پوستر فیلم جانی بوستون

ملغمه‌ای از همه‌چیز

جانی بوستون
Boston Strangler
محصول ۲۰۲۳ – ایالات متحده
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

«جانی بوستون» عنوانی بود که روزنامه‌ها در اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ به قاتلی دادند که ۱۳ زن مسن و دختر جوان را با تجاوز و خفه‌کردن به قتل رساند. آنچه از اخبار برمی‌آید نام این قاتل «آلبرت دی‌سالوو» بوده که همه‌چیز را اعتراف کرده بود. در سال ۱۹۶۸ فیلمی بر اساس این رخداد و با همین نام روی پرده رفت. در این فیلم همه‌ی ماجرا از زاویه‌دید اداره‌ی پلیس و دادستانی بوستون روایت می‌شد. حال و در سال ۲۰۲۳، آقای «مت راسکین» سعی دارد این واقعه را از زاویه‌دید یک خبرنگار زن با نام «لورتا مک‌لافلین» روی پرده ببرد.
در پرداخت به چنین رخدادهایی که پس از گذشت چند دهه همچنان غباری از تردید روی درستی آن‌ها وجود دارد، انتخاب زاویه‌دید بسیار مهم است. فیلم آقای اسکات سعی دارد از همان ابتدا تمام آنچه مخاطب آمریکایی از این واقعه می‌داند را زیر سوال ببرد و همه‌چیز را در دنیایی که لورتا ساخته است تصویر کند. طبق آنچه او از لورتا به مخاطب می‌دهد، این زن در ابتدا در ستون سبک زندگی یکی از روزنامه‌های بوستون مشغول کار بوده است. اما هر آن سعی دارد دچار پیشرفت شغلی شود و در عین حال نیز نمی‌خواهد زن سنتی مورد پسند مادر یا خانواده‌ی همسر باقی بماند. آقای اسکات در ۱۵ دقیقه‌ی ابتدایی فیلم خود سعی دارد کم‌و‌بیش این شخصیت را از لورتا بسازد و آن را در ذهن مخاطب فرو کند. از سویی دیگر او با افتتاحیه‌ی اثر نشان می‌دهد که همه‌چیز به این قاتل خاموش خانه‌ی زن‌های تنها در بوستون بازمی‌گردد.
درام آقای اسکات بی‌رمق است. قاتل او امضاء دارد و مخاطب هر بار به این قاتل نزدیک‌تر می‌شود. اما آقای اسکات می‌خواهد رازآلودگی را در پس چهره‌ی این فرد نگاه دارد. مشکل درست در همین پرداخت قاتل است. کارگردان از همان ابتدای فیلم سعی دارد اثر خود را چندوجهی نشان دهد؛ این چندوجهی‌بودن به کاراکتر زن قصه بازمی‌گردد. کارگردان از یک سو می‌خواهد این زن را یک فمینیست کلاسیک که بر سر حقوق اولیه‌ی خود در جامعه و خانه می‌جنگد تصویر کند، از سویی دیگر قصد دارد جامعه‌ی مردسالار را در همه‌ی ابعاد به‌تصویر بکشد و در نهایت هم‌زمان می‌خواهد واژه‌ی «جانی»‌ را نه به قاتل، بلکه به تمام مردان سوء‌استفاده‌گر جامعه نسبت دهد. باید گفت که کارگردان در این روایت همچون فردی می‌ماند که در یک آشپزخانه مقابل چند غذا قرار دارد و دوست دارد هم‌زمان از همه‌ی آن‌ها مزه ای را بچشد، اما در نهایت موفق نمی‌شود طعم یکی از آن‌ها را به ذهن بسپارد. شاید باید این را در شخصیت‌پردازی لرزان فیلم جست‌و‌جو کرد. همه‌چیز از زاویه‌دید لورتا روایت می‌شود. لورتا از روی تیتر چند روزنامه متوجه سه قتل می‌شود و به این شک می‌کند که شاید این قتل‌ها کار یک نفر باشند. اما او پس از آزمون‌و‌خطاهای مختلف به‌سوی سناریونویسی خودش می‌رود. آقای راسکین در کل روایت نمی‌داند روی مستندات مانور دهد یا همچنان سناریوی لورتا را ادامه دهد. به‌همین سبب است در جایی از پرده‌ی دوم امیدوار می‌شویم که فیلم قرار است از آن قاتل و قتل‌های‌اش همچون یک مک‌گافین استفاده کند و فساد درونی سیستم پلیس شهر بوستون را به‌تصویر بکشد. اما به‌یک‌باره دوباره به درون ذهن لورتا می‌رویم و سناریو متفاوت می‌شود و این‌بار چند بیمار روانی را می‌بینیم که برای به‌دست آوردن پول نقش قاتل را بازی می‌کنند. روایت در کل پرده‌ی دوم خود دائم در این دنیاها می‌چرخد و ذات خود را فراموش می‌کند. شاید آقای راسیکن بهتر بود به همان دنیایی بپردازد که لورتا در آن می‌جنگد. مخاطب این جنگ را نمی‌بیند و از جامعه‌ی مردسالار فقط چند نگاه تحقیرآمیز و صدای خش‌دار چند مرد را می‌بیند و می‌شنود. این دست روایت‌ها ابتدا باید با خود روراست باشند. نمی‌شود در یک روایت سینمایی هم‌زمان چند هندوانه را برداشت. فیلم «جانی بوستون» حتی در عنوان خود نیز به لورتا خیانت می‌کند و علی‌رغم تیتر هوشمندانه‌ی روزنامه، «جانیان بوستون»، به همان عنوانی که پلیس بوستون استفاده می‌کند پناه می‌برد. شاید فقط با یک نشانه‌ی جمع در عنوان فیلم می‌توانستیم تلاش کارگردان را ستایش کنیم.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟