فردایی که دیگر خانهای نیست
کشورهایی چون اسپانیا سالهاست که پس از رکود اقتصادی نتوانستهاند کمر راست کنند؛ خانههایی که برای دریافت وام در گرو بانکها قرار میگیرند، خانههایی که با اقساط بلندمدت در اختیار ساکنین قرار میگیرند و توهمی که از صاحبخانه بودن به عدهی زیادی دست میدهد و در نهایت مردمانی که با اخطار تخلیهی منزل مواجه میشوند و یک روز صبح باید وسایل خود را در خیابان مشاهده کنند. فیلم اول «خوآن دیگو بوتو» ۲۴ ساعت پر استرس از زندگی عدهای از همین مردم را بهتصویر میکشد.
در روایت بوتو کاراکتری با نام «رافا» در مرکز داستان قرار دارد. رافا یک وکیل و در عین حال فعال اجتماعی است. دوربین بوتو اما تنها روی او متمرکز نمیشود. روایت نقاطی را در شهر انتخاب میکند؛ زنی که در یک فروشگاه زنجیرهای مشغول کار است و همسرش کارگر ساختمانیست، مادری که برای تکپسرش خانه را در گرو بانک گذاشته و حال فردا خانهاش را خواهند گرفت و پسر نیز با شرمندگی تمام مشغول کارگری است. رافا در این بین هم در تجمعات خانوادههایی که خانههایاشان را از داست دادهاند شرکت میکند و هم مشغول کمک به مهاجرین است.
قصهی بوتو اما فقط یک روز مانده به از دست دادن سقف بالای سر این افراد را به تصویر میکشد. بههمین سبب ضربآهنگ فیلم بهشدت بالاست و دوربین دائم در حال دنبال کردن رافا و پسرخواندهاش است و با برشهای مستقیم به زندگی هر کدام از این افراد سر میزند. قاب تصاویر آنقدر زنده است که مخاطب لحظهبهلحظه اضطراب و آشفتگی هر کدام از این کاراکترها را درک میکند. قابهای آقای بوتو درست آن نقاط سیاه جامعهی سرمایهداری را بهتصویر میکشند؛ مردمانی که با وعدهی بانکها فریفته میشوند و بهخیال زندگی بهتر خود را تا پایان زیر بار قسط و وامهای با بهرهی بالا میبرند. دوربین آقای بوتو تکتک این واگویههای ناامیدانه را ثبت میکند و مخاطب نیز او را تا پایان همراهی میکند. اما بوتو در این اثر بهدنبال چیز دیگریست. او نه تصویری از صاحبان سرمایه و بانکدارها را بهتصویر میکشد و نه حتی قصد دارد درام خود را سیاسی کند. در عوض او در میان تمام این مصیبتزدهها میچرخد و سعی دارد با آنها نفس بکشد. بوتو در اثر خود بهدنبال نشان دادن روی دیگری از جامعه است. او قصد دارد بار دیگر قدرت بیقدرتان را تصویر کند؛ نکتهای که گویی انسان هزارهی سومی آن را فراموش کرده است و زیر بار فشار زندگی سعی دارد فردیت را در زندگی خود اولویت قرار دهد. روایت بوتو همچون سیلی آهستهای به چهرهی این انسان است که صاحبان دنیا همهی نوع بشر و موجودات زندهی آن هستند و نه فقط صاحبان سرمایه.
اما روایت آقای بوتو در یکسوم پایانی خود از نفس میافتد. روایت او در این بخش دیگر جانی ندارد. گویا کارگردان هم از تکوتا افتاده است و با فریز کردن تصویر پنه لوپه کروز خود را به تیتراژ پایانی میسپارد. آنچه بوتو در طول فیلم از زندگی بهپایانرسیدهی این کاراکترها تصویر میکند همان چیزی است که از سینمای اجتماعی طلب میکنیم. اما او در پردهی اول و دوم انتظار مخاطب را بالا میبرد. بوتو بهراحتی از کنار زندگی خصوصی رافا میگذرد و بهنوعی آن را فدای دیگر کاراکترها میکند. شخصیت رافا در این اثر همان کاراکتری است که بوتو دوست دارد همچون نوع بشر به مخاطب نشان دهد، اما او را با بیرحمی رها میکند. بوتو خود در نقش همسر «آزوسینا» بازی کرده است. اما بگذارید این ایراد را به او بگیریم که یک کارگر ساختمانی که هشت ساعت گونیهای پنجاه کیلویی مصالح ساختمانی را جابهجا کرده، اینقدر با آرامش و آسودگی با همسر خود در باب مشکلات زندگی مکالمه میکند و سپس به میکده میرود؟ این حفرهها را باید بهحساب اولین تجربهی کارگردانی این بازیگر شناختهشده گذاشت. اما همچنان امیدواریم بوتو فیلمسازی را ادامه دهد، چرا که او نشان داد بهخوبی میتواند رخدادهای اجتماعی را در جامعهی اسپانیایی بازنمایی کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.