شب سال نو است. «میرا»، مجری برنامهی تلویزیونی، قرار است در ساعات پایانی سال برنامهای هیجانانگیز را اجرا کند. همهچیز از قبل برنامهریزی شده و همه منتظر هستند تا برنامه شروع شود. هنوز چند دقیقه از آغاز برنامه نگذشته که بهناگاه پسری جوان با نام «سباستین» با تفنگی در دست و درحالی که نگهبان ساختمان را با خود به همراه آورده وارد استودیو میشود. همه فرار میکنند و یک هرجومرج باعث میشود سباستین فقط بتواند میا و نگهبان را گروگان بگیرد.
فیلم «هیولای پول»، محصول ۲۰۱۶، را بسیاری از مخاطبان دنیای فیلمهای هیجانانگیز دیدهاند. فیلمی که در آن گروگانگیری در یک برنامهی تلویزیونی قرار است سرمایهداری و کاپیتالیسم را زیر سؤال ببرد. فیلم «بهترین زمان» از کشور لهستان نیز سعی کرده با همین پیرنگ اصلی این بار گوشههایی از معضلات جامعه و مشکلات جوانان را به تصویر بکشد، کاری که البته نتوانسته بهدرستی انجام دهد. همانطور که گفتیم پیرنگ مشخص است؛ سباستین وارد استودیو شده و با گروگان گرفتن دو نفر سعی دارد پلیس را وادار کند تا یک زمان مناسب را در اختیار او قرار دهند و او در برابر دوربین حرفهای نوشتهشدهاش در کاغذ را بخواند. هیچکس نمیداند درون این کاغذها چه چیزی نوشته شده است. تا انتها هم مشخص نمیشود. درواقع بزرگترین ضعف و ابهام این فیلم را باید در عدم پرداخت درست جزئیات داستان دانست. کارگردان تازهکار این فیلم در تمام مسیر داستان از این شاخه به آن شاخه میپرد و در نهایت هم نمیتواند دلیل بودن سباستین در این مکان را شرح دهد. پدر سباستین با تحقیر او نشان میدهد خانوادهای که سباستین در آن زندگی میکند هرگز او را درک نکرده است. در سوی دیگر پدر با ایماواشاره از دگرباشان حرف میزند. تلویزیونها هم در میان روایت تصاویری متفاوت را نشان میدهند. وضع اقتصادی بد کشور لهستان و مردی جوان که خواهان مهاجرت به کشوری دیگر است همگی از مشکلات جوانان حرف میزنند. فیلم اما هرگز عمیقاً نه به رابطهی سباستین با خانواده و جامعه میپردازد و نه شرح درستی از مشکلات اقصادی و حتی سیاسی جامعهی دههی ۱۹۹۰ لهستان را بازگو میکند. مخاطب در تمام مسیر به دنبال یافتن دلیلی برای بودن سباستین در آن مکان است و در آخر هم دلیلی خاص را بدست نمیآورد.
کارگردان تازهکار فیلم «بهترین زمان»، «جاکوب پیاتیک»، بهترین بازیگران را انتخاب کرده است. صحنه برای یک داستان جذاب آماده است و آغاز و پایان روایت هم بهخوبی برنامهریزی شده است. تنها و تنها جزئیات هستند که باعث میشوند مخاطب نتواند با شخصیتها و اتفاقات ارتباط برقرار کند. داستان پر از ابهام دیده میشود. حتی برقراری ارتباط مخاطب با شخصیت سباستین در پایان با تمام نقصهای داستان با بازی بسیار خوب بازیگر نقش سباستین، «بارتوش بیلنیا»، کمی امکانپذیر است، اما باز هم این امر نمیتواند نقص اصلی روایت را جبران کند. یک بازیگر یا حتی چند بازیگر نمیتوانند نقصهای یک داستان را با تمام استعدادهای بازیگری خود هم رفع کنند. جاکوب باید بداند فیلمی که نتواند توضیح واضحی از اتفاقات ارائه دهد با یک پیرنگ جذاب هم نمیتواند مخاطب را راضی کند. مخاطب هم در انتها به اتفاقات پایانی با حسرت نگاه میکند و نمیتواند از نقصهای آن بگذرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.