و باز هم ساختار نخنمای هالیوودی
«مارگارت» قرار است با مادر و پدرش به نیوجرسی نقل مکان کند. او که سالهاست مادربزرگاش را در کنار خود دارد از این اتفاق ناراضی است، اما بهناچار میپذیرد. ورود مارگارت به شهری جدید مصادف با شروع دوران بلوغ جنسی او است و این امر شرایط تغییر رویهی زندگی را برایاش سختتر میکند.
چندی پیش بود که فیلم «بلیز» از کشور استرالیا را مرور کردیم. فیلمی که در آن شروع دوران بلوغ جنسی دختری نوجوان مصادف شده بود با دیدن یک اتفاق ناگوار. او که هنوز این بلوغ جنسی را تجربه نکرده با دیدن مردی که به یک زن به طرزی وحشتناک تجاوز میکند دچار فروپاشی احساسی میشود. مسیر روایت در این فیلم در داستانی سوررئال سعی میکرد تحول شخصیتی بلیز و روزهای ابتدایی بلوغ جنسیاش را تصویر کند. داستانی که به زیبایی این مسیر را شرح داده و توانسته بود مخاطب را با این شخصیت همراه کند. فیلم داستانی واقعی و قابللمس را در مسیری خاص بهگونهای پیش میبرد که مخاطب بدون توجه به سوررئال بود آن به دنیای بلیز وارد میشد و به درک درستی از اتفاقات میرسید. حال سینمای هالیوود میخواهد بلوغ جنسی یک دختر نوجوان را در دنیایی واقعی بدون اتفاقاتی سوررئال تصویر کند. مشکل اصلی روایت که از همان ابتدا خود را بروز میدهد دنیای غیرواقعی داستان است. اصولاً هالیوود توانایی نشان دادن یک دنیای قابللمس را ندارد. این سینما مدام سعی دارد روایتهای خود را در دنیایی فاقد بیرحمی، سرشار از شور و زندگی و خوشحالی تصویر کند. شخصیتهای دنیاهای هالیوودی همیشه میخندند، لباسهای رنگارنگ و زیبا میپوشند، درد و رنجی را تجربه نمیکنند و رسیدن آنها به هر چیز ساده و آسان است. مارگارت در خانوادهای زندگی میکند که مادر هنرمندی خلاق است و پدر با درآمد بالایاش امکان اجابت هر درخواست دخترش را دارد. مادربزرگ به شدت نوهاش را دوست دارد و میتواند ارتباطی عمیق را با او ورای اختلاف سنیاشان داشته باشد. تنها مشکل مارگارت چگونه به بلوغ رسیدن است. حتی کارگردان آن بخش از روایتاش را که به انتخاب مذهب مارگارت اختصاص داده هم نمیتواند به خوبی شرح دهد.
فیلم «خدایا اینجایی؟ منم، مارگارت» تا میانههای داستاناش، آنجا که روابط میان مارگارت و دوستاناش را نشان میدهد، تا حدودی قابل درک است؛ البته اگر با دنیای پر از خوبی و خیر و فاقد بدی آن مخالفتی نداشته باشیم و بتوانیم این دنیا را بپذیریم. اما بعد از نیمهی فیلم به یکباره همهچیز آشفته میشود. خردهروایتها هجوم میآورند و کارگردان تلاش میکند تمام این خردهروایتها را به سرانجام برساند؛ مارگارت به دنبال مذهب است، مادرش با پدر و مادر یهودیاش که سالهاست او را طرد کردهاند ارتباط برقرار میکند. دوستان مارگارت هر کدام روایتی جدا دارند و مادربزرگاش هم در حال تغییر رویهی زندگی است. فیلم میخواهد در حدود ۴۵دقیقه هم این خردهروایتها و هم روایت اصلی را به سرانجام برساند. به همین دلیل همهچیز آشفته میشود. داستان توانایی پرداختن به هیچکدام از شخصیتها و خردهروایتهایاش را ندارد. مخاطب تحول ناگهانی مارگارت را درک نمیکند، همانطور که متحول شدن مادرش، خانوادهی مادرش و حتی دوستاناش قابل درک نیست. در نهایت هم همهچیز شعاری و با چند دیالوگ پندگونه تمام میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.