ظاهراً رقص تنها و جنونوار زیر نورهای نئونی یکی از کلیشههای جشنوارهای شده است
در باب شخصیتهای سرگردانی که در طول زندگی «خود» واقعیاشان را جستوجو میکنند آثار بسیار زیادی در تاریخ سینما داریم؛ از کاراکترهای نوجوان تا کاراکترهای تنهایی که گویی میان این همه شلوغی تنهاترین هستند. «دیوی چو» کامبوجی در دومین اثر بلند سینمایی خود پا به بیرون از مرزهای کامبوج گذاشته است. او با اعتمادبهنفسی خاص سعی دارد زندگی دختری را که سالها پیش توسط خانوادهای فرانسوی به سرپرستی گرفته شده و حال برای اقامتی دو هفتهای به کره بازگشته تصویر کند.
دختر قصهی آقای چو «فردریک» نام دارد. چو از همان ابتدای قصه خود را لو میدهد و گویا مخاطب با ناامیدی باید تمردهای این کاراکتر افسارگسیخته را تا آرام گرفتن تحمل کند؛ پیرنگی که باید با وسواسی خاص به سراغ آن رفت. اینکه بخواهیم همهی تقصیرها را به گردن بازیگر فیلم بیندازیم کمی بیانصافی بهنظر میرسد. در این مورد بخش اعظمی از نقص این کاراکتر به شخصیتپردازی ضعیف و بهقول معروف جشنوارهای آقای چو بازمیگردد. این کارگردان تازهکار در فیلم اول خود و در محیطی که ریشهاش از آنجاست، فیلم «جزیرهی الماس» را روی پرده برد. حداقل خوبیای که فیلم اول داشت، همان آشنایی و تسلط کارگردان روی محیط بود. در این اثر او بهخیال خود سعی دارد کمی در سالهایی که کرهایها بهسبب مشکلات اقتصادی فرزندان خود را به پرورشگاهها میسپاردند غور کند. یکی از مشکلات این کارگردان جوان آشنا نبودن به درد پنهانیست که باعث این رخداد شده بود. بگذارید این را بهعنوان یک دلیل مهم در نظر بگیریم که این کارگردان جوان اگر آثار درخشان سینمای کره بین دهههای ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰ را تماشا میکرد، حداقل روایت خود را به گونهای دیگر تصویر میکرد.
اینکه طی این چند سال اخیر هر کارگردانی که دوست دارد در جشنوارهها به او نگاهی انداخته شود سعی میکند بخشهایی از اثر خود را به رقص جنونوار کاراکتر سرگردان زیر نورهای نئونی اختصاص دهد، کاری عبث و زنگزده و نخنماست. این کارگردانهای جوان سالها نیاز است تا درک کنند که اگر بخواهند برای جلب توجه این آثار را روی پرده ببرند، دیگر نمیتوانند مسیر خود را در دنیای سینما بشناسند. چو قصد دارد فردریک را تبدیل به کاراکتری کند که در ته چاه ناامیدی قرار دارد و در هر پرده از زندگی خود بهراحتی همهی اطرافیان را به کنار میزند تا انتقام خود را از زندگی بگیرد. فردریک قرار است همان انسانی باشد که دوست دارد در آغوش مادر ساعتها گریه کند. اما گویا حتی مادر فرانسوی هم نتوانسته او را به این خواستههای حداقلی برساند. فردریک در درام چو قرار است گامبهگام در زندگیاش به خودویرانی برسد تا از درون این ویرانی خود را بیابد. اما آقای چو نه میتواند این خودتخریبی آزاردهنده را در چو تصویر کند و نه آنقدر روی روایت تسلط دارد که بخواهد آن را بسط دهد. حربهی او چیست؟ پردهپرده کردن زندگی این کاراکتر و هر پرده با دور انداختن افراد دور و بر فردریک به اتمام میرسد. چو در این روایت چندان هم بدش نمیآید که ملودرام را مزهمره کند. اما گویا به او گفتهاند که جشنوارهایها به ملودرام نگاه نمیکنند. در نتیجه کاراکتر پدر که اتفاقاً تنها کاراکتر پرداختشده در قصه است، به بیرون رینگ چو پرتاب میشود. باید به آقای چو گفت برای درک مینیمالیسم در روایتهای سینمایی، بد نیست نگاهی به آثار برسون داشته باشد. فیلم «بازگشت به سئول» نه میتواند کاراکتر خود را تبدیل به یکی از کاراکترهای سرگردان ماندگار در سینما کند و نه قادر است این سرگردانی برای پیدا کردن خود را در قابهایاش تصویر کند. این فیلم در ساختار مرگ مؤلف هیچ جایگاهی ندارد و چو مجبور است همیشه خود را به اثر الصاق کند و برای قابهای ناقصاش دلیل و توجیه بیاورد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.