پوستر فیلم [ساعت] ۶:۴۵

روایت خوبی که در انتها با ای کاش همراه شد

[ساعت] ۶:۴۵
6:45
محصول ۲۰۲۲ – ایالات متحده
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

برخی روایت‌ها آن‌قدر قاب‌های درست و قصه‌ی جذابی دارند که فقط مشکل تکنیکی کارگردان در یک سکانس همه‌ی این تلاش را به‌باد می‌دهد و این قابل باور نیست. «کرگ سینگر» کارگردان کم‌کاری‌ست و طی سه دهه‌ی اخیر بیشتر روی همکاری‌های‌اش با دفتر دیزنی متمرکز بوده است. در کنار این همکاری‌ها، او چند اثر بلند سینمایی نیز روی پرده برده که همه‌اشان در ساختار ژانر دلهره و هیجان‌انگیز بوده‌اند. سینگر در جدیدترین اثر خود به‌دنبال عرض دادن به ذهن کاراکتر اصلی خود است.
«بابی» و «جولز» برای سفری تفریحی به یک جزیره رفته‌اند. از همان ابتدای ورودشان به جزیره و دیدن خلوتی بیش‌از‌حد آن کمی تعجب می‌کنند. اما بابی برای این سفر عاشقانه برنامه چیده و سعی دارد اشتباهات گذشته‌ی خود را به‌نوعی جبران کند. آن‌ها یک اتاق در هتل‌آپارتمانی کوچک اجاره کرده‌اند. از همان ابتدای ورود به این هتل‌آپارتمان، رفتار عجیب‌و‌غریب متصدی آن باعث تعجب این دو می‌شود. حتی بابی نگاه‌های یک زن روی عرشه‌ی کشتی را نیز فراموش نکرده است. قاب‌های سینگر در این سکانس‌ها آن‌قدر درست هستند که مخاطب بی‌صبرانه منتظر شکوفا شدن روایت است. صبح فردا و با زنگ ساعت کنار تخت، بابی با تعجب از خواب برمی‌خیزد و از خود می‌پرسد که چرا ساعت باید روی ۶:۴۵ دقیقه کوک شده باشد. سینگر با این سوال بابی، مخاطب را کمی در روایت عمیق‌تر می‌کند. در زدن‌های گاه‌و‌بیگاه متصدی هتل و پرسیدن احوال این زوج نیز یکی دیگر از نشانه‌های پرتکرار است. اما همه‌چیز به اینجا ختم نمی‌شود و بابی در کمال تعجب می‌بیند که در سطح این شهر کوچک افراد خیلی کمی در حال رفت‌و‌آمد هستند. سر زدن آن‌ها به میکده‌ای که متصدی‌اش بابی را می‌شناسد و در ادامه ضربه‌ی اول فیلم با حمله‌‌ی مرد ناشناس به این دو بریدن گلوی جولز. پس از این رخداد دیگر می‌دانیم که بابی در یک لوپ زمانی گرفتار شده است. در هر لوپ اتفاقی جدیدتر چرخه را جذاب‌تر می‌کند و بابی هر بار سعی دارد جلوی آن رخداد نهایی را بگیرد. اما با وجود تغییر همه‌ی روتین روزانه، قتل اتفاق می‌افتد.
سینگر در اثر جدید خود به‌خوبی توانسته به درون ذهن یک قاتل برود که هنوز جنایت‌اش را نپذیرفته است. همه‌ی این ماجرا رخدادی واقعی‌ست که ذهن بابی هر بار سعی دارد آن را به‌گونه‌ای روتوش کند و خود بابی را در این ماجرا بی‌گناه نشان دهد. آن‌چه واقعاً بین بابی و جولز رخ داده کلید ماجراست که سینگر سعی دارد در تکرار همه‌ی این بازه‌های زمانی آن را به‌صورت قطعات یک پازل به مخاطب نشان دهد. همه‌چیز فیلم درست است و مخاطب درگیر روایت می‌شود. اما مشکل درست در سکانس‌های پایانی و شرح این قتل رخ می‌دهد. برای من جای سوال است که کارگردان با بستن این همه قاب درست و ساختار روایی مستحکم، چگونه ممکن است این اشتباه کودکانه را در یک پلان فراموش کند؟‌ کارگردان و تدوینگر در اتاق تدوین این پلان را بارها دیده‌اند و متوجه چیزی نشده‌اند. پاسخ این چرایی را باید خود سینگر بدهد. این پلان همچون آب سردی روی پیکره‌ی این اثر خوب و استاندارد ریخته می‌شود و گویی مخاطب از کل این بازی ذهنی کارگردان فقط همین پلان آزاردهنده را در ذهن مرور خواهد کرد.
این دست روایت‌ها نیازمند جسارت یک کارگردان هستند که بتواند با اعتماد‌به‌نفس به درون ذهن کاراکتر برود و یک رخداد را از طریق بازنمایی‌های متعدد ذهنی آن کاراکتر مرور کند. ذهن بابی در این فیلم همین قاب‌هایی است که می‌بینیم. هر آن چیزی که در طول پرده‌ی اول و دوم شاهد هستیم، ذهن بی‌نهایت بابی برای بازنمایی حادثه‌ای است که او نمی‌خواهد قبول کند مسبب اصلی آن خودش بوده است. اگر آن اشتباه هویدای تکنیکی و پلک زدن و نفس‌کشیدن جسد جولز را کنار بگذاریم، این فیلم را می‌توان یک اثر خوب و استاندارد در روانشناسی ذهن دانست.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟