فرار خوب کارگردان از کلیشه، اما در ساختاربندی ضعیف
در ملودرامهای عاشقانه کلیشههایی وجود دارند که بسیاری از کارگردانها برای برونرفت از آنها راه فرار ندارند. در این کلیشهها معمولاً دو سوی ماجرا پس از کشوقوسهای فراوان یا به یکدیگر میرسند یا در پایان در دو سوی یک مسیر به احترام یکدیگر کلاه از سر برمیدارند. تقابل با این کلیشههای حوصلهسربر کار هر کارگردانی نیست و در واقع هر گاه فیلمسازی از این ساختار خود را بیرون کشیده توانسته اثری ماندگار را روی پرده ببرد. کارگردان فیلماولی اهل کرهی جنوبی، «هیونگ سئول-وو»، سعی دارد در اولین خیز بلند خود در سینمای بلند داستانی با این ساختار کلیشه کلنجار برود.
روایت این کارگردان وارد زندگی «جون-هو» و «آ-یونگ» میشود. این دو از زمان دانشگاه و در دههی ۲۰ زندگی خود وارد رابطه شدهاند و اکنون که دههی ۳۰ زندگیاشان در حال کامل شدن است همچنان در کنار هم زندگی میکنند. اما یک مشکل وجود دارد؛ هر دو در دو دنیای متفاوت زندگی میکنند. آ-یونگ سعی دارد لحظهبهلحظهی زندگی را برنامهریزی کند و در مقابل جون-هو زندگی را سادهتر از چیزی که دوستدخترش درک کرده میبیند. روایت درست از زمانی وارد زندگی این دو میشود که آ-یونگ دیگر تاب ادامهی این رابطه را ندارد.
کارگردان فیلماولی سعی دارد روایت را از همان ابتدا تبدیل به دو پاره کند. باید گفت در شخصیتپردازی این دو صبر و تأمل خوبی دارد و باعث میشود مخاطب هر دو کاراکتر را بهخوبی درک کند. او در پردهی اول سد راه کمدی موقعیت در زندگی روزمرهی دو کاراکتر هم نمیشود. همین هم سبب بهوجود آمدن شیمی بین مخاطب و کاراکترها میشود.
اما کارگردان جوان در پردهی دوم نظمی را که ایجاد کرده بود بر هم میزند. او در سرتاسر این پرده بهطور موازی به درون زندگی این دو کاراکتر میرود و درست از همینجاست که روایت از هم میپاشد. در پردهی دوم گویی در حال تماشای کلیپ عروسی یک زوج هستیم که خاطرات گذشتهاشان در دوران تنهایی و با هم بودن از مقابل چشم ما میگذرد. این قابل درک است که کارگردان سعی دارد تنهایی ابزوردگونهی این دو فرد را پس از جدایی از یکدیگر تصویر کند. اما قابهای او بههیچعنوان توانایی بهتصویر در آوردن این درونمایهی ابزورد را ندارند. او جون-هو را به آغوش یک دختر دانشجو میفرستد و از آنسو آ-یونگ در چنگال یک مرد متأهل گرفتار میشود. این قابها نشان میدهند که کارگردان علیرغم تلاشی که کرده نتوانسته آن چیزی را که در ذهن داشته روی پرده بیاورد. دلیل این مدعا پردهی سوم و سکانس آخر است. کارگردان در پردهی سوم دوباره قصد دارد روایت را روی ریلی که میخواسته برگرداند. او در این پرده موفق هم میشود اما باید گفت نوشداروی پس از مرگ سهراب است. کارگردان جوان کل پردهی دوم را از دست میدهد و همهی تلاش او در پردهی سوم تبدیل به تکهای ناجور در روایت میشود. در هر حال باید تلاش این کارگردان جوان را ستود و امیدوار بود که او بتواند در گامهای بعدیاش در سینما به آن فرمی که میخواهد برسد. شاید این اولین و آخرین تلاش او در ساختارشکنی یک ملودرام عاشقانه باشد و شاید این اثر تجربهای باشد برای تلاش دوبارهی او در ساختارشکنی کلیشهها. در هر حال باید منتظر ماند و دید که این کارگردان جوان کرهای در کدام مسیر گام بر خواهد داشت.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.