با کلیشههای هالیوودی نمیتوان رنج را بازنمایی کرد
در کلیشههای تینیجری هالیوودی خط روایی آنقدری مبتذل و دور از دنیای واقعی است که نیازی به اضافه کردن هیچ درونمایهای به آن نیست، چون این یخچال خاموش همهچیز را فاسد خواهد کرد. مهم نیست ژانر فیلم فانتزی یا هر چیز دیگری باشد، آنچه مشخص است ابتذال ساختار روایت در این کلیشههاست. نوجوانهای این آثار حتی برای لحظهای قرار نیست یک فرد در دنیای واقعی را نمایندگی کنند. این آثار در راستای نشئه کردن نوجوانهایی روی پرده میروند که در دنیای کاملاً معمولی خود آرزوی داشتن امکانات رنگارنگ عدهی اندکی ثروتمند و تفریحاتاشان را دارند. آنها میدانند که قرار نیست هیچچیز در دنیایاشان تغییر کند، اما با دیدن این آثار برای لحظهای وارد همان تخیل و حسرت کاشتهشده در ذهناشان میشوند و گویی به سطحی از کیفوری میرسند. این درست همان سیاست بالیوودی است و شاید بههمین دلیل باید گفت هیچ تفاوتی بین آن ۳ ساعتیهای بالیوود که زمانی مورد تمسخر بودند و این خزعبلات تصویری نیست. حال سریالساز نروژی در جدیدترین اثر خود چیزی جز همین کلیشههای احمقانه را تصویر نمیکند.
«پر-اولاو سورنسن» در این روایت نشان میدهد که حتی قادر نیست بهاندازهی یک سکانس هم وارد رنج کاراکتر خود شود. داستان از این قرار است که «لنا»ی نوجوان بههمراه خانوادهاش بهتازگی وارد اسلو شدهاند و او قرار است اولین روز مدرسه را در کنار نوجوانهایی که نمیشناسد تجربه کند. سورنسن فیلم را با نالههای هنگام زایمان یک زن آغاز و بهناگاه لنا را از خواب بیدار میکند. اینکه مخاطب با دیدن آن نوزاد شیرخوار در آشپزخانه و نگاههای پر از احتیاط مادر حدس نزند که بین لنا و تئودور چه رابطهای برقرار است، همهاش از سادهانگاری سورنسن است. یک کارگردان میتواند نشانههایی بصری را در اثر به مخاطب ارائه دهد و در ادامه او را وارد دنیایی هزارتو کند. اما گویا آقای سورنسن از بزرگان سینمای نروژ و اسکاندیناوی چندان نیاموخته و احساس میکند با این نوع لو دادن دنیایی که خودش دوست دارد تا پردهی سوم پنهان بماند مخاطب را تشنهی کشف کردن واقعیت کابوسهای لنا نگاه میدارد. اما اینگونه نیست. بازی بسیار بد بازیگران نوجوان و بزرگسال و در نهایت پیرنگ احمقانهی فیلم این امکان را از روایت مبتذل آقای سورنسن میگیرد.
سورنسن در این اثر سعی دارد از زاویهدید یک کارگردان نروژی وارد دنیای رنگارنگ و مبتذل تینیجریهای هالیوودی شود. او در نروژ پرام ندارد، اما مراسم رقص پایان سال را تبدیل به ایستگاه پایانی روایتاش میکند. در این فیلم قرار است شاهزادهی نوجوان نروژی در دبیرستانی معمولی عاشق لنا شود و کمکم این رابطه عمق پیدا کند. سورنسن کمی هم به داستانهای سنتی و محاورهی ایران سر زده و سعی دارد خواهرشوهربازی را نیز وارد داستان کند. جمع متناقض روایت و کاراکترها و فضای داستان آنقدر تهوعآور است که نمیتوان انتظار دیگری جز همان چیزی که در فیلم رخ میدهد از آن داشت. برخی مخاطبان خوشبین احساس میکنند آن کابوسها و راز پنهانی لنا در نهایت تبدیل به یک رخداد اجتماعی میشود، اما نمیدانند که دنیای فیلم امضای هالیوود را در خود دارد و همهچیز آنقدر رنگی و مانند فشنشوهاست که کارگردان حتی اگر توانایی این کار را هم داشته باشد قادر نیست مسیر روایت را به درون جامعه ببرد.
فیلم جدید آقای سورنسن هیچ نشانی از فیلم ندارد و همانطور که در بالا اشاره شد بیشتر بهدرد نوجوانهایی میخورد که آرزوی سواری کردن در ماشینهای لوکس، قایقهای کروز شخصی و شرکت در پولپارتی همیشه مقابل ذهناشان است و دوست دارند هیچگاه از این تخیل پوچ بیرون نیایند. فیلم جدید آقای سورنسن یک زبالهی سینماییست. ظاهراً پیرنگ فیلم به مذاق او و نتفلیکس خوش آمده و قرار است روایت دومی از زاویهدید شاهدخت مارگارت بسازند. اینکه چرا او این پیرنگ را در مسیر همان سریالهای قبلی خود قرار نداده جای تعجب دارد. باید منتظر بود و دید که آقای سورنسن در اثر بعدی چه در ذهن دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.