جادوی ناقص
بریتانیا در ساخت دلهرههایی که درونمایهی جادویی دارند بسیار تواناست. در یکی از جدیدترین پرداختها، «لین دیویسن» ایرلندی سعی دارد مادر بودن و تولد را به چالش بکشد. روایت او کاملاً بهسبک برادران داردن و کن لوچ آغاز میشود. اتفاقاً کاراکتر «کتی» بهمانند بسیاری از کاراکترهای این فیلمسازان از درون یک مرکز خدمات اجتماعی بیرون میآید. کتی یک اومانیست مدرن است و این را میتوان بهخوبی از داوطلب شدن او برای رسیدگی به امور یک زندانی تازهآزادشده مشاهده کرد. نام این زندانی «ماری» است که مردم محلی او را «ماری لعنتی» خطاب میکنند. ماری دو دهه در زندان بهسر برده و حال با عفو مشروط آزاد شده است. کارگردان اما بهسرعت بهسراغ ماری نمیرود و کمی در زندگی شخصی کتی غور میکند. کتی از همسرش جدا شده است و بهتنهایی با پسرش زندگی میکند. اما بهدلیل مشغلهی زیاد، پسرش بیشتر اوقات در خانهی همسر سابق بهسر میبرد و همین باعث ایجاد رابطهای عاطفهای بین این پسر و همسر جدید پدرش شده است.
دیویسن در افتتاحیهی روایت ما را با آنچه که قرار است مشاهده کنیم روبهرو میکند. زنی در یک جنگل مشغول چنگزدن به زمین است. ناگهان روی زمین کشیده میشود و دیگر در کادر نیست. دیویسن در روایت خود از حربههایی استفاده کرده است که مخاطب آشنا به ژانر دلهره بهخوبی از آنها آگاه است. شاید اگر دیویسن به همان درام ابتدایی خود میپرداخت و از طریق زندگی شهری کتی بهدرون آن خطهای ناپیدای روایت میرفت، دیگر نیازی به غور کردن در ژانر دلهره نبود. روایت او حتی پتانسیل تبدیل شدن به یک درام روانشناسی و رازآلود را نیز داشت. اما کارگردان ایرلندی بهدنبال راهی است تا بتواند از طریق دلهرههای فولک و اساطیری عقدهی ماری دیوانه را تبدیل به درونمایهی اصلی روایت خود کند.
شخصیتپردازی این اثر بسیار جستهوگریخته است. به کاراکتر «جیسن» و «لوک» توجه کنید. این پدر و پسر همان کاراکترهای مکملی هستند که قرار است دنیای پیرامون کتی را به مخاطب نشان دهند. اما شخصیتپردازی کاملاً پرت و ضعیف کارگردان از آنها دو عروسک چوبی میسازد که در نهایت کشته و ربوده میشوند. به سکانس کشته شدن جیسن بهدست ماری توجه کنید؛ در این سکانس کتی در حال تماشای این صحنه است. توجه کنید که مخاطب ژانر دلهره منطق روایی را میپذیرد و سپس وارد دنیای کارگردان میشود. ماری در این دنیا نمیتواند بهخوبی قدم بردارد. در نتیجه کتی بهراحتی میتواند برای نجات جیسن افدام کند. اما کارگردان این منطق را بهراحتی در هم میشکند و در یک تعقیبوگریز بسیار مضحک کتی را به خانهی امن میرساند. آقای دیویسن در این اثر جز حربهها و کلیشههای نخنمای سینمای دلهره چیزی به ما نشان نمیدهد. درونمایهی اثر او هر چه بوده، در قاب تصویر چیزی جز سوژهای الکن و اخته را نمیبینیم. در چنین روایتهایی باید ظرافت داشت. کارگردان باید روی خطی نازک حرکت کند و مخاطب را بدون لغزش از آن عبور دهد. اما آقای دیویسن پس از چند گام مطمئن، پایاش میلغزد و سقوط میکند. گویا این کارگردان ایرلندی باید بیش از اینها خود را دچار آزمونوخطا کند تا بتواند اثری با لایههای روانی و رازآلودگی را مقابل مخاطب امروزی سینما قرار دهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.