هر زمان از هویت میگوییم لاجرم در برابر یک دوراهی قرار میگیریم؛ دوراهی اصالت انسانی و اصالت جغرافیایی. ملیگرایان افراطی بهدنبال اصالت جغرافیایی هستند و جنگهای خونین با مهاجران و پناهندگان در سرتاسر دنیا نتیجهی این افراط است. ملیگرایان دستهی اول را گلوبالیست و جهانوطن مینامند و در برخی کشورها به آنها انگ تجزیهطلبی نیز میزنند. اما اشتباه آنها این است که افراد بهدنبال اصالت انسان کاری به مرزهای جغرافیایی یا قومگرایی ندارند. قومگرایان دستهای هستند که طی یک دههی اخیر در برخی کشورهای جهانسومی بیشتر از گذشته سر برآوردهاند و زمانی که در رفتار آنها خرد میشویم در همان مسیر اصالت جغرافیایی گام برمیدارند. آقای «کی ایشیکاوا» در جدیدترین اثر خود سعی دارد در مسیری میان مناقشهی اصالت جغرافیایی، اصالت انسانی و در نهایت اصالت بیولوژیکی گام بردارد.
ایشیکاوا روایت را با دوربین ساکن روی یک کپی از اثر مشهور «رنه ماگریت» با نام «نباید تکثیر شود» آغاز میکند. پس از این افتتاحیه وارد زندگی دچار سکون «ریه» میشویم که مادری مجرد است و یک مغازهی لوازمالتحریر دارد. ایشیکاوا با محو و وضوح قاب رابطهای معنادار را بین ریه و مشتری مرد عجیبوغریب مغازهاش ایجاد میکند. «دایسوکه» مردی خجالتیست که نقاشیهایی نائیو از طبیعت میکشد و در رفتوآمدی که به مغازهی ریه دارد گویی عاشق او شده است. سکون روایت و موسیقی متن بسیار محدود و ملایم آن که زیر تصاویر خودنمایی میکند بهاضافهی نماهای بالشی بهسبک اوزو از شهر کوچک چنین نشان میدهند که قرار است با روایتی که ضربآهنگی بهشدت ملایم دارد مواجه شویم. این ضربآهنگ سکانسبهسکانس ملایم ملایمتر میشود، اما از آنسو و در میان این ملایمت روایت تکاپویی عجیب به خود میگیرد. گذر زمان را برشها نشان میدهند و پس از چند سکانس دو سال از زندگی مشترک ریه و دایسوکه گذشته است؛ بههمین راحتی و بدون آنکه دچار شگفتی شویم. شخصیتها آنقدر خوب پرداخت شدهاند که گذر زمان پرشی فیلم هم ما را از زندگی آنها جدا نمیکند.
روایت در همین پرشهای زمانی خلاصه نمیشود. کارگردان ژاپنی در پرشی معنادار اینبار سکان هدایت رخدادهای فیلم را بین کاراکترهای مختلف جابهجا میکند. حال نوبت به «آکیرا» میرسد که خود را وارد زندگی کاراکترها کند. ایشیکاوا با زیرکی درونمایهی اثر خود را از طریق مکالمهای که بین آکیرا و پدرزناش شکل میگیرد به مخاطب نشان میدهد. این فیلم در باب کاراکترهایی است که هر کدام بهدنبال هویتی هستند که از طریق آن شناخته شوند؛ گاه یک مهاجر سعی دارد خود را ژاپنی اصیل جلوه دهد، گاه پسر یک قاتل سریالی سعی دارد از زیر نام پدر خارج شود و خود را هویتی جدید بخشد، گاه زنی تنها با هر بار از دست دادن مرد زندگیاش سعی دارد از طریق نام خانوادگی خود و فرزنداناش را مستقل معرفی کند و در نهایت پسری نوجوان که بهدنبال نام خانوادگی ثابتیست تا بتواند حداقل برای پدر از دست رفتهاش سوگواری کند. روایت در چرخهی میان این کاراکترها جریان دارد و هر بار بخشی از زندگی این کاراکترها را مرور میکنیم.
ایشیکاوا در فیلم جدید خود سعی دارد بهدنبال معنایی انسانی برای واژهی هویت باشد. او در این اثر فقط طرح مسئله میکند و شاید آن تظاهرات اعتراضی ملیگرایان افراطی (شما بخوانید نژادپرستهای افراطی) که آکیرا از تلویزیون خانهاش تماشا میکند همان سند بیرون دایره ایستادن کارگردان باشد. ایشیکاوا در امور این جستوجوگران هویت دخالتی نمیکند و فقط آن را تصویر میکند. با هر تلاش این کاراکترها ناخودآگاه دوباره به تابلوی رنه ماگریت خیره و غرق در اصالت وجود انسان میشویم. طعنهی تلخ ایشیکاوا به انسان دچار پیشقضاوت فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، جغرافیایی، جنسیتی، و نژادی است که در برخورد با غیر جز تحقیر چیزی ذهناش را اشغال نمیکند. این انسان حتماً ژاپنی نیست و ممکن است بخشی از خودمان نیز در همین پیشقضاوتها در حال دست و پا زدن باشد. این روایت تلنگری معنادار به هر کدام از ما نوع انسان است، بلکه در میان هیاهوی تحقیرها و خصومتها انسان را کمی در کالبد خودِ انسان بنگریم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.