مرگ همچون افتتاحیهای برای زندگی
«رودریگو سوروگوین» طی یک دهه فعالیت خود در سینما توانسته به امضای سینمایی خود برسد. او کار خود را با فیلم «هشت قرار عاشقانه» آغاز کرد و همین درونمایه را در فیلم «استکهلم» ادامه داد. اما سوروگوین گویا میدانست که باید در جای دیگری دنیای سینمایی خود را پی بگیرد. در نتیجه ژانر هیجانانگیز و جنایی از سال ۲۰۱۳ و با فیلم «باشد که خدا به فریادمان برسد» تبدیل به چارچوب آثار او شد. سوروگوین هم روابط انسانی را بهخوبی میشناسد و هم میداند چگونه حفرههایی رازآلود در روایتهایاش قرار دهد تا مخاطب اثر را در آغوش بگیرد. این کارگردان اسپانیایی در جدیدترین اثر خود به روستایی کوچک در اسپانیا رفته است.
فیلم با تلاش دو نفر برای از نفس انداختن یک اسب آغاز میشود. سوروگوین با نیمنگاهی به افتتاحیهی «دجال»، اثر فونتریه، سعی دارد با سوپر اسلوموشن این درگیری و درهمآمیختگی دستهای دو انسان برای به زانو در آوردن یک اسب را با دقت در برابر مخاطب قرار دهد. او سه فصل را برای روایت خود در نظر گرفته و افتتاحیهی هر سه فصل با مرگ آغاز میشود. پس از افتتاحیهی اول بهسراغ زندگی «آنتوان» و «اولگا» میرویم که از فرانسه به این دهکدهی کوچک اسپانیایی آمدهاند و مشغول کشاورزی هستند. سوروگوین این روایت را تا حدودی از اتفاقاتی که بین سالهای ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۴ در منطقهی «پرین» اسپانیا رخ داده اقتباس کرده است. در فصل اول با کاراکترهای اصلی و درگیر این روایت آشنا میشویم. آنتوان و اولگا در برابر دو برادر با نامهای «سان» و «لورن» که بهسبب مخالفت آنتوان با جاگذاری توربینهای بادی در دهکده نسبت به او کینه به دل دارند قرار میگیرند. در این فصل برخوردهای این دو با زوج فرانسوی را شاهد هستیم، اما همچنان همهچیز در حد دندانقروچه و کنایههای تحقیرآمیز پیش میرود. فصل دوم با مرگ یک چوپان پیر در کوهستان آغاز میشود. در این فصل دندانقروچهها تبدیل به جدالی جدیتر میشود. آنتوان دائم دوربینبهدست در حال ثبت وقایع است و بهنوعی قصد دارد تهدیدهای این دو برادر را برای ارائه به پلیس ضبط کند. در فصل دوم روایت جان تازهتری میگیرد و سوروگوین سعی میکند بدون اینکه وارد دیالوگبازیهای بیثمر شود، موقعیتهای دراماتیک را از طریق رخدادهای درون قاب برای مخاطب توضیح دهد. در هیچجای این روایت مخاطب در برابر ارائهی توضیحات از سوی کاراکترهای اصلی قرار نمیگیرد. زندگی در زمان حال جریان دارد و آنچه از گذشتهی کاراکترها ممکن است مهم باشد در لابهلای این سکانسها و قابها به مخاطب ارائه میشود.
اختتامیهی فصل سوم گویی نسخهی دیگری از افتتاحیهی فصل اول است. تنها تفاوت بین این دو در موجودی است که قرار است به زانو در بیاید. اینبار آنتوان در محاصرهی دو برادر قرار گرفته و مخاطب تا آخرین نفسی که از او بیرون میآید شاهد به زانو در آمدن اوست. سوروگوین در فصل سوم روایت را طبق ساختاری که میشناسد وارد بازی نرم هیجان و رازآلودگی میکند. اولگا پس از یک سال از ناپدید شدن آنتوان در حال جستوجو برای پیدا کردن سرنخی مهم است. روایت آقای سوروگوین در فصل سوم تازه جان میگیرد و مخاطب گویی همچنان مشتاق است تا بیشتروبیشتر در چندوچون زندگی اولگا در این روستا قرار بگیرد. سوروگوین در این فصل دنیای درام را کمی کوچکتر میکند و این اولگاست که یکتنه بار روایت را بر دوش میکشد. شاید اگر دوربین در این فصل کمی هوشمندانهتر جاگذاری میشد، اکنون با یک اثر کامل مواجه بودیم. اما اینگونه نمیشود و در برخی نماها دوربین آنقدر در جای بدی قرار دارد که «مارینا فویس»، بازیگر نقش اولگا، مجبور به بیرون آمدن از درون اولگا میشود تا به دوربین برخوردی نداشته باشد. اصرار بیجای سوروگوین برای بهخدمت گرفتن دوربین در نزدیکترین مکان به باز شدن در ماشین و محل سوار شدن اولگا باعث این ناهماهنگی تکنیکی شده است. اما روایت آنقدر قدرتمند است که بتوان بهراحتی این ضعف تکنیکی را فراموش کرد. فیلم «جانوران» بیآنکه بخواهد شاعرانه باشد، استعارهای زیبا از دنیای بدوی انسان در مواجهه با موانعیست که بر سر راهاش قرار میگیرند. سان و لورن در این اثر همانند دو جانور هستند که برای رسیدن به بدویترین نیازهای انسانی دست به شنیعترین رفتارها میزنند. سوروگوین در این اثر بهخوبی میتواند مخاطب را درگیر فضایی کند که در آن انسانها زبان یکدیگر را نمیفهمند و تنها راهحل را حذف فیزیکی میدانند؛ آن هم بدون اطلاع از عواقبی که در آینده گریباناشان را میگیرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.