کارگردان نمیدانست چه میخواهد
سکانس ابتدایی فیلم با نشان دادن یک زن پشت فرمان اتومبیل آغاز میشود. این زن به دوربین نگاه میکند و خود را «جووان» معرفی میکند. «جووان»، نه ژان یا جان. او از پدرش که ایرلندی و مادرش که فرانسوی است حرف میزند و از زمان عاشق شدن خود. او به دههی ۱۹۷۰ و زمان عاشق شدناش اشاره کرده و داستان عشق خود را برای مخاطب تعریف میکند.
یک اثر سینمایی برای دیده شدن و جای گرفتن در جایگاهی قابل قبول نیاز به چندین المان اصلی و فرعی دارد. بازیگری و کسی که قرار است در فیلم بازی کند یکی از المانهای اصلی فیلمسازی است که میتواند درجهی اهمیت یک فیلم را بالاتر یا پایینتر بیاورد. به همین دلیل هم است که فیلمسازان درجه یک دنیا به دنبال بازیگران درجه یک هستند. بازیگرانی که بتوانند خود را با نقشهای داده شده به آنها تطبیق دهند و باعث شوند مخاطب بتواند با او و کارکتر مورد روایت ارتباط برقرار کنند. «ایزابل هوپرت»، بازیگر فرانسوی سینما، از آن بازیگرانی است که هر فیلمسازی خواهان روایت شدن داستاناشان توسط او است. ایزابل حتی در سن هفتاد سالگی هم توانایی اجرا کردن یک کاراکتر خاص را دارد. هوپرت از آن بازیگرانی است که ناماش را در کنار فیلمسازان جوان یا حتی فیلم اولی بسیار مشاهده کردهایم. او جزو بازیگرانی است که چالش بازیگری یک شخصیت جدید و بازی کردن با کارگردانان تازهکار را دوست دارد و از هیچ چیز نمیترسد. هوپرت در فیلم «دربارهی جووان» تلاشی قابل احترام را داشته است، اما متاسفانه روایت آنقدر گیرا و منسجم نیست که بتواند از این پتانسیل بازیگری استفاده کند.
در این فیلم پرداخت شخصیتها درست صورت نگرفته است. مخاطب نه جووان را میتواند به درستی درک کند و نه شخصیتهای دیگری مانند عشق اول و آخر او و حتی پدر و مادرش را. مسیر زندگی جووان پر از ابهام است و این طور دیده میشود که کارگردان و نویسندهی تازهکار فیلم خود نیز نمیدانسته باید زندگی او چه باشد. مخاطب تنها برشهای کوتاه و نامتوازنی از زندگی جووان را مشاهده میکند که به طور ناشیانه و با اصرار در کنار هم قرار گرفتهاند و تلاش دارند تا تعریفی کامل از او را در مقابل او قرار دهند.
این فیلم در مسیر خود دارای تناقضات بسیار است. داستان جووان تاریک است، اما روایت با انتخاب پالت رنگی بسیار متنوع و روشن و استفادهی زیاد از نور تناقض غیرقابل درکی را ایجاد کرده است. موتیفهای رفتاری طنز هوپرت نیز گاه درک احساس لحظهای او را سخت میکند. دو سکانسی که روایت را به سمت سوررئالیسم میکشاند هم مشخص نیست به چه منظوری در داستان جای گرفته است. خرده روایت عشق قدیمی و جدید و داستان زندگی مادرش هم بدون اینکه پرداخت شوند رها شدهاند. تنها روایت خود جووان است که در ظاهر به سرانجام میرسد، اما در باطن هرگز عمیق نمیشود. با این حال البته که وجود هوپرت در فیلم و تلاش او برای اثرگذاری در داستان مخاطب را همراه او میکند. پیرنگ اصلی هم قابل قبول است، اما هیچ کدام از این موارد کافی نیستند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.