آدمی همیشه همینگونه بوده است؛ وقتی همه چیز درست و بهجا و کاملا روتین طی میشود، حس میکند چیزی کم است. حس میکند دچارِ نوعی کسالت و روزمرگی شده است، دنبال چیزی میگردد که برای خودش حتی داستانی بسازد، رویهای را تغییر دهد، حتی شده به تغییراتی که دلبخواهش نیست تن بدهد.
سوزان که با دختر نوجوانش و شوهر جدیدش مدتیست به آرامی زندگی میگذراند، حس میکند چیزی نادرست است. یک روز صبح که همسرش در حال تماشا کردن دخترش است حس میکند که این نگاه، نگاهِ درستی نیست اما چیزی نمیگوید. از آن سو باب، سوزان و دخترش را بسیار دوست میدارد و از زندگیِ خود و شغلش نیز راضیست. اما سوزان اینطور فکر نمیکند. پس وقتی میفهمد دوست صمیمیاش برای بهتر کردن زندگیِ زناشوییاش پیش روانشناسی میرود، تصمیم میگیرد که او هم این کار را انجام دهد.
باب با اینکه تمایلی به این کار ندارد، بهخاطر سوزان تن به ملاقات با این روانشناس میدهد و داستانی جدید در زندگیشان شکل میگیرد.
جلسهبهجلسه سوزان و حتی باب حس میکنند زندگیشان بد بوده و در حال بدتر شدن است، حتی یکبار که دختر نوجوانشان را هم همراه خود به این جلسات میبرند، او نیز تغییر میکند.
همه چیز دارد از هم میپاشد و هیچکدام از آنها متوجه نیستند که این جودی، روانشناس آنهاست که دارد باعث تغییر در زندگیشان میشود.
اگرچه همیشه روانشناسی و مشاورههای زناشویی را در تمام فیلمها میستایند، اما این فیلم رویهای جدید را نشان میدهد؛ اینکه اگر در یافتنِ روانشناس دقت و توجه لازم را انجام ندهیم، به بهای نابودیِ زندگیمان تمام خواهد شد.
فیلم باتوجهبه داستانی که در ابتدا جدید و هیجانانگیز دیده میشود، رفتهرفته خستهکننده و حتی گاهی دور از ذهن میشود و همین امر از ارزش فیلم کم میکند. میتوانست فیلمی بهتر و زیباتر شود، اما انگار کارگردان در اواسط داستان همهچیز را گم میکند و راهی را پیش میگیرد که به زعم من سرانجامِ خوبی برای فیلمش ندارد.