پوستر فیلم وابستگی

تا نیمه‌راه ساختارشکنی کلیشه‌های دلهره

وابستگی
Attachment
محصول ۲۰۲۲ – دانمارک
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

ساختارهای کلیشه در دو ژانر اکشن و دلهره آن‌قدر قدرتمند هستند که هر فیلم‌سازی قادر به شکستن آن‌ها نباشد. «گابریل بیر گیسلاسون» در جدیدترین اثر خود سعی دارد خیزی بلند به‌سوی شکستن ساختار کلیشه‌های ماورائی در سینمای دلهره بردارد. فیلم او با ضربآهنگی بسیار بالا از برخورد دو زن در دانمارک آغاز می‌شود؛ «مایا» و «لیا». آن‌ها به‌طور تصادفی در یک کتابخانه به یکدیگر برخورد می‌کنند و به‌سبب تعویض کتاب‌های‌اشان اولین مکالمه‌ بین آن‌ها شکل می‌گیرد. کارگردان با چند تغییر نمای ثابت در خانه‌ی میا مخاطب را از همان ابتدا به‌سوی شکل گرفتن رابطه‌ای عاطفی بین این دو سوق می‌دهد. در همان سکانس‌های ابتدایی مخاطب شاهد رفتارهایی از سوی لیا است که شک تسخیرشدگی این زن جوان را در ذهن می‌کارد. کارگردان هم قصد دارد این شک همچنان پر قوت باقی بماند. او به‌جای استفاده از تاریک و روشن کردن این صحنه‌ها، اتفاقاً زیر نور روز این اتفاقات را مقابل چشم مخاطب قرار می‌دهد. از سویی دیگر او سعی دارد با موسیقی متنی که تقریباً روی تصاویر سوار است ماجرای فیلم را به درون رابطه‌ی مایا و لیا ببرد و جز این را نبیند.

اما هجرت این دو به لندن و ورود مادر لیا به ماجرا اوضاع را به‌سوی رازآلودگی پیش می‌برد. درست از اینجاست که کارگردان دانمارکی سعی دارد ساختارشکنی کلیشه‌ها را آغاز کند. تعلیق‌ها، سکوت‌ها و در نهایت نورهای کم‌سو و نگاه‌ها و موتیف‌های ابژه‌ای در این خانه باعث می‌شوند مخاطب روی مرز بین دلهره و درام قرار بگیرد. کارگردان مایا و مخاطب را در یک جبهه قرار می‌دهد، از آن‌سو مادر و عموی لیا را در سوی دیگر و خود لیا را در دنیای بی‌خبری می‌گذارد و هم اوست که تبدیل به محل مناقشه‌ی این دو جبهه می‌شود. تا پایان پرده‌ی دوم همه‌چیز طبق همین طرح کارگردان به‌خوبی پیش می‌رود و اتفاقاً اعتماد ما را برای تماشای پرده‌ی سومی مملو از ابزوردیسم و هجو باورهای سنتی آماده می‌کند. اما او به‌ناگاه در پرده‌ی سوم ساختار را به درون کلیشه‌های رایج می‌برد و واقعاً بیودک را در برابر ما قرار می‌دهد. کارگردان هر چه رشته را به‌یک‌باره پنبه می‌کند. حداقل از او انتظار می‌رفت در دل این دلهره و رازآلودگی و تلاش برای از بین بردن ساختار کلیشه در آن کمی جسورتر عمل کند. این اتفاق به‌سادگی هر چه تمام نمی‌افتد و اتفاقاً بازگشت او به کلیشه تبدیل به بازی کودکانه‌ی یک کارگردان تازه‌وارد در دنیای دلهره با کلیشه‌های آن می‌شود. دیگر آن نور روز و خوی وحشی شیطان به‌دنبال کالبد و وردخوانی‌ها رنگ می‌بازند و درست در اینجاست که کلیشه‌ها بسیار قدرتمندتر از این نماها عمل می‌کنند.

آقای گیسلاسون در اثر خود گام‌های ابتدایی را قدرتمند برمی‌دارد، داستان را به‌خوبی پیش می‌برد و در نهایت شخصیت‌پردازی‌ها را به‌سوی تماشای یک اثر روانکاوانه در باب انزوا، رنج فقدان و در نهایت ترس از تنهایی پیش می‌برد. اینکه او در پرده‌ی سوم از همه ی این اهداف دست می‌کشد و در نهایت هیچ‌کس را تنها نمی‌گذارد کمی مضحک به‌نظر می‌رسد. در باب کلیت اثر باید گفت که مخاطب سینمای سرگرمی اگر بتواند با چینش پرده‌ی اول کنار بیاید، در نهایت تا انتهای پرده‌‌ی سوم هم پیش خواهد رفت و اتفاقاً از این ساختاربندی راضی خواهد بود. باید دید کارگردان دانمارکی در ادامه‌ی مسیر خود به کدامین سو خواهد رفت و آیا از این یک بام و دو هوایی دست می‌کشد یا خیر.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟