قدرت اراده یا توهمِ قدرت اراده؟ سوالی است که «درن لین بوسمن» در تازهترین اثر خود قرار است به آن پاسخ دهد. علاقهمندان ژانر دلهره، بوسمن را با کارگردانی سری ۲ تا ۴ فیلمهای «اره» و کموبیش با دیگر آثار متوسطی که در این ژانر تولید کرده است، میشناسند.
کریستین و نیل برای تعطیلات به تایلند سفر کردهاند و قرار است چند روزی را در یکی از جزایر این کشور سر کنند. فیلم با اکستریملانگشاتی از پورت خروجی جزیره به درون ویلای آنها میرود. همهچیز به هم ریخته و گلآلود است. کریستین ناگهان از خواب میپرد و وضعیت آشفتهی اتاق، او را متعجب میکند. تلویزیون در حال پخش اخبار مربوط به ورود طوفانی سهمگین به جزیره است. کریستین، نیل را بیهوش روی زمین پیدا میکند و … افتتاحیهی فیلم مملو از سرنخهاییست که کارگردان قرار است آنها را در گرهگشاییهای پیش رو استفاده کند.
بوسمن در اثر جدید خود ظاهراً از آن سبک دلهره-اسلشر دوری کرده و قرار بوده به سراغ برخی مفاهیم اساسی و مورد مناقشه در تاریخ بشر برود و از آنها در پیشبرد داستان خود استفاده کند. قرار است کریستین را بین «قدرت اراده» و «توهمِ قدرت اراده» قرار دهد و از المانهای ژانر دلهره در تناقض بین این دو استفاده کند. تا چه حد به هدف خود رسیده است؟ پاسخ این است که در پایینترین سطح ممکن و در حد دیالوگهای مستقیم به این هدف رسیده است.
انسان در طول تاریخ همیشه با جدل در باب ارادهی آزاد و جبر درگیر بوده است و اکنون هم در این جدل فکری زیست میکند؛ اینکه انسان در مرکز جهان است و با هر گام ما اتفاقات رقم میخورند در برابر این تفکر که قدرتِ اراده توهمی بیش نیست و ما اسیر اجبارهای محیط پیرامون خود هستیم. بوسمن در «مرگ من» قرار بوده تا کریستین و جزیرهای خرافهگرا را مقابل هم قرار دهد. آنها به او دارویی میخورانند که او را در مرز بین توهم و واقعیت نگه میدارد. تمام صحنهچینیها را هم طوری انجام میدهند که او در این مرز بیشتر غرق شود و بهنوعی نتواند دچار تشخیص درستی شود. هر چه در فیلم بهدنبال نشانهای میگردیم که فیلم را بر اساس آن بهعنوان اثری که قرار است ما را با تناقض دنیای انتزاع و واقعیت روبهرو کند، نکتهی دندانگیری پیدا نمیشود. چون بوسمن اساساً در این اثر قرار نیست ما را در برابر پرسشی از هستی قرار دهد. او فقط از این گزارهها استفاده میکند تا به اثر خود مشروعیت هنری ببخشد، اما موفق نمیشود و فیلم در همان سطح نازل خود باقی میماند.
زمانی که فیلمی بخواهد مفهومی را در لابهلای روایت خود پنهان کند، باید تمام لحظاتاش در خدمت این مفهوم باشند. اما بوسمن در نهایت نشان میدهد که خرافه پیروز است و فیلماش را با این برتری به پایان میرساند. او در این فیلم از مفاهیم و پرسشهای مهم انسانی در باب هستی فقط بهعنوان یک ادویه استفاده کرده تا دستپخت افتضاح خود را با این طعم به خورد مخاطب بدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.