جامعهی سیاهپوستان آمریکایی باید از طریق همین دالان حرکت کنند
در مرور دو اثر دیگر دنیای کارگردانهای سیاهپوست آمریکایی با نامهای «سیاه شدن» و «تایرون را شبیهسازی کردند» بهتفصیل در باب رویکرد جدید جامعهی هنری سیاهپوستان در خاک آمریکا نوشتیم. نتیجه این بود که این دسته از مردمان و ساکنان آمریکا ابتدا باید این گفتمان را در میان همهی ساکنان ایالات متحده تثبیت کنند که تفاوت نژادی و قائل شدن کوچکترین تفاوتی میان نژادها اولین بذر نژادپرستی است. تا پیش از این بسیاری از هنرمندان، ورزشکاران و سلبریتیهای سیاهپوست اسیر سانتیمانتالیسم هالیوودی میشدند و ابتدا این گزاره را میپذیرفتند که متفاوت هستند و سپس انتظار داشتند دیگر اعضای جامعهی آمریکایی برای آنها دلسوزی و ترحم نشان دهند. آش شور ترحم شاید هماکنون هم داغ دغ باشد، اما سینماگران جوان سیاهپوست در آثار جدیدی که روی پردهی سینما میبرند تیغ تند انتقاد را ابتدا متوجه خود سیاهپوستان میکنند. حال نوبت به آثای «بومانی جی. استوری» رسیده است.
استوری سعی دارد در اثر خود اقتباسی آزاد از فرنکشتاین داشته باشد. کاراکتر اول او دختری با نام «ویکاریا»ست که مادر و برادر بزرگترش را در دو حادثهی تیراندازی از دست داده است. افتتاحیهی فیلم دو واژه را بسیار پررنگ میکند؛ مرگ و فقدان. ویکاریا بهتبعیت از پدر از همان کودکی مرگ را همچون یک بیماری مییابد که باید به درمان آن پرداخت. کارگردان بهخوبی فضا را از آن خودخواهی کمالگرایانهی فرنکشتاینی بهسوی آرزوی یک دختر نوجوان سیاهپوست برای بازیابی اعضای خانوادهاش میبرد. با این تغییر مسیر از سوی کارگردان روایت در پردهی دوم تبدیل به تقابلهای ویکاریا با معضلات محلهی خود میشود و هر چه پیشتر میرویم این دختر نوجوان دیگر مرگ را همچون ترسی فروخورده در برابر خود میبیند.
در نیمهی دوم از پردهی دوم با دختر نوجوانی مواجه هستیم که واقعیت مرگ را بالاخره در برابر خود میپذیرد و کارگردان هم سعی میکند این تقابل را بین ویکاریا و هیولایی که ساخته پررنگتر کند. این هیولا صرفاً کالبد از هم پاشیدهی برادری نیست که به تازگی به زندگی برگشته است، بلکه فسادیست که بسیاری از جوانان سیاهپوست اسیر آن شدهاند. بهطور مثال به دیالوگ بین ویکاریا و «کانگو» توجه کنید که طی آن کانگو عنوان میکند که اگر شرایط برایاش مهیا بود اکنون زندگیاش در مسیر دیگری قرار داشت.
اما کارگردان جوان در بسط دادن زندگی ویکاریا کمی ناموزون عمل میکند و باید گفت کاراکتر پدر در این فیلم در نیامده است. تمرکز زیاد کارگردان روی ویکاریا میتوانست در میان کاراکترهای فرعی دیگر نیز بسط داده شود تا روایت مستحکمتر از چیزی که میبینیم در برابرمان قرار بگیرد. موتیف عینک ویکاریا که با یک قطره خون روی آن در برابر مخاطب قرار میگیرد و سپس با ترک برداشتن شیشه و شکستن قاب ادامه پیدا میکند میتوانست معنادارتر از صرفاً یک موتیف تصویری باشد و تبدیل به روند تغییر شخصیت ویکاریا شود. در هر حال با وجود همین ضعفها در شخصیتپردازی و فرم بصری، باز هم باید گفت که این مسیر کاملاً درست است و پس از این باید منتظر آثار ساختارمندتری از کارگردانهای سیاهپوست در گونههای متنوع سینمایی باشیم. باید منتظر بود و تماشا کرد که این فیلمسازان میتوانند در آینده ساختار فرهنگی جامعهی سیاهپوستان ایالات متحده را دچار ارتقا کنند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.