حضور سنگین خاطره
«سیسیلیا فلمری» در اولین اثر بلند داستانی خود به بیرون از شهر و در کنار یک دریاچهی خصوصی رفته است. دوربین او ابتدا از زیر سطح آب در حال نظارهی ماهیهای مرده روی سطح آب و همچون یک ماهی در حال گذر از طول دریاچه است. او سپس بهآرامی وارد زندگی آرام و بدون هیاهوی «بنسه» و «یانکا» میشود. شاید مخاطب در ابتدا چنین احساس کند که وارد زندگی دو دانشمند زیستشناس شدهایم. کارگردان هم قصد ندارد دیالوگ اضافه و تکمیلی برای شناخت بیشتر این دو کاراکتر به مخاطب دهد. در عوض مخاطب را وارد روتین این دو میکند. کمکم و در انتهای پردهی اول مخاطب درمییابد که بنسه این مکان را از پدرش به ارث برده و همراه دوستدخترش که با هم در مدرسهی ابتدایی مشغول تدریس بودهاند به این مکان میآیند. حال گویا اوضاع آنطور که این دو پیشبینی کردهاند پیش نمیرود. «خط نمیده» یکی از پرتکرارترین جملات این دو در پردهی اول است. همین آنتن ندادن تلفن همراه باعث پریشانی یانکا شده است و دائم در حال تقلا برای خلاص شدن از این مکان است. اما بنسه گویا حتی اگر بخواهد هم نمیتواند از این مکان دل بکند. او همچون شخصی میماند که دچار نشئگی جغرافیایی شده است. یانکا هم تلاشی برای تغیر عقیدهی او نمیکند و سعی دارد فقط خود را از این سکون نجات دهد.
کارگردان روایت را به دو پاره تقسیم کرده است. بخش اول را به بنسه و یانکا اختصاص داده است. با مرگ ناگهانی یانکه پردهی اول به پایان میرسد. کارگردان جوان این واقعه را آنقدر طبیعی تصویر میکند که مخاطب همچون یک دوست قدیمی و همچون خود بنسه نمیتواند آن را باور کند. بازی خوب «بوگدان دومیتراچ» در نقش بنسه باعث این آمیختگی زیبا بین مخاطب و روایت میشود. خانم فلمری فیلم را وارد فضای ملودرام نمیکند و در عوض سعی میکند بنسه را همچون خرسی در میان زمستان به خواب زمستانی ببرد. تصویری که او از عزاداری خاموش بنسه نشان میدهد آنقدر ساده و باورپذیر است که مخاطب هم همچون این کاراکتر کابوسهایی را با حضور یانکا میبیند. تکتک تصاویر کابوسهای کوتاه او در طول شب درست و بهموقع هستند و این یعنی تسلط و اشراف کامل کارگردان به روایت.
شاید با ورود کاراکتر «نورا» مخاطب کمی به ادامهی روایت مشکوک شود. هر مخاطبی با آمدن نورا به یکی از این دو نتیجه فکر میکند؛ عاشق و معشوق شدن این دو یا کشته شدن نورا توسط بنسه. اما خانم فلمری نه قرار است ما را در برابر یک جنایت تصادفی قرار دهد و نه حتی به فکر اضافه کردن فانتزی به روایت خود است. او در عوض ابزوردیسم زندگی روتین یک انسان معمولی را تصویر میکند. او ما را در برابر کاراکتری قرار میدهد که دچار فقدان شده است و تلاش دارد این فقدان را همچون دریاچهای که به او ارث رسیده تحمل کند. اما بنسه هر گوشه از این دریاچه را که مینگرد فقط یانکا را میبیند. یانکا تبدیل به بخشی جدانشدنی از این دریاچه شده است و در نهایت بنسه چارهای جز وداع با این مکان را ندارد. خانم فلمری بهسادگی هر چه تمامتر روایتی از روزمرگی، فقدان، غم، ترس و در نهایت رهایی را مقابل ما قرار میدهد. حال و پس از پایان فیلم به فرم زیبای تصویر در ابتدا و انتهای اثر توجه کنید؛ دوربین از زیر آب به درون زندگی بنسه میرود و حال دوربین در میانهی جاده و همراه بنسه از دریاچه خارج میشود و فید-اوت و موسیقی و خاطرههایی که میمانند و زندگیای که باید ادامه داشته باشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.