از دستیار آلمودوار و دل تورو انتظار بیشتری میرفت
«خورخه دورادو» قبل از ساخت اولین اثر بلند سینمایی خود، بهمانند بسیاری دیگر از سینماگران بهعنوان دستیار کارگردان در کنار فیلمسازانی چون «گیرمو دل تورو» و «پدرو آلمودوار» فعالیت داشته است. او در اولین فیلم بلند داستانی خود با نام «آنا» سعی داشت نمایی از یک اثر هیجانانگیز را به مخاطب نشان دهد. فیلم آنا خوشساخت بود و مخاطب سینمای سرگرمی را مشغول نگاه میداشت. اما این کارگردان اسپانیایی وارد بازار آثار تلویزیونی شد و سعی کرد همین درونمایهی جنایی و هیجانانگیز را از طریق مدیوم تلویزیون به مخاطب ارائه دهد. حال و پس از نزدیک به ۹ سال، او دومین اثر بلند داستانی خود را روی پرده برده است.
روایت این فیلم حول کاراکتری با نام «ماریو» میچرخد که در انبار اشیاء گمشده مشغول کار است. پردهی اول به زندگی روتین این کاراکتر و وسواس بیشازحد او روی اشیاء تحویلی، رابطهاش با افسر پلیس زن و تنهاییاش متمرکز است. زمانی که پس از لایروبی رودخانهی شهر اشیاء تازهای به او تحویل داده میشود، یک چمدان توجه ماریو را به خود جلب میکند. این چمدان همانیست که در افتتاحیهی فیلم لباسها و وسایل نوزاد در آن قرار داده شده بود. ماریو پس از پیدا کردن استخوانهای یک نوزاد در این چمدان دگرگون میشود و سعی میکند والدین این نوزاد را بیابد. روایت پس از این نقطهعطف وارد فضای جنایی و هیجانانگیز خود میشود.
«آلوارو مورته» نقش ماریو را ایفا میکند. بسیاری از مخاطبان مورته را با سریال مشهور «سرقت پول» در نقش پروفسور میشناسند. مورته هنوز هم نتوانسته از کاراکتر پروفسور رهایی پیدا کند. این اتفاق را میتوان در تکتک بازیگران سریال مشاهده کرد. هر کدام وارد اثری سینمایی شدند دقیقاً همانی بودند که در سریال حلول پیدا کرده بود. احوال مورته در این فیلم نیز چیزی جدای از بقیه نیست. نگاههای پر از اضطراب او و میمیک صورت و حرکات دست مخاطب را بهیاد کاراکتر پروفسور میاندازد. شاید این را باید نقص بازیگردانی کارگردان دانست. آقای دورادو همهی تلاش خود را کرده تا این بازیگر را از سریال بیرون بکشد، اما این تلاش کافی نیست. مورته نیاز به کارگردانی دارد که او را در طول اثر سینمایی به فراموشی خودخواسته برساند تا بتواند کاراکتر جدید را درک کند. این کار حداقل در این اثر از آقای دورادو برنیامده است.
در کنار اینها باید به افت شدید روایت در پارهی دوم آن هم اشاره کنیم. بازی موشوگربهی ماریو با سرکردهی فاحشهخانه چیزی شبیه یک بازی کودکانه است. روایت در پارهی دوم خود منطق را فراموش میکند و سعی دارد همهی ابزار لازم را در اختیار ماریو قرار دهد تا مراحل را یکی پس از دیگری بپیماید. ماریو کاراکتری نیست که کارگردان قصد دارد به مخاطب نشان دهد. آقای دورادو در فیلم خود دائم سعی دارد یک اثر هیجانانگیز با ضربآهنگ ملایم را تحویل مخاطب دهد، اما روایت او هیچ ضربآهنگی ندارد و در نهایت با پایانی کودکانه باعث میشود مخاطب بالاخره نفس راحتی بکشد. نفس راحت مخاطب از این جهت است که در پردهی دوم در باتلاق نقصهای روایی گیر افتاده است و دوست دارد این کلاف سردرگم تمام شود. از سویی دیگر آقای دورادو همچنان در دنیای سریال باقی مانده است. سه برش از نوع برشهای تلویزیونی در اثر او وجود دارد که باعث سکته در روایت میشوند. این نقص تکنیکی فیلم را از همان تکوتای اندک هم میاندازد و چیزی جز بقایای یک پیرنگ تقریباً جذاب از آن باقی نمیماند. باید دید آقای دورادو پس از این اثر همچنان در سینما باقی خواهد ماند یا دوباره به مأمن خود یعنی تلویزیون باز خواهد گشت.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.