این ناپل پر از قصه در قابهای بزدلانهی کارگردان
«آگاهی در نوستالژی آشکار میشود. کسی که خود را گم نکند نمیتواند خودش را بشناسد.» فیلم با این نقل قول از پازولینی آغاز میشود و در اولین قاب کاراکتر «فلیچه» سوار بر هواپیما در حال مکالمهی عربی با مهماندار است. او به ناپل بازگشته است. نماهایی که از چهرهی فلیچه و شهر میبینیم نشان از غریب بودن او با این فضا دارد. گویی فلیچه نیاز دارد چند روز در هوای این شهر تنفس کند تا بار دیگر بوی شهر را استشمام کند. اما کارگردان ایتالیایی این اجازه را به او نمیدهد و فلیچه را به جلوی در خانهی مادر میکشاند. گریههای او و مادر در آغوش یکدیگر همان نقطهی شکستیست که منتظرش بودیم. فلیچه حس غربت را با دیدن اولین چهرهی آشنا فراموش میکند.
«ماریو مارتونه» را با فیلم «سلطان خنده» و «لئوپاردی» میشناسیم. این کارگردان اهل ناپل در بسیاری از آثار خود بهدرون زندگی یک کاراکتر شناختهشده در قرون گذشته میرود و سعی دارد از درون آنها روایتی سینمایی را مقابل مخاطب قرار دهد. اما او در جدیدترین اثر خود در همین اکنون زندگی میکند و همانند بسیاری از نویسندهها و هنرمندان ناپلی سعی دارد در کوچههای تنگ شهر ناپل قصهای از جنس فقدان، امید، غم و سرگشتگی را تصویر کند.
مارتونه در این اثر نشان میدهد که سالهاست از درامهای شهری دور بوده است. روایت او اقتباسی از روی یک کتاب با همین نام به قلم «ارمانو رای» فقید است. او در روایت خود دائم سعی دارد همهچیز را به درون کوچههای شهری و نگاههای خیره و نگران فلیچه ببرد. اما آن روی قصهی فلیچه که خود کارگردان هم تأکید زیادی روی آن دارد کاراکتر «اورسته» است. نمیتوان این کاراکتر را که قرار است نقش ضد قهرمان یک روایت را بازی کند چنین در پس فلشبکها و تکنماها پنهان کرد. آیا مارتونه قصد دارد روایت را جنایی-گنگستری کند؟ او تمام تلاش خود را بهکار میبندد تا از این کار جلوگیری کند. فلیچه را طبق کتاب مسلمان میکند، او را همچون یک اومانیست رها به کمک فرزندان بدسرپرست و مهاجران آواره میفرستد و در نهایت نمیتواند شجاعت حاصل از یک تصمیم نهایی را در این کاراکتر روشن کند. فلیچه یک بزدل معرفی میشود، یک بزدل باقی میماند و همچون یک بزدل فیلم را به پایان میرساند. مارتونه در فیلم خود نمیتواند فلیچه را از مرز بین حماقت و شجاعت بیرون بکشد و او را به درون زمین شجاعت بیندازد. شاید علت این عدم موفقیت را باید بهحساب ترس خود کارگردان گذاشت که نمیخواهد بیش از آن تکنماها به درون زندگی اورسته ورود کند. آقای مارتونه باید بپذیرد که روایت او دو سر دارد؛ یک سر به فلیچه و یک سر دیگر به اورسته ختم میشود. اما او چشم خود را روی همین ساختار ساده بسته است و سعی دارد با نقلقولی از پازولینی وارد درکی اینهمانی از مفهوم نوستالژی شود و این درک در همان نماهای ابتدایی و قبل از باز شدن در خانهی مادر محو میشود. مارتونه در فیلم جدید خود میتوانست همچون پازولینی با تصاویر شعر بسراید و حتی این شعر را درون قابهایی کاملاً خشن و بدوی تصویر کند، اما در عوض فقط سعی میکند از نقل قول برای جذب سینهفیلها استفاده کند و در ادامه وارد بازی کودکانهی خود با نوستالژی شود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.