روایت قابل احترام کارگردان ژاپنی در باب توهم مجازی
درامهای مستقل ژاپنی بهطرز معناداری با آثار میانه و تجاری این کشور مانگازده فاصله دارند. سینمای تجاری ژاپن آنقدر تهی شده است که هر انیمه یا لایو-اکشنی که از آن بیرون میآید چیزی جز گرد هم آمدن مشتی بازیگر و کارگردان بیاستعداد نیست. اما در مورد درامهای مستقل و دنیاهایی که میسازند اوضاع ۱۸۰ درجه متفاوت است. در این درامها با سینمایی امضاءدار مواجه هستیم که از فرسنگها میتوان خط فکری یک فیلمساز خوشقریحهی ژاپنی را در آنها تشخیص داد. «تاکشی کوشیدا» در اولین تجربهی سینمایی خود به یکی از درونمایههای پر از بحث یک دههی اخیر پرداخته است؛ توهم مجازی.
روایت کوشیدا از درون عکاسخانهای قدیمی آغاز میشود که یک عکاس میانسال مشغول روتوش عکس مشتری است. بهناگاه دختری جوان داخل میشود و از عکاس و مشتری تقاضا میکند کار او را راه بیندازند. او برای یک سایت همسریابی عکس میخواهد. عکاس از او یک پرتره میگیرد و سپس در فتوشاپ به ویرایش عکس میپردازد. اما نظرهای دختر جوان کمکم فضا را بهگونهای دیگر پیش میبرند؛ چانهام کوچک شود، کمرم باریک شود، چشمهایام بزرگتر شوند، خطهای گردنام پاک شوند و… عکاس با حوصله و بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد کار او را انجام میدهد. کارگردان در ۱۰ دقیقهی ابتدایی روتین زندگی این مرد عکاس را به مخاطب نشان میدهد؛ زندگیای یکنواخت و عاری از هر نوع حاشیهای. عکاسی که در سال ۲۰۲۲ زندگی میکند، اما زیست او در دههی ۱۹۹۰ باقی مانده است. او به حمام عمومی میرود و حتی سردر مغازه را نیز مدرن نکرده است. حیوان خانگی او یک آخوندک ماده است. این سیکل روتین با سفر او به جنگل شکسته میشود. او جایزههای متعددی در عکاسی از حشرات گرفته است و اکنون هم سبق عادتی همیشگی برای عکاسی از حشرات به جنگل رفته است. روایت با سقوط «کیوکو» از درخت وارد مسیر اصلی خود میشود. او برای عکاسی سلفی به جنگل آمده است و از درخت سقوط کرده است. چهرهاش و بخشی از سینهاش خراش برداشته است. عکاس در سکوت کامل او را دنبال میکند، سوار ماشین میشوند و سپس به خانهی عکاس میروند.
این روایت بهقدر سکوت عکاس ساکن است. روایت چهار ضلع دارد؛ دختری که دچار فوبیای بدقوارگی بدنی است و دائم به مغازهی عکاس سر میزند تا پرترهای کامل از خود را به دیگران در فضای مجازی نشان دهد، کیوکو که گویا یک بالرین موفق بوده است و حال پس از مدتها دیگر خریداری در فضای مجازی ندارد، مرد میانسالی که دائم برای روتوش عکس به مغازه سر میزند و عکاس که مغازهاش محل گرد هم آمدن این کاراکترهاست. از آخوندک داخل جعبهی شیشهای نگذریم. گویی این آخوندک ماده روایت کارگردان از ترس نهادینه در ذهن عکاس است. این عکاس در هنگام تولد مادر خود را از دست داده و از آن پس تا کنون هیچ زنی در زندگیاش حضوری پررنگ نداشته است. کیوکو در جایی عنوان میکند که آخوندکهای ماده هنگام جفتگیری آخوندک نر را شکار میکنند. این رشتههای نازکی که این چهار کاراکتر را به یکدیگر متصل میکنند باعث قوام گرفتن این روایت میشوند. هر چهار کاراکتر دچار یأسی همراه با امید هستند؛ عکاس نیاز به کیوکو دارد تا به زندگی بازگردد، آن مرد میانسال نیاز دارد تا دختر از دسترفتهاش را غیر از زمان مستی کنار خود داشته باشد، آن دختر دچار فوبیا نیاز دارد، ولو خطاب به عکس ادیتشدهاش، او را زیبا خطاب کنند و کیوکو که با هر بالا و پائین کردن صفحهی اینستاگرام حسرت میخورد. به صدای تشویقی که روی عکسهای با لایک زیاد، به صدای کشیده شدن قلم عکاس برای ادیت عکسها و همخوانی آنها با کشیده شدن ناخن کیوکو روی زخمهایاش، یا صدای غذا خوردن آخوندک دقت کنید؛ این صداها گویی همچون عضوی جدانشدنی روایت را پیش میبرند. و در نهایت نوای ارکستری که یکی از کارهای چایکوفسکی را مینوازد و کیوکو با آن میرقصد و گویی در این ملودی غرق میشود.
کوشیدا در درام خود نگاهی سوبژکتیو و از بالابهپائین به مقولهی توهم مجازی ندارد، بلکه کاراکترهای خود را در همان جایگاهی که هستند به رستگاری میرساند؛ مرد میانسال بالاخره دخترش را در قامت یک زن جوان کنار خود میبیند، کیوکو و زخمهایاش با مرد عکاس آمیخته میشوند و در نهایت آن دختر جوان زندگیای را که میخواهد بهدست میآورد. زندگی در روایت آقای کوشیدا زیباست؛ حتی اگر در سیاهترین نقطهی آن ایستاده باشیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.