پوستر فیلم رفیق اجاره‌ای

داستان آن «من» که هویدا شد

رفیق اجاره‌ای
Rent-A-Pal
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

فردی را در نظر بگیرید که به‌سبب نگهداری از مادری که آلزایمر دارد مجبور است تمام روز را خانه بماند و از او مراقبت کند. چون کارش را رها کرده و فقط بابت نگهداری از مادر سالخورده حقوق می‌‌گیرد، بیش‌از‌پیش باید مراقب مادر باشد. این فرد نه می‌تواند آزادانه بیرون برود و به‌تبع آن فرصت اینکه بتواند کسی را ببیند هم ندارد. داستان فیلم در دهه‌ی ۱۹۸۰ می‌گذرد. «دیوید» از طریق یک شرکت ویدیویی دوست‌یابی، سعی در پیدا کردن دختری دارد که شرایط‌اش با او بخواند. در این شرکت ویدیویی- مانند تیندر، بَدو و اپلیکیشن‌هایی مانند آن – هر فرد ویدیویی سی‌ثانیه‌ای را در استودیوی شرکت ضبط می‌کند و نوار وی‌اچ‌اس آن توسط شرکت در اختیار متقاضیان قرار می‌گیرد. زمانی که فرد مورد نظر پیدا شد، از طرف شرکت تماس می‌گیرند و اطلاعات مورد نظر را در اختیار شما قرار می‌دهند. دیوید، چهل ساله، تمام دنیای‌اش شده مراقبت از مادر، زیرزمین، دیدن ویدیوی دخترانی که شاید به درد او بخورند، و سر زدن‌های سریع و یک ساعته به شرکت دوست‌یابی و پرس‌و‌جو بابت اینکه آیا دختری او را پسندیده یا خیر!
پاره‌ی ابتدایی فیلم با صبر و بی هیچ عجله‌ای تمام این زندگی یکنواخت دیوید را به تصویر می‌کشد. دوربین ساکن استیونسن قابی را به ما می‌دهد که ترکیب‌بندی آن در تلفیق با فیلترهایی که روی لنز کار گذاشته، بدون نقص زندگی رخوت‌بار دیوید را مقابل چشمان ما قرار می‌دهد.
دیوید در یکی از همین سر زدن‌ها به دفتر شرکت، با نواری ویدیویی به‌نام «رفیق اجاره‌ای» مواجه می‌شود و از روی استیصال آن را به خانه می‌برد. مردی به نام اندی در این ویدیو خود را معرفی می‌کند و دیوید هم با بی‌حوصلگی پاسخ سوالات او را می‌دهد. از همان ویدیوهایی‌ست که شخص در هنگام مونولوگ خود سوالی را از مخاطب می‌پرسد و لحظه‌ای سکوت می‌کند تا بیننده مجاب به پاسخ دادن شود. تلفن زنگ می‌خورد، اما پاسخ نمی‌دهد تا مخاطب احساس اهمیت کند. دیوید در ابتدا آن را نیمه‌کاره رها می‌کند و به طبقه‌ی بالا می‌رود. اما فردای آن روز و در پی جروبحثی با مادر، مشروب‌به‌دست به زیرزمین باز می‌گردد و نوار را یک بار دیگر در دستگاه می‌گذارد. این بار اما با او رابطه برقرار می‌کند. نوار به‌ناگاه دیگر یک مونولوگ از سوی اندی نیست، بلکه تبدیل به هم‌زیستی اندی و دیوید شده. با هم عکس یادگاری می‌گیرند و ورق‌بازی می‌کنند.
اگر به‌خاطر داشته باشید، در مرور فیلم «پس از نیمه‌شب» اشاره کردیم که هیولای نیمه‌شب همان تنهایی بوده که توسط کارگردان دچار شخصیت شده بود و هنک را هر نیمه‌شب ملاقات می‌کرد. استیونسن نیز در این اثر تنهایی را در قالب اندی به دیوید تحمیل کرده است. تقابل دیوید با تنهایی خودش. وقتی به آن خو می‌گیرد، دیگر حتی یک زن واقعی هم در زندگی‌اش نمی‌تواند تغییری ایجاد کند. استیونسن دست روی نقطه‌ی حساسی از زندگی انسان گذاشته است و در فیلم خود نشان می‌دهد که تنهایی اگر پذیرفته شد، یا مانند دیوید به‌یک‌باره شروع به حذف داشته‌ها می‌کنیم و به‌نوعی خود را از دست می‌دهیم، یا می‌شود از آن به‌عنوان ابزاری برای تقابل خردمندانه با دنیای بیرون استفاده کرد. اما دیوید در برابر عینیت‌یافتن تنهایی کاری از دست‌اش برنمی‌آید. او وا می‌دهد و این سیل خروشان تنهایی که حال تمام این چهل سال را مقابل او قرار داده است، چیزی را در ذهن او باقی نمی‌گذارد. حتی به او اجازه نمی‌دهد که شخصی جدید را وارد زندگی خود کند. تنهایی، التماس‌کنان و گاه خشمناک دیوید را جز برای خودش نمی‌خواهد. و چه زیبا این تقابل را در قاب دوربین استیونسن شاهد هستیم.
جان استیونسن که کارگردان تازه‌کاری به‌حساب می‌آید، در کار اول خود نیز نمایی دیگر از هم‌پاشیدن انسانی را به تصویر کشیده بود. او در فیلم «خوردن» زنی را به‌تصویر می‌کشد که ناتوان از رویارویی با شکست در زندگی، به خوردن گوشت خود روی می‌آورد. استیونسن در اثر جدید خود زاویه‌ی دوربین را کمی انتزاعی‌تر کرده و این‌بار تنهایی را در قالب اندی و یک نوار ویدیویی به زندگی کاراکتر اصلی خود آورده است؛ کاراکتری که مادرش هم او را به اسم پدر خطاب می‌کند. کاراکتری که عصیان می‌کند، اما نه در برابر هستی، بلکه عصیان در برابر خود و در نهایت ویرانی.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟