محتوا هر چه کرد به فرم زیبای فیلم نرسید
در قرن نوزدهم استفاده از عکاسی و ثبت پرترهها دیگر کمکم جای نقاشیها را میگرفت. بسیاری از افراد طبقهی متوسط به بالا از عکاسان برای ثبت پرترههای خود و خانوادهاشان استفاده میکردند. اما این مخصوص به زندهها نمیشد. بسیاری از این خانوادهها سعی میکردند از عزیزان تازهفوتشدهی خود نیز پرترههایی را ثبت کنند تا این یادگاری برای همیشه در آلبوم خانوادگیاشان باقی بماند. این عکاسی به «عکاسی پس از مرگ» شهرت یافت و کمکم مردمان طبقات پائینتر اجتماع نیز به آن روی میآوردند. هر چند اکنون دیگر این نوع عکاسی مربوط به حوزهی پزشکی قانونی در صحنههای جنایت میشود. «پیتر برگندی» در جدیدترین اثر خود سعی دارد با استفاده از این تاریخچهی عکاسی روایتی دلهره را روی پرده ببرد.
کاراکتر اصلی او در این فیلم «توماس» است. افتتاحیهی فیلم به حضور توماس در میدان جنگ میپردازد؛ جایی که او تیر میخورد و برای لحظهای چشم از جهان فرو میبندد. در همین رفتوبرگشت بین هستی و نیستی، تصویر دختر معلقی مقابل چشمان او ظاهر میشود و در نهایت توسط یکی از عکاسان جنگ نجات داده میشود. پس از این افتتاحیه به زمانی میرویم که توماس دیگر مشغول عکاسی است و حرفهاش گرفتن پرترههایی از مردگان است. جنگ جهانی اول تمام شده و در زمستان سخت مجارستان رفتوآمد میان روستاها سخت شده است. از سویی دیگر هجوم آنفلوانزای اسپانیایی باعث کشته شدن بسیاری از مردمان اروپا شده است. توماس در این بحبوحه وارد روستایی میشود که یک از ساکنیناش دختربچهای با نام «آنا» است. آنا دقیقاً شبیه همان دختر نجاتبخشی است که در هنگامهی جنگ مقابل چشمان توماس ظاهر شد. در این روستا بهعلت سرمای بیشازحد بسیاری از کشتهشدگان آنفلوانزا هنوز دفن نشدهاند و در یک انبار نگهداری میشوند.
کارگردان مجار سعی دارد از طریق همین رابطه بین توماس و آنا و مردمان ده روایت خود را پیش ببرد. بازی فرمی او با تکنیک عکاسی پس از مرگ آنقدر خوب و دقیق است که مخاطب فقط منتظر پلانهایی است که توماس مردگان را مقابل لنز دوربین قرار میدهد. اما کارگردان اصرار بیجایی به استفاده از سایههایی دارد که قرار است ارواح خبیث شوند. او برای نمایش دادن این ارواح از جلوههای ویژهی کامپیوتری استفاده کرده است و همین تصمیم باعث شده روایت او ناموزون شود. تلاشی که برای طراحی میزانسن برزخگونهی این روستا صورت گرفته و پرفورمنس زیبای بازیگران توسط این جلوههای کامپیوتری کاملاً ضعیف به حاشیه رانده میشوند. به لحظهی احتضار توماس در میان آب دقت کنید. توماس در این لحظه وارد دالان سیاهوسفید مرگ میشود. میزانسن در این سکانس آنقدر دقیق است که گویی وارد یک موزه شدهایم و در حال تماشای آثار هنری هستیم. این سطح از دقت و تقارن در قابهای مینیمالیستی توسط بازی کودکانهی کارگردان با سایههای کامپیوتری از بین رفته است. بدون شک زمانی که این سایههای کودکانه را از روایت حذف کنیم، آنچه باقی میماند بازی فرمی زیبای کارگردان در ژانر دلهره است. کارگردان مجارستانی در این اثر آنقدر نمای زیبا و فریزشده دارد که باعث میشود نقص بزرگ تکنیکی آن را در طول تماشای اثر کنار بگذاریم و از خلاقیت فیلمساز لذت ببریم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.