خاطرهبازی نئونی بدون نورهای نئونی
یکی از تصاویر ماندگار قرن بیستم در شهرهای بزرگی چون شانگهای و هنگکنگ خیابانهای روشن با تعداد بسیار زیادی از تابلوهای نئونی است. اکنون که فرم شهری در بسیاری از نقاط دنیا تغییر کرده و تابلوهای الایدی مینیمالیستی جای آن تابلوهای رنگارنگ را گرفته گویی دیگر روشنی هم از شهرها رخت بربسته است. فیلم اول خانم «آناستازیا تسانگ» ادای دینی به خلقکنندگان این تابلوهای نئونی است.
روایت خانم تسانگ دربارهی زوجی است که از اولین دیدار تا لحظهی وداعاشان به تابلوهای نئونی گره خورده است. روایت در زمان حال جریان دارد و کسبوکار استادان نئونساز دیگر کساد شده است. «می-هیونگ» در غم از دست دادن همسرش زندگی را مختل کرده است و با خیره شدن به هر دیواری در شهر بخشی از خاطرات گذشته او را در بر میگیرد. این زن یک دختر دارد و با وجود لیست بدهکاری بالای همسرش، همچنان میخواهد کارگاه را زنده نگاه دارد. در این راه از شاگرد همسرش کمک میگیرد و سعی میکند آخرین تلاش همسرش را برای ماندگار شدن ادامه دهد.
خانم تسانگ در این فیلم سعی دارد تا جایی که میتواند روایت را در مسیر یک درام ساده پیش ببرد و از ورود به دنیای ملودرام خودداری میکند. اما شیوهی روایت او بهگونهای است که لاجرم در پردهی سوم نمیتواند در همان مسیر ابتدایی گام بردارد. خاطرهبازی او با هنگکنگ مملو از تابلوهای نئونی در پردهی اول کاملاً به دل مینشیند. کاراکتر مرکزی در مرز بین گذشتهی عاشقانهاش و زمان حال پر از درد گام برمیدارد. کارگردان سعی دارد با برش مستقیم تصاویر مستند هنگکنگ قرن بیستم را با تصاویر کنونی آن مقایسه کند و از این طریق نوستالژی خیابانهای پر از احساس گذشته را در ذهن مخاطب هنگکنگی زنده کند.
فیلم در پردهی دوم گویی از دست کارگردان رها میشود. کاراکتر «می-هیونگ» در این بخش از روایت گویی سرگردان است. این سرگردانی مانند پردهی اول و در نتیجهی رنج حاصل از فقدان همسر نیست. آنچه در اینجا سرگردانی مینامیم ضعف شخصیتپردازی کارگردان است. خانم تسانگ گویی در پردهی دوم از نگاه داشتن کاراکتر اصلی در آن آشوب ذهنی خسته میشود و سعی دارد ضربآهنگ را یک گام بالاتر ببرد. همین تغییر ریتم باعث جدا شدن پردهی دوم از پردهی اول میشود و داستان همچون یک جنازهی در آب مانده به سطح آب میآید. این تناقض شیرینی روایت را میگیرد. خانم تسانگ در پردهی اول در رنج نورانی یک زن بیوه گام برمیدارد و همهی خواستهی مخاطب از او این است که انتزاع این زن را نئونیتر تصویر کند.
این فیلم نوستالژی تابلوهای نئونی شهری است، اما بهاندازهی یک فریم با جادوی نورهای نئونی مخاطب را درگیر نمیکند. خانم تسانگ بهراحتی میتوانست خطوط نورانی نئونی را تبدیل به پالت رنگی اثر خود کند، اما نورپردازی بسیار روشن که در برخی موارد چشم را میزند باعث دوری مخاطب از فضای نوستالژیکی میشود که او قصد داشته تصویر کند. در برخی از صحنههای فیلم آرزو میکردم که ای کاش کارگردان این اثر «وونگ کاروای» بود و شاید اکنون با انبوهی از قابهای ماندگار فیلم را به ذهن میسپاردیم. بهطور خلاصه میتوان چنین گفت که روایت خانم تسانگ محکم گام برمیدارد و در ادامه لنگ میزند و در انتها دیگر دستوپایی برای حرکت ندارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.