رویش گلسنگها در جزیرهی سنگی
«مارک جنکین» در فیلم «طعمه» بود که نگاهها را به سمت خود خیره کرد. این فیلمساز مانند بسیاری از کارگردانها همچون «کولم بارد» سعی دارد در همان منطقهی جغرافیایی خود اثر تولید کند. او اهل کورنوال در منتهیالیه جنوب غربی انگلستان است و از همان ابتدا هم در همین منطقه آثار خود را خلق کرده است. جنکین در فیلم جدید خود با نام «جزیرهی سنگی» بیآنکه بخواهد همانند فیلم طعمه از چند کاراکتر استفاده کند، سعی دارد جزیرهی سنگی را تبدیل به اولین و آخرین کاراکتر اثر خود کند.
جنکین کاملاً به سینمای تجربی و فرمالیستی وفادار است و سعی دارد همین ساختار را در اثر جدید خود به نمایش بگذارد. او فیلم خود را با روتین زندگی زنی میانسال آغاز میکند که با بارانی قرمز و شلوار جین آبی هر روز با یک دماسنج به هفت شاخهگل در انتهای جزیرهی سنگی سر میزند. در راه بازگشت و هنگام عبور از یک بنای مخروبه، تکهسنگهایی کوچک را به درون یک چاه میاندازد و منتظر صدای برخورد سنگ میماند و به خانه بازمیگردد. خانهی او کلبهای سنگی و پوشیده با پیچک است. این زن ابتدا موتور برق را به آرامی روشن میکند و سپس شام میخورد و پس از مطالعهی کتابی با نام «طرحی برای بقا» نوشتهی «ادوارد گلداسمیث» به خواب میرود. بد نیست در اینجا اشاره کنیم که گلداسمیث در این کتاب طرح خود را در قالب زندگی بدوی و قبیلهای ارائه میدهد. بهزعم او زندگی قبیلهای یکی از مشخصترین ساختارها در حفظ محیط زیست و کنترل جمعیت و بهداشت عمومی بوده است. در ادامهی فیلم و طبق همان چیزی که از سینمای جنکین انتظار داریم، روتین زندگی این زن طی روزهای آینده تکرار میشود و در هر تکرار نمایی جدید اضافه میشود. آن تکهسنگی که روبهروی در ورودی خانهی زن قرار دارد تا انتهای فیلم تبدیل به موتیفی تصویری در فیلم میشود و بهنوعی نشانی از گم نکردن مسیر توسط مخاطب است.
جنکین در ادامهی اثر خود نه سعی دارد وارد سینمای دلهره شود و نه حتی تلاشی برای تحت تأثیر قرار دادن مخاطب میکند. روایت او بهگونهای پیش میرود که مخاطب هر چه بیشتر در آن غوطه میخورد، بیشتر از دلهرهی تنهایی میترسد: هفت شاخهگل، هفت کودک در حال بازی، هفت خدمتکار، هفت معدنچی خیره و در نهایت عدد هفتی که روی یک تکهچوب بهجا مانده از قایقی شکسته نگاه مخاطب را به خود جلب میکنند. در روایت جنکین گلسنگها تنها ساکنان جزیرهی سنگی هستند. این زن و همهی آنچه که حول او رخ میدهد جز انتزاعی از گذشتهای دردآور برای ساکنان گذشته نیستند.
نماهای جنکین در قطع ۱۶ میلیمتری مخاطب را در برابر طبیعت وحشی این جزیرهی سنگی قرار میدهند. گلسنگها از شروع بخش دوم فیلم تبدیل به عنصر ثابت دوربین او میشوند. گلسنگها روی صخرهها، روی گلها و در نهایت روی زخم این زن. آنچه که از گلسنگها در نظر جنکین مهم بوده رشد کند آنهاست که باعث میشود گذر طولانی زمان را در فیلم بهخوبی حس کنیم. جنکین در اثر خود تا جایی که میتواند از نماهای برسونی در تصویر کردن اشیاء پیرامون کاراکتر استفاده میکند. روایت او مالیخولیای زمان، مرگ و تذکار مرگ است. او تا جایی که میتواند در نماهای خود نشانههایی را برای مخاطب باقی میگذارد تا مرز بین انتزاع و واقعیت ملموس را گم نکند. پارهی انتزاع مرگ و خاطرات همهی آن گروههای هفتنفره میشود و پارهی واقعیت ملموس موجهای خروشان اطراف جزیره و گلسنگهایی است که روی صخرهها و گیاهان رشد کردهاند. فیلم جزیرهی سنگی یک کاراکتر دارد؛ طبیعتی که گذشته را همچون گلسنگها روی صخرههای یک جزیرهی سنگی در معرض تماشای ما قرار میدهد. گاهی باید همچون آن زن سنگ را بدون لرزش دست رها کرد تا مرز میان انتزاع و واقعیت را گم نکرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.