عاشقی درون دالان جنون در فرم هیچکاکی
«فبریس دو ولز» از سال ۲۰۰۴ در سینما مشغول فعالیت است. او از ژانر دلهره بهیکباره به درون مسیر اکشن و هیجانانگیز افتاد. در این مسیر آثار او تقریباً روی همان خط متوسط گام برداشتهاند و نشان از این دارند که این کارگردان بلژیکی با ساختار این ژانرها بهخوبی آشناست. ولز در جدیدترین اثر خود سعی دارد در همان کلیشهی دختر مجنون و مرد ضعیفالنفس گام بردارد.
روایت با گذری بر زندگی روزمرهی دو سوی ماجرا یعنی «مارسل» و «گلوریا» آغاز میشود: مارسل بههمراه دخترش سگی را برای خانهی جدید انتخاب میکنند و گلوریا نیز به روستای کوچک نزدیک عمارت خانوادهی مارسل وارد میشود و در یک هتل اقامت میکند. آنچه در همین نگاه ابتدایی بسیار مشخص است روانهشدن روایت بهسوی داستانی عاشقانه یا انتقامی از سر جنون است. شاید در ابتدا که گلوریا بهعنوان مربی آلیس وارد این عمارت میشود ناخودآگاه به یکی از آثار کلاسیک سینمای کرهی جنوبی رجوع کنیم. در آن اثر نیز دختر جوانی که وارد خانهی یک کارمند بروکرات میشود شروع به تصاحب مرد آن خانه میکند. در فیلم «ندیمه» به نوعی از خودبیگانگی طبقاتی میرسیدیم. اما در فیلم «سنگدل» با زن جوانی مواجه هستیم که خود را از لابهلای کتاب اول و گذشتهی دور مارسل وارد زمان حال او میکند.
کارگردان بلژیکی سعی دارد این مالیخولیا را با بازیهای فرمی هیچکاکی تصویر کند. بههمین سبب است که فرم تصویری آثاری چون روانی و سرگیجه در این فیلم هویداست. ولز از دالیزوم نهایت استفاده را میکند و نگاه خیره را نیز در یک سکانس بهخوبی در برابر ما قرار میدهد. با دیدن این ارادت فرمی به هیچکاک باید هم منتظر تعلیقهای هیچکاکی در این اثر باشیم. همه چیز برای این عرض ارادت مهیاست؛ یک خانواده، دختر جوانی که جنونی مازوخیستی دارد و در نهایت عمارت بزرگ و تودرتویی که مناسب قابهای ضد نور و دالیزوم است. روایت نیز وامدار هیچکاک است.
ولز بهخوبی میتوانست از المانهای ژانر دلهره نیز استفاده کند و رازآلودگی اثر را بالاتر ببرد. اما در کمال تعجب فقط در دو سکانس با موسیقی دلهرهآور مواجه میشویم که آنها هم در تزریق تعلیق بیشتر به ماجرا نقشی ندارند. مشکل آنجاست که روایت این کارگردان بسیار خلوت است و مخاطب نمیتواند بهدرستی کاراکترها را در بر بگیرد. مارسل، جین و لوسی و در سوی دیگر گلوریا. کاراکترهای فرعی در این اثر گذری هستند و همین باعث شده روایت دوبعدی بهنظر برسد و عمقی نداشته باشد. کاراکترها به جلو حرکت میکنند، بیآنکه قادر به عمیق شدن در زندگی شوند. در نتیجهی این نگاه دوبعدی کاراکترها عروسکهایی هستند که کارگردان با نخهای مرئی آنها را به عقب و جلو میبرد. این فیلم با فرمی تصویری خوبی که کارگردان برای آن در نظر گرفته بود میتوانست در عین سادگی کمی عمق روایی نیز داشته باشد تا مخاطب با تلاقی زندگیها مواجه شود.
ولز در اثر جدید خود سختافزار خوبی در اختیار دارد و اتفاقاً ظرف اثر را نیز خوب انتخاب کرده است. اما تنها مشکل روایت او خود روایت و آدمهای قصه هستند. این قصه میتوانست با کمی عریض شدن مخاطب را درگیر خود کند و کاراکترها نیز کمی با اختیار عمل بیشتری کنش و واکنش داشته باشند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.