تصویر متحرک و قابهای منجمد تفاوت بسیار دارند
مرز بین یک اثر مستند و درام کجاست؟ در پاسخ به این سوال باید گفت که در مستند دنیای خیالی سینما کمی در میان حصارهای واقعیت و بازنمایی آن قرار میگیرد. اما در مقابل و در سینمای داستانی با بیمرزی محض مواجهیم. اولین اثر بلند سینمایی کارگردان و عکاس جوان ایتالیایی، «فرانچسکو کاروزینی»، در میان این دو تعریف گیر کرده است. روایت او در باب یک قاتل اجارهای است که توسط مردی که او را «بابا» صدا میزند مشغول کشتن است. اما در یک شب و درست همان لحظهی شروع فیلم از این کار سر باز میزند و عزم سفر میکند. در مقابل با مادر و پسری مواجه هستیم که اسیر خشونت خانگی پدر دائمالخمر هستند. کارگردان ایتالیایی محل تلاقی این دو سوی روایت را جزیرهی محل سکونت مادر و پسر قرار میدهد.
کاروزینی بسیار دوست دارد مخاطب اسیر قابهایی که میبندد شود. اما او باید بداند که مخاطب روایت هم از او طلب میکند. کارگردان ایتالیایی در پاسخ به این مطالبهی روایت از سوی مخاطب سعی میکند گذشتهی «جان» را همچون سکانسهای لایی و بهصورت فلشبک در اختیار او قرار دهد. کارگردان ایتالیایی سعی دارد درونمایهای شاعرانه به اثر خود دهد. اما با ضربآهنگ ملایم و فیلترهای رنگی و کانتراست بالا در تصویر نمیتوان درونمایهی شاعرانه را به یک اثر تزریق کرد. مشکل روایت این کارگردان ایتالیایی در آنجاست که شخصیتها پخته نیستند. او سعی دارد بهطور مستقیم جان را فرزند یکی از قربانیان «بابا» تصویر کند، اما فقط کودکی این قاتل اجارهای را، آن هم در چند نما، به ما نشان میدهد. یا کاراکتر «مایکل»، پدر «لیا»، و حتی کاراکتر «بابا» آنقدر قوت ندارند که پیرامون جان و لیا قرار بگیرند. کاروزینی آن گرگ و تولهاش را مدام مقابل چشم جان قرار میدهد. واقعاً سادهلوحانه است که این گرگ فقط خاصیت نشان دادن پناهگاه به جان را داشته و دیگر هیچ نقشی در فیلم نداشته باشد. این قابها نشان از آن دارند که کارگردان ایتالیایی محو منظرهی مهآلود و مرطوب و بارانی این جزیرهی کوچک شده است و در این بین سعی کرده چند کاراکتر را در قابها تصویر کند.
روایتهایی از این دست در سینمای جنایی بسیارند. معمولاً کاراکترهای اصلی در دو نقطهی دور هستند و روایت آنها را همچون قطبهای مثبت و منفی بهسوی یکدیگر هدایت میکند. این تلاقی کل روایت را میسازد. اما در اثر آقای کاروزینی این کشش وجود ندارد. او سعی کرده تحجر مذهبی و سنتی را نیز در اثر خود پررنگ کند. اما این پررنگی فقط در دیالوگها وجود دارد و اکتی مشاهده میشود. سینما را کنشها و واکنشها میسازند. زمانی که کنشی وجود نداشته باشد، روایتی شکل نمیگیرد. فیلم «خورشید معلق» کمی دچار نگاه عکاسانهی کارگردان خود شده است. آقای کاروزینی باید بداند که سینما حاصل تصاویر متحرک است و نه قابهای منجمد. باید دید این کارگردان ایتالیایی همچنان علاقهای به ادامهی مسیر در سینما داستانی دارد یا دوباره به عکاسی و ساخت مستند بازمیگردد. اگر این کارگردان جوان بخواهد دوباره اثری داستانی روی پرده ببرد باید به او توصیه کرد که ابتدا روایت را خلق کند، با آن بازی کند و سپس با کمک تقارن کادری که از عکاسی فراگرفته قابهای زیبا ببندد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.