هر کس که به جنگ رفته، دیگر هرگز بازنگشته است
«نایولا» دختر دو سالهاش را کنار مادر میگذارد و به دنبال همسر و برای یافتن عشق زندگیاش به میان مردمان درحال جنگ میرود. او امیدوار است با عکس در دستاش همسر را بیابد. سالها بعد «یارا» در نبود مادر و در کنار مادربزرگ با خواندن آوازهایی تلاش میکند آزادی و زندگی را فریاد بزند. «لِلِنا» در غم فقدان دختری که هرگز بازنگشته روزها و شبها در انتظاری مخفی بشقاب غذای دختر را روی میز میگذارد و قبل از بازگشت یارا آن را برمیدارد.
آنگولا کشوری در جنوب قارهی آفریقا از قرن پانزدهم مستعمرهی پرتغال بود تا در سال ۱۹۷۵ بالاخره استقلال خود را یافت. اما جنگ داخلی این بار از درون این کشور را به مرز فروپاشی رساند. سه گروه چریکی برای به دست گرفتن قدرت شروع به جنگ کردند. جنگی که سالها به طول انجامید. کارگردان نوپای سینمای پرتغال، «خوزه میگوئل ریبیرو»، بعد از ساخت چند انیمیشن کوتاه اولین انیمیشن بلند خود را با داستانی آمیخته از واقعیت و خیال در پالتهای رنگی منحصربهفرد تصویر کرده است. او داستان خود را به سه زن از سه نسل متفاوت اختصاص داده و سعی کرده است اثر جنگ را بر زندگی و احساسات آنها نشان دهد.
نایولا به عنوان شخصیت اصلی داستان و واسطهی میان دو شخصیت دیگر سکانسهای ابتدایی این انیمیشن را به خود اختصاص داده است. او بیپروا و بدون توجه به مرگهایی که در برابرش رخ میدهند به جای فرار از روستاهای درحال جنگ به دل آنها میزند تا شاید بتواند عشق خود را بیابد. داستان نایولا از واقعیتهای تلخ جنگ، مرگها، شکنجهها، قحطیها و ترس و وحشت مرگ حرف میزند. جنگهای داخلیای که برادر را در برابر برادر و دوست را در برابر دوست قرار میدهد. ریبیرو در هر لحظه از داستان نایولا بیشتر و بیشتر وارد فضای واقعی و پرآشوب جنگ میشود و از نشان دادن بدترین اتفاقات هم ترسی ندارد. روایت نایولا اما بعد از اینکه او یک نفر را برای گرفتن غذای یک مادر میکشد تبدیل به روایتی سوررئال میشود. از اینجاست که دیگر نایولا تنها نیست و شغالی مدام دنبالاش میکند. شغالی که او را به میان بیابانی بی آب و علف میبرد تا شاید روح او را تسکین دهد. نایولا از ماه آویزان میشود و هر آنچه در جنگ تجربه کرده است از دهاناش بیرون میزند.
ریبیرو در کنار داستان نایولا در دههی ۱۹۷۰ به صورت موازی داستان یارا و للنا را هم در دههی ۲۰۱۰ روایت میکند. در میان تصاویری که نایولا را در جستوجوی همسر نشان میدهد، یارا را در پخش کردن آلبوم موسیقی خود که از آزادی و حق زندگی حرف میزند، تصویر میکند. یارا در کنار مادربزرگ پخته و پر از درد خود خام و پرشور تلاش میکند نقش خود را در ایجاد تغییر در کشورش ایفا کند. او مادر را فدا شده میبیند و به همین دلیل هم نمیتواند به راحتی از این همه درد بگذرد. للنا اما داستاناش متفاوت است. او آنقدر درد و رنج و سختی کشیده و چشم انتظار فرزندش مانده که دیگر توانی برایاش باقی نمانده است، آنقدر که وقتی دزدی قمه به دست وارد خانهاش میشود بدون اضطراب و با آرامش کامل او را به صحبت دعوت میکند و برایاش غذا میآورد.
ریبیرو به زیبایی توانسته از جنگ و اثراتی که تا سالهای سال بر خانوادههای جنگزده میگذارد صحبت کند. او تصاویر کارتونی خود را گاه به شهر شلوغی که اثرات جنگ به خوبی در آن نمایان است اختصاص داده، گاه به درون جنگل و طبیعت وحشی رفته و اما انسان را در آن وحشیتر نشان میدهد و گاه وارد خانهای کوچک شده و دلتنگی یک مادر را در بشقاب اضافی روی میزش تصویر میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.