پوستر فیلم درون

سولو پرفورمنس ویلم دفو فدای بی‌جانی روایت شد

درون
Inside
محصول ۲۰۲۳ – بلژیک، آلمان، یونان
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

یکی از سخت‌ترین روایت‌ها در سینما مربوط به آثار تک‌بازیگر است؛ بازیگر و فضایی محدود که باید پرفورمنسی خاص را به مخاطب ارائه دهد. یکی از خطراتی که این‌گونه آثار را تهدید می‌کند، مورد قیاس واقع شدن با تئاتر است. در طول تاریخ سینما سینماگران بسیاری سعی کرده‌اند مسیر سینما را از اجرای تئاتر جدا کنند و در نقطه‌ای که اکنون ایستاده‌ایم، بر سر این مسئله جدال‌های فراوانی وجود دارد. «واسیلیس کاتسوپیس» یونانی در اولین تجربه‌ی بلند سینمای داستانی خود سعی دارد وارد این وادی شود و با کمک ویلم دفو، مخاطب را ۱۰۰ دقیقه با کاراکتری که در یک پنت‌هاوس گیر افتاده تنها بگذارد.
اثر با مونولوگی از کاراکتر مرکزی آن آغاز می‌شود که در باب خاطره‌ای از دوران کودکی‌اش صحبت می‌کند. در همین حین در حال بازدید از یک پنت‌هاوس کاملاً لوکس و مدرن هستیم که جای‌جای آن آثار هنری ارزشمندی وجود دارند. اما به‌یک‌باره با شنیدن صدای هلیکوپتر، فردی از ناکجا‌آباد وارد این پنت‌هاوس می‌شود و قصد سرقت چند تابلوی ارزشمند را دارد. روایت کارگردان یونانی از همین ابتدا سوالات بسیاری را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. اما مخاطب چنین می‌گوید که تازه در ابتدای مسیر فیلم قرار داریم و باید دید کارگردان چه پاسخ‌هایی برای این پرسش‌ها دارد. در کمال تعجب هر چه پیش‌تر می‌رویم، آن روی روشنفکری کارگردان گل می‌کند و شاهد هستیم که ویلم دفو اسیر یک سولو پرفورمنس برای نجات از این مکان دربسته می‌شود.
این روایت نابرابر است. هر قدر اجرای دفو زیباست، به‌همان نسبت روایت جان ندارد. به‌طور مثال ۱۲۷ ساعت «دنی بویل» را به‌یاد بیاورید. در آن اثر نیز با تلاش کاراکتر برای نجات از یک مخمصه روبه‌رو بودیم. کارگردان هیچ‌گاه به ما نمی‌گوید که در چنین جای مدرنی و هنگامی که آژیر خطر هم به‌صدا در می‌آید چرا هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد. کارگردان یونانی در روایت خود می‌خواهد این را در ذهن مخاطب فرو کند که این حبس ۱۰۰ دقیقه‌ای را باید بپذیری. گویا این کارگردان فقط قصد دارد با کمی افه‌ی هنری ناقص مخاطب را اسیر پرفورمنس کاراکتر خود کند. اما اینجا سینماست و روایت باید جان داشته باشد. «خدای قتل عام» یا «طناب» هم در لوکیشن‌های بسته روایت می‌شدند. اما تفاوت در اینجاست که پولانسکی و هیچکاک قصد فخرفروشی نداشتند و به‌دنبال ارائه‌ی یک روایت سینمایی بودند.
به‌نظر اگر کارگردان یونانی این پرفورمنس را در سالن یک موزه اجرا می‌کرد، تکلیف مخاطب هم مشخص می‌شد. اینکه کاراکتر را در برابر اشعار کتاب «ازدواج بهشت و جهنم» اثر «ویلیام بلیک» قرار دهی کار سختی نیست. اما بیرون آوردن یک منطق از دل این مواجهه است که اثر تو را منحصربه‌فرد می‌کند. فیلم اول آقای کاتسوپیس فقط مخاطب را از سولو پرفورمنس زیبای دفو بهره‌مند می‌کند. این کارگردان یونانی در برخی پلان‌ها نشان می‌دهد که فرم سینمایی را می‌داند، اما روایت او حداقل سینما نیست و بیشتر به اجراهای درون موزه‌های مدرن می‌خورد. آقای کاتسوپیس باید بپذیرد که در روایت سینمایی به کمی واکاوی رخدادهای روایت نیاز است تا مخاطب به‌راحتی رنج آوارشده بر کاراکتر محبوس را درک کند. در اثر کاتسوپیس مخاطب در هیچ جایی از داستان نمی‌تواند این گذر زمان و رنجی را که کاراکتر از این حبس ناخواسته می‌کشد حس کند. به‌همین سبب است که پلان‌های تقابل کاراکتر با پرنده‌ی اسیر در پاسیو کاملاً معنای خود را از دست می‌دهند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟