پوستر فیلم باغبان خبره

سه‌گانه‌ای که کامل شد؟

باغبان خبره
Master Gardener
محصول ۲۰۲۳ – ایالات متحده
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

پل شریدر در سینما به نقطه‌ای رسیده که هر بار دیدن نام «پل شریدر» در تیتراژ به‌عنوان کارگردان باعث می‌شود به‌راحتی و با اطمینان آماده‌ی قصه‌گویی او شویم. شریدر نبض سینما را می‌شناسد و هر اثر او پیش از فیلم بودن یک کلاس تصویری برای علاقه‌مندان به فیلم‌سازی و نوشتن است.

 برای مرور اثر جدید شریدر باید به سال ۲۰۱۹ و فیلم «اولین اصلاح‌شده» بازگردیم. در آن فیلم کاراکتر «ارنست» در زمان حال زندگی می‌کند، اما دفترچه‌ی خاطرات، مونولوگ‌های او روی تصویر و عمق نگاه‌اش از گذشته‌ای می‌گویند که همچنان روی دوش‌اش سنگینی می‌کند. شریدر این خاصیت را در فیلم دوم خود یعنی «ورق‌شمار» حفظ می‌کند. «ویلیام» در ورق‌شمار همان ارنست کشیش است اما در قامت یک بازجوی سابق ارتش. الکل و اعتیاد به قمار تسکین درد این دو در دو فیلم اشاره‌شده هستند. هر دو کاراکتر روایت را همچون خاطره‌ای در میان سطور دفترچه‌های خاطرات خود مرور می‌کنند. آن‌ها به‌دنبال رستگاری هستند و این رستگاری نیاز به یک محرک دارد؛ ارنست از طریق ماری و ویلیام از طریق لالیندا به آرامشی که در پی‌اش هستند می‌رسند.

حال در فیلم «باغبان خبره» با کاراکتر «نارول راث» رو‌به‌رو هستیم. مخاطبی که دو اثر قبلی را مشاهده کرده باشد، در همان اولین برخورد با نارول و مونولوگ‌های او در باب باغبانی و اتاق خالی و مرتب‌اش حلول ارنست و ویلیام را در برابر خود می‌بیند. شریدر ساختار دو پازل قبلی را با همان فرم تمیز و دارای تقارن به این اثر تزریق می‌کند. نارول همچون ارنست و ویلیام از گذشته‌ای غم‌بار رنج می‌برد و این کلمات نوشته‌شده در دفتر خاطرات و مطالعات باغبانی هستند که هم او و هم مخاطب را به مرور گذشته وا می‌دارند. حال گذشته‌ی نارول چیست؟‌ شریدر در اینجا درس خوبی به سانتیمانتالیسم ضد نژادپرستی در هالیوود داده است. نارول یک نئونازی افراطی در گذشته بوده است که به‌یک‌باره دچار تحول می‌شود و در همکاری با پلیس تمام اعضای این فرقه را گرفتار قانون می‌کند. نارول پیش از این هر که را که نژادی غیر از او داشته می‌کشته و هر کدام از این صحنه‌ها همیشه پیش روی اوست؛ درست همانند ویلیام که تصویر شکنجه‌شده‌ها را همیشه تصور می‌کند. شریدر برای تصویر کردن یک تناقض زیبا «مایا»ی سیاه‌پوست را وارد ماجرا می‌کند. همراهی این دو با یکدیگر تبدیل به سفری پر از مکاشفه در باغی پر از گل می‌شود.

نارول در جایی ار فیلم می‌گوید: «گل‌ها هم مانند انسان دوباره رشد می‌کنند. فقط باید به آن‌ها زمان داد.» شریدر از همان تیتراژ ابتدایی سعی دارد باغبانی را همچون احاطه‌گر فرم اثر خود به مخاطب نشان دهد. او در دو اثر قبلی از کلیسا و کازینو برای ساخت این فرم استفاده کرده بود. از بالا که به این سه اثر می‌نگریم گویی با ساختاری منظم روبه‌رو هستیم که شریدر در آن راهنمای ماست و کاراکترها را از دالان‌های این ساختارها به رستگاری مد نظرشان می‌رساند. در باب ضربآهنگ اثر باید گفت که همچون یک آهنگ کوک در همان گام دو فیلم قبلی نواخته می‌شود. از همان تیتراژ ابتدایی رشد گل‌ها و پژمرده شدن و دوباره رشد کردن گویی مروری کلی بر اثر است و شریدر این کار را با ذکاوت انجام می‌دهد.

بیشتر زمان این فیلم در میان یک باغ جریان دارد. اما به‌اندازه‌ی یک فریم کانتراست رنگی بالا و پالتی از رنگ‌های شلوغ و تند را در آن نمی‌بینیم. شریدر در عوض از هوای خاکستری پیش از رویش گل‌ها استفاده می‌برد. او باغ را به‌گونه‌ای تصویر می‌کند که مخاطب هر بار می‌تواند رطوبت خاک آن را استشمام کند و همچون نارول و مایا کیفور شود. در این باغ با رویش مواجه هستیم و نه دالان‌های مملو از گل‌های رنگارنگ. همه‌چیز در این باغ آماده‌ی رشد است؛ حتی انسان‌ها. مایا نیز برای مارول حکم گلی را دارد که باید در خاک مناسب و با مراقبت فراوان رشد کند. زمانی که رابطه‌ی نارول و گل‌های باغ را درک کنیم، وسواس او به مراقبت از ماری را با آغوش باز می‌پذیریم.

این فیلم نیز مانند دو اثر قبلی به‌اندازه‌ی یک سکانس قطره‌ای وارد دنیای سوررئالیسم می‌شود. در همین سکانس است که کانتراست تیرگی شب و رنگارنگی گل‌ها در جاده‌ای که به‌سوی رستگاری‌ست هویدا می‌شود؛ درست مانند دو اثر قبلی که در آن‌ها نیز شریدر به اقتصادی‌ترین فرم ممکن وارد سوررئالیسم می‌شود. شریدر در هر اثر همچون باغبانی خبره و وسواسی کاراکترهای خود را دچار رستگاری می‌کند و دالان ورود به آن را از یک سکانس سوررئال می‌گذراند. برای بسیاری که دنبال  پالت رنگی میزانی در یک اثر هستند، شاید این اثر قاب‌های ساکن زیبایی را به آن‌ها نشان دهد. رنگ پس‌زمینه و لباس کاراکترها گویی خطی صاف از درهم‌آمیختگی رنگ‌های نرم است که چشم را آزار نمی‌دهند.

فرم تصویری شریدر در این اثر نیز متحیرانه است. شریدر به‌جای استیدی‌کم از تراولینگ استفاده می‌کند. اما تراولینگ او با حرکت به راست و چپ قطع نمی‌شود. در عوض دوربین کمی از قابی که باید برش بخورد هم عبور می‌کند و با یک برش نرم به پلان بعدی وارد می‌شود. شریدر در این اثر هم از همان امضای زاویه‌ی ۷۵ درجه‌ استفاده می‌کند و با همین زاویه به دیالوگ‌های بین نارول و «نورما» عمق می‌دهد. برش‌های مستقیم بین زمان حال و گذشته را هم نباید فراموش کرد که گویی همچون پرش ذهنی نارول به‌یک‌باره بخشی از گذشته را تصویر می‌کنند.

شریدر در باغبان خبره گویی سه‌گانه‌ی خود را در باب کاراکترهای منزوی به پایان می‌رساند و هر کدام را به‌گونه‌ای رستگار می‌کند. ارنست، ویلیام و نارول در حقیقت یک نفر در سه کالبد متفاوت هستند. هر سه کاراکتر برای درک درست از هستی تقلا می‌کنند؛ ارنست از طریق کلیسا، ویلیام از درون کارت‌های بازی و نارول از طریق باغبانی. به مخاطب توصیه می‌شود برای درک درست از دنیای عریضی که شریدر خلق کرده هر سه اثر را مشاهده کند. هر سه اثر رابطه‌ای ناگسستنی با یکدیگر دارند و هر سه کاراکتر گویی یک نفر هستند که از طریق دالان‌های تعبیه‌شده توسط شریدر به دنیای آن دیگری گام برمی‌دارند. هر سه روایت کامل هستند و در کنار یکدیگر کامل‌تر هم می‌شوند. زمانی که فرم ثابت و وفادار به دنیای خلق‌شده‌ی شریدر را در هر کدام از این سه اثر مشاهده می‌کنیم به کار بزرگ این مرد قصه‌گو پی می‌بریم. زن در هر سه اثر همان‌گونه که نارول توضیح می‌دهد در قامت زن حضور دارد و شریدر قصد ندارد دست‌به‌دامان سانتیمانتالیسم فمینیستی شود. حال شریدر سه‌گانه‌ی خود را تکمیل کرده است و بی‌صبرانه منتظر خلق اثری دیگر از او هستیم. شاید این تعبیر من است که شریدر کار را در همین سه‌گانه به پایان رسانده است و ممکن است او در اثر بعدی باز هم دالانی دیگر تعبیه کند و ارنست، ویلیام و نارول را در کالبد چهارمی به‌تصویر بکشد. 

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟