بسیارند افرادی که پس از تجربهی فقدان در رنج مضاعف باقی میمانند و راه فراری از آن ندارند؛ بهخصوص اگر خودشان بخشی از داستان باشند. بهطور مثال مادری که وان حمام را خالی نکرده و فرزندش در آن وان غرق میشود، یا پدری که آن مادر را گناهکار میداند، دختری که مادر را مسئول فقدان پدر میداند و با رنج فقدان او سر میکند. این حوادث چنان تأثیری در فرد میگذارند که جز جنون مقصدی برای آن نیست. در سینما بسیار بودهاند آثاری که جنون را تصویر کنند. بیشتر این آثار از بیرون کاراکتر خود را در دالانهای جنون پی میگیرند. «کیشی کوندو» در اولین فیلم بلند داستانی خود سعی دارد با جسارت به درون خود جنون خیز بردارد.
کاراکتر اصلی فیلم زنی با نام «میابی» است. پس از شروع سرخگون داستان که نشان از نوعی تغییر و دگردیسی دارد وارد خانهی میابی میشویم. دختر کوچک او در حال آب دادن به گیاهان روی تراس است. دوربین میابی را در پیشزمینه که کتابی از ویریجینیا وولف را مطالعه میکند (چند شات از کتاب و فنجان قهوه و دوباره همان نمای دارای عمق) و دخترش را در پسزمینه قرار داده و با بالا رفتن دختر از چهارپایهی روی تراس دیگر میدانیم چه در انتظار ما قرار دارد. فراموش نکنیم که نام ویرجینیا وولف با جریان سیال ذهن گره خورده است و کارگردان خوشقریحهی این فیلم سعی دارد با همین تکشاتها ما را آمادهی ورود به دنیای تودرتوی ذهن کند.
میابی سه سال است که عزاداری میکند. عزاداری او آب دادن به گیاهان در تراس است، زیرا آخرین حضور دختر از دست رفته درست در کنار این گیاهان بوده است. کارگردان آنقدر باهوش است که با یک قاب عکس در ابتدای فیلم به ما بگوید که میابی در طول این سه سال از همسرش جدا شده و شاید همه بدانیم علت این جدایی چه بوده است. حال میابی با پسری جوان زندگی میکند و این مرد جوان میابی را بیش از هر چیزی دوست دارد. ۶۰ دقیقه زمانیست که کارگردان صرف میکند تا دنیای پیرامون میابی را تصویر کند. این زمان نه نقطهعطفی آنچنانی دارد و نه قرار است ما را شوکه کند. این شصت دقیقه گامهای آهستهی کارگردان در وارد کردن میابی به درون جنون است.
شاید برای بسیاری از ما اتفاق افتاده است که فرد مجنونی را در خیابان یا هر مکان عمومی دیگری ببینیم. این فرد گویی هیچکدام از ما را نمیبیند و در حال سیر در دنیاییست که فقط خودش میبیند. کیشی کوندو در آن شصت دقیقه در حال مقدمهچینی همین دنیا برای ماست. میابی آمادهی ورود به این دنیا و خارج نشدن از آن است. آن مشتری مرموز که گویی واسطهی از پیله بیرون آوردن میابی و همهی ایستادگان پشت دروازهی جنون است گویی دربانی این دروازه را میکند. میابی و همهی آنهایی که همانند او دچار فقدان، رنجی بزرگ و هر ترومای ذهنی هستند وارد رویای تودرتویی میشوند که در آن فقط آنها هستند و آن فرد یا هر چیز دیگری که میخواهند ببینند. درخشش روایت کوندو درست در همین رویاهای تودرتوی جنون است. اثر او بیآنکه بخواهد دچار نوعی اغراق تدوینی شود با استفاده از چند دیزالو بهجا، نورهای نئونی قرمز و آبی و پالت رنگ مخالف این نورها در دنیای واقعی جنون را از درون ذهن فرد مجنون تصویر میکند. کارگردان جوان ژاپنی در اولین اثر خود استوار گام برداشته است و باید دید آیا در آثار بعدی نیز ما را شگفتزده خواهد کرد یا خیر.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.