پوستر فیلم از اینجا برو (البته کارگردان سعی دارد کمی شیرین‌بازی نوشتاری و آوایی با نام دخترانه‌ی «لیو» داشته باشد)

روایت باریک و بی‌درز کارگردان تازه‌کار در دنیای دلهره

از اینجا برو (البته کارگردان سعی دارد کمی شیرین‌بازی نوشتاری و آوایی با نام دخترانه‌ی «لیو» داشته باشد)
Leave
محصول ۲۰۲۲ – نروژ
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

بسیاری از تازه‌واردان به سینما گویی دوست دارند همه‌چیز و همه‌کس را با هم و در یک اثر به‌تصویر بکشند. «الکس هرون» نروژی پس از دو دهه موزیک‌ویدیو ساختن برای انواع و اقسام پاپ‌خوان‌ها حال به فکر این افتاده که به سینما هم گذری بزند. او در اولین اثر بلند سینمایی خود سعی دارد از طریق سینمای دلهره و رازآلود به‌درون گذشته‌ی یک دختر جوان برود.
هرون با اینکه سعی دارد خود را در این اثر بسیار پرتکاپو و تازه‌نفس نشان دهد، اما از همان افتتاحیه فریاد می‌زند که جسارت خارج شدن از بند کلیشه‌ها را ندارد. افتتاحیه‌ی او نشان می‌دهد که چگونه یک زن نگران با پلیس تماس می‌گیرد و از این می‌گوید که نوزادی گریان در قبرستان رها شده است. دوربین هم‌سطح او که در حال برداشت یک لانگ‌شات است با لرزش خود نشان می‌دهد که یک نفر از پشت بوته‌ها در حال تماشای این صحنه است. پس از این افتتاحیه به دو دهه‌ی بعد می‌رویم. دختری با نام «هانتر»‌ از پدرش خداحافظی می‌کند و راهی دانشگاه می‌شود. اما او به‌جای دانشگاه مسیر خود را به‌سوی نروژ تغییر می‌دهد. این دختر همان کودک رهاشده‌ی ۲۰ سال پیش است و با دیدن یک صلیب نقره‌ای و پارچه‌ی سیاهی که گویی روی آن طلسم نوشته‌اند برای پیدا کردن مادر به نروژ می‌رود. آنچه از این بخش ابتدایی برمی‌آید نحوه‌ی رسیدن این دختر به پیشینه‌ی خود است. با کمی ساده‌نگری می‌توانیم چنین برداشت کنیم که هانتر چند سالی می‌شود که در این باب تحقیق کرده است. پس از این شروع وارد مسیر اصلی روایت می‌شویم. اما مگر مسیری وجود دارد؟ جاده‌ی فیلم آن‌‌قدر مستقیم و باریک است که هیچ پیچشی در روایت وجود ندارد.
هانتر در این فیلم همان دختر لوس و لجبای است که گویی دختر کارگردان است و هر زمان دل‌اش بخواهد همه‌کار می‌کند. او به‌راحتی به این‌سو و آن‌سو می‌رود و بدون هیچ زحمتی به خواسته‌اش می‌رسد. کارگردان نروژی شاید حتی پیش‌نویس فیلمنامه را عوض نکرده و همه‌اش را با همان نقص‌ها تبدیل به دکوپاژ کرده است. شاید تنها نقطه‌ی امیدبخش فیلم دو تعلیق ساکن و پر از سکوت‌اش است که بسیار به‌جا هستند. هرون شاید همین تأمل را نیز از سنت فیلم‌سازی پر از صبر اسکاندیناوی آموخته است. در هر حال اثر اول او آن‌قدر پخته نیست که بخواهیم در باب چندژانری بودن‌اش بگوییم، زیرا کارگردان به هر ژانر یک نقب زده و دوباره به مسیری دیگر رفته است. هرون در این اثر تمام سعی خود را کرده از طریق نشانه‌های سمبلیک که مخاطب سعی دارد از طریق آن‌ها به یک دلهره‌ی ماورائی برسد از ابزوردیسم بهره ببرد. او تمام آن نشانه‌های طلسم‌گونه‌ای را که هانتر و مخاطب را به شک انداخته بودند تبدیل به مک‌گافین می‌کند و همه‌چیز را ساده‌تر از آن چیزی که در ذهن مخاطب و هانتر بوده به‌تصویر می‌کشد. روایت او اما توانایی به‌تصویر کشیدن این ابزوردیسم درونی روایت را ندارد و از آن چیزی جز کاراکتر لوس و ناراضی‌اش باقی نمی‌ماند. کارگردانی چون هرون باید بیش از این‌ها در سینما غور کند تا بتواند روایتی ساختارمند و عریض را روی پرده ببرد. روایت او هم به‌لحاظ طولی دچار هیچ پیچشی نشده و هم به‌لحاظ عرضی همانند یک دالان تنگ و باریک است. مخاطب از همان ابتدای دالان می‌تواند انتهای این خط راست را تماشا کند و این برای یک اثر رازآلود و دلهره‌آور چیزی جز نقص نیست.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟