وقتی مخاطب سرخورده میشود
«فلیپ» همسر، «سوزان»، و دختر، «کلوئی»، خود را برای رفتن به یک سفر کاری چند روزه ترک میکند. او در یک متل اقامت میکند و خیلی زود «کاملیا»، معشوقهاش، هم به او ملحق میشود. فلیپ و کاملیا در حال گذراندن شبی پرخاطره هستند که یک اتفاق و حضور یک مرد همه چیز را تغییر میدهد.
روابط زناشویی بارها دستخوش کارگردانان قدیمی و جدیدی شده که خواهان ارائهی وجوه متفاوتی از این روابط بودهاند. هر کارگردان هم میتواند با توجه به تفاوت رفتار هر فرد نگاهی نو و خلاقانه را به این موضوع داشته باشد. کارگردان جوان و نوپای آموزش دیده در لندن، «مارسل دوریان»، که با توجه به چند ملیتی بودن توانایی صحبت به زبانهای مختلف را دارد تلاش کرده در اولین تجربهی فیلمسازی خود به این موضوع بپردازد. او روایت خود را متوجه مردی مغرور و شاید حتی خودشیفته کرده که خیانت کردن به همسر برایاش کار راحتی است و با دیدن هر دختر زیبا به سرعت توجه خود را جلب آنها میکند.
در ابتدای فیلم «متل خودنگر» بازی سرد شخصیت فلیپ و در ادامه ورودش به یک متل آرام و بدون مهمان باعث میشود مخاطب تصور کند با فیلمی از سینمای گروه ب روبهرو است. اما دوریان آگاهانه چنین کرده است. او که خود شخصیت فلیپ را بازی میکند، میداند قرار است چه اتفاقی در مسیر داستان رخ دهد و به همین دلیل هم بازی خود را سرد و بیاحساس انجام میدهد. اما رفتهرفته همهچیز با ورود «پال» به داستان معنا پیدا میکند. حتی بازی پرابهام و سخت ابتدایی پال نیز بعد از مدت زمان کمی پر مفهوم دیده میشود. در مجموع باید گفت بازی بازیگران در این فیلم یکی از نقاط قوت آن محسوب میشود و میتواند از کاستیهای آن بکاهد. تلاش آقای دوریان برای استفاده از دوربین در فضای کوچک متل نیز کار خوبی است. او زوایا و قابهایی را برای دوربین خود انتخاب کرده است که فضای کوچک محیط چندان به چشم نیاید. استفاده از مدیومشاتهای متمادی نیز این کوچکی محیط را کمتر کرده است. او بنا به همین فضای کوچک در اختیارش لانگشات نگرفته و از کلوزآپ نیز استفادهی بسیار کمی کرده است.
اما مشکل روایت دوریان چه است که باعث میشود علیرغم توجهاش به میزانسن نتواند از حد متوسط بالاتر رود؟ بهطبع مهمترین المانی که به یک فیلم معنا میدهد پیرنگ آن و جزئیاتی است که در مسیرش رخ میدهد. ایراد کار دوریان از پوستر فیلم آغاز میشود. هر مخاطبی با دیدن پوستر فیلم تصور میکند با یک داستان جنایی یا حتی ترسناک روبهرو است، اما هر چه از فیلم میگذرد روایت دوریان سادهتر و خستهکنندهتر میشود. مخاطب از ابتدای داستان تا انتها منتظر رخ دادن یک اتفاق خاص و مهیج است، اما جز چند اتفاق ساده چیزی رخ نمیدهد و مهمترین اتفاق فیلم و نتیجهای که باید در برابر مخاطب قرار بگیرد در انتهای داستان نشان داده نمیشود. شاید گفته شود دوریان پایانی باز را برای فیلم خود انتخاب کرده است، اما این پایان باز چه میتواند باشد؟ و به چه قیمتی باید باشد؟ مخاطب در برابر این فیلم نشسته تا آن اتفاق مهیج و پایان آن را ببیند و زمانی که کارگردان این اتفاقات را از مسیر داستان خود و از انتهایاش حذف میکند، عملاً مخاطب را هم دچار سرخوردگی میکند. دوریان یا نباید پوستری آنچنان میساخت و فیلم خود را یک روایت هیجانانگیز میخواند و حتی موسیقیای چنین مرموز و گاهی ترسناک را انتخاب میکرد یا باید پایانی درخور را برای روایت خود میساخت تا مخاطب با دیدن پایان آن عطش هیجان و شورش بخوابد. مخاطب در مسیر فیلم بارها با پیشزمینهی قبلی و با شنیدن موسیقی هیجانانگیز و حتی فضای دلهرهآور انتظار میکشد و در نهایت هم چیزی در قاب در برابرش نمیبیند. با این حال مسیر روایت دوریان قابل احترام است و میتواند نوید کارگردانی خوشساخت را در آینده بدهد. او این فیلم را هم میتوانست با انتخابهایی بهتر قابلستایش کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.