم میزند. سرنوشتی که از مسیر داستان کمی دور است و به نوعی روایتاش را حیف کرده است.
ماسالاس شخصیتهای محدودی را برای داستان خود انتخاب کرده و با دنبال کردن آنها آنچه را در حال رخ دادن است به خوبی شرح میدهد. شرایط سخت زندگی و رویدادهایی که در مسیر روایت به هر یک از شخصیتها تحمیل میشود همگی بهخوبی توصیف شده است. دلیل نلی برای نفرت از مارکوس و عشق به یوهانس و رابطهای که میان شخصیتها در مسیر داستان رخ میدهد همگی درک روایت را آسان کرده است. رویدادهای پیشروی مخاطب قابل پذیرش است، اما آنچه مخاطب نمیتواند درک کند رویدادهایی است که ندیده گرفته شده است. مخاطب هرگز پیشینهی شخصیتهای داستان و دلیلی را که باعث شده آنها در این مکان گیر کنند، نمیبیند. نلی به عنوان راوی داستان از خود و دلیل جداییاش از خانواده میگوید، یوهانس هم شرحی هرچند کوتاه را از فرارش از زندگی قبلی ارائه میدهد، اما مخاطب از دیگر شخصیتها چیزی نمیداند و آنها علیرغم اثر زیادی که بر داستان میگذارند نادیده گرفته شدهاند. توجه به شخصیتهای فرعی و ایجاد خردهروایتهایی حتی کوتاه میتوانست روایت فیلم ماسالاس را ملموستر کند. با این حال هنوز هم روایت ماسالاس زنده و روان است. ماسالاس سعی کرده زندگی در بطن شهر آتن و سختیهای آن را نشان دهد. تصاویر فیلم او اما اثر روایتاش را بیش از پیش کرده است. ماسالاس در اولین فیلم خود با لنزی واید به درون شهر آتن میرود و با دوربین خود روح مخاطب را تسخیر میکند. قابهای ماسالاس بزرگ و عریض هستند و هر لانگشات تا مدیومشاتاش میتواند مکانها، شخصیتها و رنگهای ملایم بسیاری را در خود جای دهد. مخاطب در فیلم او هم لوانگل میبیند و هم های انگل. هم کلوزآپ میبیند و هم اکستریم کلوزآپ. ماسالاس تمام شجاعت خود را در تصاویر و قابهایاش خرج کرده و اما در پایانبندی روایتاش دچار ضعف شده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.